خدانگری و یکسو نگری در لوایح جامی
خدانگری و یکسو نگری
در لوایح جامی
مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی متولد 817 ه.ق. از بزرگان عرفان ، متعلق به سده نهم هجری و از بزرگان طریقت نقشبندیه است. امروز مزار او در هرات افغانستان زیارتگاه اهالی عرفان است.
کتاب ها و رسائل او را تا 99 اثر تخمین زده اند . یکی از تالیفات او ، لوایح است که سی و سه لایحه و یک خاتمه دارد. این گزارش در باره لایحه پنجم این کتاب است که از ماخذ زیر نقل می شود : جامی، عبدالرحمن : لوایح . تصحیح محمد حسین تسبیحی . کتابفروشی فروغی . 1342 . صص 16- 14
آنچه به نظر نگارنده مهم می آید این نکته است که جامی در تفهیم مقصود خود واژه " آدم" را مناسب تر از " انسان" یافته است، زیرا واژه " انسان " بر موجود متعالی تری دلالت دارد که در راستای معنویت گام برداشته است و حال آن که واژه " آدم " بیشتر بر کالبد جسمانی او دلالت می کند. در گزارش زیر ، شیوه نگارش امروزی به کار رفته است و نگارنده تلاش داشته است تا در گزارش خود تا حد امکان به مقصود خداجویانه نامبرده نزدیک شود :
اگرچه آدمی در جنبه جسمانی در نهایت تراکم و تکاثف بوده و ملموس و مریی و محسوس است اما در جنبه روحانی اش در نهایت لطافت ، شکل پذیری و قابلیت انعطاف جای دارد. بنابراین آدمی به هر چه روی آورد ، رنگ و حالت و طبیعت آن را به خود می گیرد ؛ به آنچه توجه کند ، چگونگی آن را می پذیرد. به همین علت اندیشمندان گفته اند : هرگاه حقیقت هر چیز بخواهد در قالب جسم و عینیت متجلی شود، از آنچه که روی بدان دارد پیروی می کند : صارَت کَاَنّهُ الوُجُودَ کُلَّهُ {آنچه به صورت می آید ، همانا وجود آن است }.
آدمیان اغلب به صورت های جسمانی به شدت وابسته اند و چون خود را غیر از صورت جسمانی خود نمی دانند و آن را از کیفیت روحانی خود تفکیک نمی کنند . همچنان که مولوی در مثنوی معنوی خود چنین می سراید :
ای برادر تو همین اندیشه ای مابقی تو استخوان و ریشه یی
گر گل ست اندیشه تو گلشنی ور بود خاری، تو هیمه گلخنی
مولوی در این ابیات آدمی را همانا اندیشه او می داند و استخوان و گوشت و پی و ریشه از نظر او اعتبار ندارند. اگر اندیشه او گل باشد، انسان موجودی خواهد بود از اهالی گلستان و به کیفیت انسانی خود قرین خواهد بود ؛ و اگر اندیشه او پست و خوار و ناچیز باشد، چیزی جز خار و هیزم نخواهد بود که برای آتشدان مناسب است.
عبدالرحمن جامی آدمی را به تلاشی پیگیر و مستمر دعوت می کند که خود جسمانی را از نظر دور بدارد و به ذات یا حقیقتی بپردازد . ذاتی که موجودات در تمامی درجات و مراتب خود ، جلوه ای از زیبایی و جمال او هستند و اجزاء کائنات بارقه ای مشهود از کمال او .
سرانجام استمرار تلاش مذکور چنان است که انسان به هستی جسمانی خود توجهی ندارد و هرگاه به "خود" اعتنا و التفات نماید ، در واقع به آن ذات و حقیقت توجه کرده است. هرگاه به سوی "خود" روی آورد ، به "او" روی آورده است و هرگاه از "خود" سخن بگوید و درباره "خود" به تفسیر و تاویل بپردازد ، از "او" سخن گفته و از "او" تعبیر کرده است: اَنا الحق هُوَ الحَق { من حقیقت هستم ، او حقیقت است}.
گر در دل تو گل گذرد ، گل باشی ور بلبل بی قرار ، بلبل باشی
توجزوی وحق کلّ ست، گر روزی چند اندیشه کلّ کنی ، کلّ باشی
اگر باطن انسان ، گل باشد او گل است ، همچنان که اگر در درونش اثری از اشتیاق بلبل باشد، بلبل خواهد بود.
پس از آن، عبدالرحمن جامی بر دو رباعی از اشعار ابوسعید ابوالخیر عارف اواخر قرن چهارم هجری تاکید کرده و سخن خود را پایان می برد :
ز آمیزش جان و تن، تویی مقصودم وز مردن و زیستن تویی مقصودم
تو دیر بزی که من برفتم ز میان گر من گویم، ز من، تویی مقصودم
این که جسم و جان با هم ممزوج شده اند، روح و جان و درنهایت حقیقت مطبق مورد نظر است و هرگاه از مردن سخن می رود ، غفلت از خودِ جسمانی است و هرگاه از زیستن گفتگو می شود ، به حقیقت روحانی خود التفات دارم. دیرینگی و جاودانی خاص تو است و در این میانه " من " جایگاهی ندارد . سخن پردازی درباره "من" همانا مقصود پرداختن به "او" است .
کی باشد کی لباس هستی شده شق تابان گشته جمال وجه مطلق
دل در سطوات نور او مستهلک جان در غلبات شوق اومستغرق
عارف راستین، هستی را چند پاره نمی بیند و وجودی چون او را صاحب هستی مطلق می شمارد . جمال مطلقی که دل در انوار ابهت و جلال او از هیچ گونه هستی برخودار نیست و جان در تمنای وصال او غرق شده است.
* در نقل این مطالب لطفا به مشخصات وبلاگ اشاره بفرمایید