غروب زمستانی به یاد فروغ -3

 

 در گوشه ديگر Scene پرچم سفيد رنگي به چشم مي خورد كه به دانشكده فني تعلق داشت و چه تناسب زيبايي با روح و احساس و انديشه و عاطفه وفكر دانشجوياني كه سابقه مبارزات سياسي آنها به زمانهاي دور و دهه هاي بسيار قبل ميرسد و آن حماسه 16 آذر را كه در مقابل نيكسون امريكايي به پاي داشتند و هنوز هم خاطره آن در روح و انديشه دانشجويان موج ميزند . دانشكده اي كه زنده ياد مهندس بازرگان را در خود داشت و زنده ياد مهندس شريعت رضوي از شهيدان دوره شاه و برادر خانم دكتر شريعت رضوي امروزي و همسرزنده ياد دكتر علي شريعتي همچنان امروزي را . و يارو ! چه وحشتي كرد كه امسال  - آذر 81  - به مناسبت 16 آذر از آمدن به دانشكده فني خودداري كرد !!

در كنار تميزي و سفيدي و پاكي ودرخشندگي پرچم دانشكده فني ، پرچم سفيد - آبي دانشگاه تهران به چشم ميخورد كه رنگ آبي بخشي از گستره سفيد آنرا در بر گرفته بود . گويي آسمان آبي در مقابل هستي سفيد ظاهر شده بود و مگر هستي عالم سفيد رنگ است ؟

تريبون در سمت چپ  وميز مستطيلي نسبتا درازي در سمت راست جاي داشت كه شايد ميز گرد شان !! بود . روي سطح جانبي تريبون ، تصويري سياه و سفيد از فروغ به چشم مي خورد .شايد بتوان اصطلاح سينمايي كلوزآپ را براي آن بكار برد . حاشيه تصوير از كمي پايين تر از لبها شروع شده و به كمي بالاتر از ابروهاي كماني او ختم ميشود ، آن طور كه حجاب اسلامي او كاملا حفظ ميشود !؟ اما مگر نگفتم كه فروغ زني زيبااست . مگر اين عكس كلوزآپ كه روي تريبون نصب شده است چيزي به غير از اين را نشان ميدهد ؟ هان ! فهميدم سخن از زيبايي زن گفتن از محرمات است ! تابو tabo   است ! پس ببخشيد با خودم بودم !

پس از لحظاتي ، از بلندگوي سالن صداي فروغ را مي شنوم كه شعر آيه هاي زميني را مي خواند :

“ آنگاه    /   خورشيد سرد شد

و بركت از زمينها رفت  

و سبزه ها به صحرا ها خشكيدند

و ماهيان به درياها خشكيدند

 و خاك مردگانش را    

زان پس به خود نپذيرفت . . . ”

فروغ اين شعر را در چه زماني سروده است ؟ سالها پيش . اين شعر در كتاب تولدي ديگر آمده  كه در سال 1343 هجري شمسي ! منتشر شده است  . يعني چهار دهه از سرودن آن گذشته است . با آنكه 40 سال از زمان سرايش آن ميگذرد ، هنوز هم تصاوير محكمي در سراسر شعر خلق شده است كه گويي با شرايط جامعه ما سازگار است : اگر بتوان شعر و ادبيات را هنر دانست ، همچنانكه بسياري از جمله لئو تولستوي چنين مي داند ، در اين صورت تداوم و جاودانگي  آن نشانه اي از آن جهاني بودن وماورايي بودن آن است . آنچه كه زميني  است و مادي ، به زودي مي پوسد ولي آنچه كه پاك است وزميني است وآسماني است ( همانطور كه ميبينيد هيچيك از “ است” ها را به قرينه حذف نكرده ام ) سالها وسالها مي ماند و نمي پوسد و هميشه تازگي و طراوت خود را حفظ ميكند . و تصاويري كه فروغ در اين شعر خلق كرده است ، چه تازه مانده است .   هنوز“ خون بوي بنگ وافيون ” ميدهد . .هنوز “ راه ها ادامه خود  را در تيرگي شب رها ” ميكنند . هنوز هم “ پيامبران ، گرسنه ومفلوك ”  رسالت خود را در ميان آب و نان وزندگي فراموش كرده اند . گويي “ سپينو ” و كشيش و مربي او “ دون بنه دتو ”  اينتسياسيلونه در كتاب “ نان وشراب ” است كه در هنگامه جنگ جهاني دوم ، به موطن خود بازگشته و به سراغ يكايك همسنگران خود رفته و هر يك را گمشده در بند نان وآب و روزمرگي هاي زندگي ديده و بعد به سرايش اين شعر نشسته است .

 اصلا گويي فروغ پس از ساليان دوري از زميني ها ، لحظه اي كوتاه  از خواب ديرين سر برداشته و از خاك سرد وسياه زمستاني  بيرون آمده و زمانه ما را تجربه كرده  و اين شعر را سروده و قبل از اينكه به خود بياييم ، خيلي قبل از اينكه به خود بياييم ، به دنياي جاوداني خود بازگشته است . و مگر يكي از نشانه هاي هنر ، جاودانگي آن نيست ؟

اما جالب توجه تر آنكه در بخشي از شعر آيه هاي زميني ، ابياتي نا آشنا را از بلندگو ميشنوم كه تا به حال  در كتابهاي او و نيز در نوارهايي كه تا به حال درباره فروغ و با صداي او چاپ شده  نشنيده ام :

“  پدري با چاقو سر بچه هاي خود را مي بريد

 و مادري بچه هاي خود را در تنور مي انداخت  ”

اگر صداي فروغ نبود ، باور نمي كردم كه ابن ابيات بخشي از شعر آيه هاي زميني باشد ( اين اندازه ميدانم كه اين ابيات در “ ديوان فروغ فرخزاد ” ويراستار : مينو تهمتن زاده – چاپ سوم –1381 – انتشارات پل وجود ندارد ، همچنانكه در  “ ديوان اشعار فروغ فرخزاد ” – چاپ پنجم – 1376 – انتشرات مرواريد و نيز در “ برگزيده اشعار فروغ فرخزاد ” – چاپ چهارم – 1354 كه اين شعر درآن آمده وتعلق به سالهاي قبل از انقلاب دارد ، اثري از اين بیت دیده نمی شود )

شعر آيه هاي زميني فروغ با صداي خود او به پايان ميرسد . مسئولين فني ، تصوير درشت فروغ را بر پرده انداخته اند. چهره اي كه نيمي ازآن در روشنايي سفيد پرده گم شده و به آن حالتي اثيري بخشيده است . مگر بهشت براي فروغ وآدم هايي نظير او جايي ندارد ؟

چند دقيقه اي در هياهو ميگذرد .بار ديگر صداي فروغ را از بلند گوي سالن ميشنوم كه شعر “ تولدي ديگر ” را مي خواند ، با اين مطلع زيبا :

 “ همه هستي من آيه تاريكي است  

 كه ترا در خود تكرار كننان 

به سحرگاه شكفتن ها ورستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه ترا آه كشيدم ، آه

من در اين آيه ترا    

به درخت وآب و آتش پيوند زدم  . . . ”

فروغ در اين شعر در صدد معنا كردن زندگي است :  “ زندگي شايد . . . ”  . ظاهرا  كسي در سالن به صداي فروغ توجهي ندارد . شايد  “ زندگي ”  همين باشد !  زندگي شايد بي توجهي به صداي شاعري باشد كه روزي او را باد با خود برد ! زندگي شايد زنگ موبايلي باشد كه در سكوت سالن ترا و همگان را از جاي مي پراند ، بي آنكه به غيرت صاحبش برخوردي داشته باشد ! سالن اينك پر شده است و عده  بسياري بر پاي ايستاده اند ، پس : زندگي شايد بر پاي ايستادن عده اي باشد براي شركت در مجلس بزرگداشت يك شاعر. زندگي شايد تحمل خستگي زايدالوصفي است كه بر پاي تو عارض ميشود ! صداي فروغ همچنان به گوش ميرسد :

“ دستهايم را در باغچه ميكارم

سبز خواهم شد ، ميدانم ، مي دانم ، ميدانم

وپرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت  ”

تصويري محكم تر و جاودانه تر از اين نه ديده   و نه شنيده ام . اين تصوير از دو نقطه نظر برايم شايسته تحسين است ، اول آنكه سرشار از سرسبزي و پويايي است. از احساس زنانه اي لبريز است كه به نوعي احساس مادرانه پهلو ميزند . احساس تعهد ومسئوليت به پرستوهاي بي پناهي كه در اين سو و ان سو ، به دنبال آشيانه اي سر گردانند و به دستان فروغ پناه مي برند .سرشار از احساس مادرانه يك زن كه آغوش براي تمامي جهانيان مي گشايد و به تيمار داري وپرستاري همه مي پردازد .فرزند او فرزندان تمامي عالميان است . فرزندان تمامي عالم ، فرزند خوانده او هستند . چنين تصويري را در اشعار شعراي متقدم ومتجدد نديده ام .راستي ! سعدي در گلستان خود ، اشاره اي زود گذر به پيكره واحد بني آدم ميكند ، ولي سعدي به هفت قرن پيش تعلق دارد . با شكل گيري مكاتب جديد اومانيسم وظهور  شاعران در ده هاي اخير ، چنين تصوير و تعهدي نديده ام . انشاء الله چنين اشعاري در شعر ساير شاعران تيز وجود دارد و چشمان غفلت زده من آ‎نها را نديده و گوشهاي كر من آنها را نشنيده است !!

 اگر بخواهيم معادلي از شعر سرشار از مسئوليت فوق را  از دنياي جاودانه هنر انتخاب كنيم ، همان “ قصيده براي ستايش شادماني ” شيلر است كه بتهوون در موومان چهارم از سمفوني نهم خود به كار برده است و آرزو ميكند كه تمامي آنهاهايي كه از يكديگر وا مانده اند و در هجران يكديگر آواره اند ، در زير بالهاي فرشته شادماني ، يك جا گرد آيند :

 “به زير بال تو درآيند

تمامي آناني كه بدعت هاي زميني

از هم جداشان ساخته است ”

آرزومندي براي شادماني تمامي  جهانيان ادعايي است كه فروغ در اجراي عملي آن ، در زندگي خصوصي خود بسيار موفق بوده است ، و اين دومين نكته اي است كه نظرم را به شدت جلب كرده است .او در جريان تهيه فيلم “ خانه سياه است ” كه به جذام خانه تبريز ميرود ، حسين را به فرزند خواندگي اختيار ميكند. فرزندي از پدري جذامي  ومادري جذامي كه اگر چنين نمي شد ، كمتري صدمه اي كه در عين حال بيشترين است بر حسين وارد ميشد و او جذام ميگرفت و معلوم نبود كه آينده او چه ميشد . اگر چه اكنون هم معلوم نيست كه او چه ميكند و اصلا از داستان فرزندخواندگي خود خبري دارد يا خير ؟! تصويري تجربي و عملي از زندگي فروغ كه به “ كاشتن ” دستهايش “ در باغچه ” تناسب فراوان دارد ، وقتي است كه ميني بوس حامل بچه هاي دبستاني از مقابل او ميگذرد و فروغ براي آنكه به بچه ها صدمه اي وارد نشود به پياده رو ويا چيزي شبيه آن مي پيچد و در سرازيري سرش به شيشه مقابل مي خورد وشكاف بر ميدارد   و راهي خاك سرد گورستان ظهيرالدوله ميشود. او اين بار خود زيبايش را در خاك كاشته بود تا سالهاي بعد ، نه به نهالي كوچك ، بلكه به درختي تناور تبديل شود كه اين جوانها ، كلامش را زنده نگهدارند و وبه قول مهدي اخوان ثالث   “ همچون پرستوهاي آه خويشتن ”  پروازش دهند .

هنوز صداي فروغ در تبيين زندگي و معنا بخشيدن به آن ، حتي در مقام طنز ، به گوش ميرسد :

“ زندگي شايد . . . عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر برميدارد

وبه يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد : صبح بخير . . . ”

او زندگي را آبستن كردن خط خشك زمان ميداند و كجا است چنين تصوير قطعي و شفاف و واضحي در ابيات شاعران ديگر كه كوس برابري با فروغ را داشته اند :

“ سفر حجمي در خط زمان

وبه حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه كه زمهماني يك آيينه بر ميگردد ”

او در اين شعر ، هم از طول زندگي سخن مي گويد كه البته همگان آنرا دارند و اين همان خط زندگي است . و هم از عرض و بعد زندگي سخن مي گويد و آن همان “ حجمي ” است كه به آن اشاره دارد و هم از پويايي سخن مي گويد كه آن “ سفر حجم ” است . او از دو گونه زندگي زير سخن مي گويد :

 

                طول زندگي  ----------------------------------------

                                               بعد و حجم زندگي

                                                   سفر حجم در خط زمان

 

ياد باشلارد بخير كه ذكتر علي شريعتي از قول او ميگفت كه هرگاه عقيده اي به زبان رياضي درآيد ، بي شك از درستي و استحكام خاصي برخوردار است .

اما تشبيه باشكوه وي هنگامي است كه اين حجم را باعنصر آگاهي همراه ميكند وآنهم نه آگاهي ساده اي وبسيطي كه همگان ادعاي آنرا دارند بلكه آن گونه آگاهي كه نتيجه مناسبات اجتماعي انسان با ديگران است ، آن نوع آگاهي كه از انعكاس “ آيينه بر ميگردد ” .                                

آنچه در ذهنم ميكذرد در ازدحام وهياهوي دانشجويان در سالن كم ميشود و چه گم شدن خوبي ؟!

حدود ساعت 5/4 است كه دولت آبادي وارد ميشود .با موهايي ريخته از وسط سر ! و موهاي سفيد دوطرف و سبيلي درشت .  آيا به راستي اديب ، شاعر يا هنرمند به قشر ويژه اي از جامعه تعلق دارد ؟ به دنيال اين سوال كه از ذهنم ميگذرد بياد مولاعلي (ع) مي افتم كه نامش در سرلوحه تمامي اديان الهي وغير الهي و زميني وآسماني و . . .  مي درخشد . خدا يا باز من دارم به كجا ميروم ؟! خدا يا باز دارم هوايي !! ميشوم .

دولت آبادي هماني است كه هميشه تصاوير او را در روزنامه ها ومجلات مي ديدم ، تغييري نكرده است مگر اينكه شايد كمي لاغر تر شده باشد . همگي بر پاي مي ايستند وبراي او وبه افتخار او دست ميزنند . او هم به احساسات حضار پاسخ ميدهد و لنگان لنگان با احوالي بيمار گونه به سوي نزديكترين صندلي رديف اول كه در عين حال وسط ترين آن است پيش ميرود. حلقه اي لاستيكي يا اسفنجي در دست دارد كه به روي صندلي ميگذارد و به روي آن مي نشيند .

ياد كتابهايش در خاطرم زنده ميشود . رمان كليدر ، كه بعضي مي گويند از دن آرام شولوخف گرفته است ، اگر چنين اظهار نظري از تنگ نظري و حسادت بر نيامده باشد و مستند به مدرك وسند زنده اي باشد. به ياد هياهوي چندين سال پيش مي افتم كه براي نوشتن كتاب كليدر ، مجلاتي مثل آدينه وگردون ودنياي سخن ، كه البته هر سه اينها به محاق تعطيلي وتوقيف افتاده اند ، دولت آبادي را كانديداي جايزه ادبي نوبل كرده بودند . اگر بخواهيم پاي بند عدالت باشيم ، انصافا هم شايسته چنين جايزه اي هست . كتاب كليدر را نخوانده ام ولي با داستانهاي گاواره بان وبا شبيرو و داستانهاي كوتاهش و به نحوه بيان وپويايي خاصي كه در داستانهايش موج ميزند آشنايي دارم . وقتي نويسندگاني همچون هاينريش بول با كتاب عقايد يك دلقك و يا هرمان هسه با كتاب بازيگر مهره شيشه اي ، بتوانند صاحب جايزه ادبي نوبل شوند ، چرا نويسندگان ما نتوانند ؟

ياد فيلم خاك به كارگرداني مسعود كيميايي گرامي بداريم كه از روي داستان گاوره بان دولت آبادي ودر سال 1353 ساخته شد ، گو اينكه يادداشتي دولت آبادي همزمان با نمايش فيلم يادداشتي منتشر كرد و يادم نيست كه در تاييد آن بود يا بر ردآن و يا براي همراهي با آن .

چيزي نمي گذرد كه دختر خانمي كه مجري و گوينده برنامه هااست پشت تريبون قرار ميگيرد و شعر “ به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد ”  را مي خواند ، با اين مطلع :

“ به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد    

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند    

 به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

از فصلهاي خشك گذر ميكردند . . . ”

از حسن انتخاب هركس كه اين شعر را براي خواندن مجري انتخاب كرد ، لذت مي برم ، كه فروغ را “ آفتابي ” دانسته است و چنين مجلسي را “ سلامي دوباره ”  به فروغ.  اما وقتي مي خواهد اولين بند شعر را بخواند ، لحن صدايش را طوري مي كشد كه ناموزوني را به خاطر مي آوردو صدايش را چنان درشت ميكند كه خداي ناكرده ، لحني موسوم به “ چاله ميداني ” را در ياد زنده ميكند . چرا براي شروع اينگونه ، با پرده هاي پايين موسيقي، آغاز كرده است ؟ اما كم كم صدايش نرمي زنانه را به خود ميگيرد و لطافت هميشگي را .  او در ابتدا از تاخير در شروع برنامه عذر خواهي ميكند و به طنز چنين تاخيري را ناشي از ترافيك هميشگي ؟!! ميداند.

مي كويد كه 68 سال از تولد فروغ گذشته است .پس سالگرد تولد فروغ را برگزار ميكنند و نه سالگرد مرگش را و چه خوب ؟! مگر نه اينكه مرگ براي شاعران و اديبان و هنرمنداني همچون فروغ بي معني است ؟ اينان از حياتي جاودانه بر خوردارند . مگر نه اينكه حافظ گفت :

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق              ثبت  است  بر جريده عالم دوام ما

اصلا گرايش به مرگ ، گرايش به نيستي و پوچي وتاريكي است ، گرايش به تخريب است و خشكي و خشكسالي و عدم . گرايش به غم است و حزن واندوه و مويه وزاري . اما گرايش به حيات وزندگي وتولد ، گرايش به هستي و روشنايي و معناگري و پاكي و عشق ورستگاري است . گرايش به شادي و شادماني است . ديده اي كه وقتي كسي به دنيا مي آيد چه موج شادماني و سرسبزي با خود به ارمغان مي آورد و وقتي كسي مي ميرد چه موج اندوه و حزن و ماتمي بر جاي ميگذارد. سخن از مرگ ، چنين است و سخن از تولد ، چنان .

طرح زيبايي بر پرده سفيدي كه براي نمايش  در ته scene  گذاشته اند ، ظاهر ميشود كه نيمرخ فروغ را نشان ميدهد درحاليكه شاخه گلي از كنار چهره او به آسمان سر زده است و گويي به سوي نور وتعالي حركت ميكند. همان طرحي كه روزي و روزگاري بر كتاب “ تولدي ديگر ” فروغ به چشم ميخورد . همان طرحي كه از زندگي و حيات وتولد گفتگو ميكند و شعر فروغ را چه به مرگ ونيستي و پوچي ؟ اصلا وقتي فروغ از پرندگاني سخن مي گويد كه “ به جستجوي جانب آبي رفتند ” و وقتي در شعر “ تنها صداست كه مي ماند ”  مي گويد :

 “ من از سلاله درختانم 

تنفس هواي مانده ملولم ميكند

پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم

نهايت تمامي تيروها پيوستن است ، پيوستن

به اصل روشن خورشيد

و ريختن به شعور نور ”

مي تواند بميرد ؟ و يا كسي كه در شعر “ تولدي ديگر ”   از پري كوچكي سخن مي گويد :

“ من     

پري كوچك غمگيني را

مي شناسم  كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين    

مي نوازد آرام ، آرام

پري كوچك غمگيني  

كه شب از يك بوسه مي ميرد

وسحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد “

آيا مي تواند فروغ بميرد ؟ دختر خانم مجري به شرح زندگاني فروغ مي پردازد . مجري بر اين نكته تاكيد دارد كه فروغ از “ دردهاي زن ” سخن گفته است.به نظر نمي رسد كه چنين باشد و گفته هاي فروغ فقط درباره زنان باشد. دردهايي كه فروغ از آن سخن گفت تمامي مرزهاي جنسي ، نژادي و جغرافيايي را پشت سر ميگذارد. هنر راستين وآسماني نمي تواند به بخشي از يك جامعه ويا به منطقه اي از كره زمين فكر كند . او جهاني است . تصاويري كه در شعر او خلق ميشود تمامي بشريت را دربر مي گيرد: رجوع به خاطرات كودكي ( پسراني كه بر من عاشق بودند . . . ) ، سردي وكدورت خورشيد روابط آدميان ( آنگاه خورشيد سرد شد و بركت . . .) ، فراموشي  عشق وپيروزي در گستره زندگي آدميان ( ديگر كسي به عشق نيانديشيد . . .) ، آغاز فصل سرد در زماني كه آهن وفولاد در روابط بين آدميان حاكم است ( ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . .) ، غمخواري واحساس همدردي به تبارخوني آد ميان ( مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است. . . ) ، دل مشغولي هاي او ( من به يك چشمه مي انديشم . . . ) ، و خيلي از تصاوير ديگر قبل ازآنكه به احوالي زنانه مربوط باشد ، نقشي جهاني و فرامرزي به خود گرفته است . رجوع به خاطرات كودكيش در شعر “ در غروبي ابدي ”  :

“ – من به معصوميت بازي ها     

و به آن كوچه باريك دراز

كه پر از عطر درختان اقاقي بود   

- من به بيداري تلخي كه پس از بازي   

و به بهتي كه پس از كوچه 

و به خالي طويلي كه پس از عطر اقاقي ها  . . . ”

فيلم توت فرنگي هاي وحشي اينگمار برگمان ، فيلم ساز سوئدي را به ياد مي آورد و يا فيلم نوستالژياي آندره تاركوفسكي ، فيلم ساز روسي را با آن سكانس نهايي زيبايش كه برف ريزان را در جنگلي يخ زده و بي باروبرگ را نشان ميدهد ، همچنان كه آغاز فصلي سرد را به ياد مي آورد . فروغ وقتي از پرواز سخن مي گويد :

“ پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است ”

ديگر نمي توان او را در جنسيت زنانه اش و يا در مرزهاي جغرافيايي كاشانه اش زنداني كرد .

به راستي اين دختر جوان كه گوينده مجلس است چه تصوري از پرواز پرنده ها در ذهن خود دارد ؟ شايد طعم شيرين و شايد مبهم شعرهاي فروغ را آنچنان كه شايسته است ، حس نكرده باشد ، آنجا كه مي گويد :

“ پرندگان به جستجوي جانب آبي رفتند

افق عمودي است ، افق عمودي است

و حركت فواره وار ودر حدود بينش

چرا توقف كنم ؟ . . .”

درك او چگونه است ؟ گفتار گوينده با  بخشي از شعر فروغ ،  “ وهم سبز   ” پايان ميگيرد :

“ كدام قله ؟  كدام اوج ؟

مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ 

در آن دهان سرد مكنده

به نقطه تلاقي وپايان نمي رسند؟ ”

پس ازآن محمود دولت آبادي به پشت تريبون ميرود . او از هر گونه تحليلي درباره شخصيت فروغ و يا اشعار او ، خودداري ميكند.او از جوانان مجري و يا حضار مجلس گلايه دارد كه چرا به مسئله “ تحقيق  تاريخ معاصر ” كمتر توجه دارند وچرا به نويسندگان و شعرا بيشتر پرداخته اند ؟ او مي گويد چرا از آدمهايي مثل فريدون آدميت دعوت نمي كنيد ؟ بايد از آقاي دولت آبادي پرسيد كه آيا شعر و ادبيات و نويسندگي به روح حيات و زندگي نزديك ترند يا تاريخ اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي يك جامعه آنهم به شكل آكادميك و تحقيقي خود با لباسي اتو كشيده وپر زرق وبرق ؟ بايد از آقاي دولت آبادي پرسيد شما چرا از گاواره بان و با شبيرو شروع كرديد و به كليدر و جاي خالي سلوچ رسيديد ؟   چرا  از كارهاي تحقيقي شروع نكرديد و يا چرا اكنون به آن نمي پردازيد ؟ چرا در پايان گاواره بان ، “ چوبدستي ” را براي مبارزه با ارباب زورگو ، در كف قهرمان داستان گذاشتيد؟ آيا بنا به دستورالعمل كنوني شما ، بهتر نبود به جاي انتخاب چوبدست ، ميرفت در گوشه اي مي نشست وتحقيق ميكرد ؟ آيا اينطور جواب زورمداران روزگارش را بهتر و شايسته تر جواب نمي گفت ؟ اكنون كجاست  آن چوبدستي كه به دست قهرمان داستان خود گذاشتيد ؟ نكند حرف آن شاعر درست باشد كه “ پير ، پير است اگر چه شير بود ” ؟  نكند پير شده ايد ؟ چرا بايد آقاي دولت آبادي در داستان “ اسماعيل ” آنطور ديناميك و محكم ومصمم ، آتش به دكان ارباب زورگو بكشاند ؟آيا تحقيق وتتبع درباره تاريخ ايران ويا چهان ويا هر گوشه خراب شده ديگري از آتش كشاندن به مغازه ارباب ، بهتر نبود ؟ 

چرا بايد  آقاي دولت آبادي تشنگي روحي وعاطفي آدمها را ناديده بگيرد ؟ آيا تشنگي روح كويري جوانان را شعر فروغ وتصاوير خلاقه او بيشتر ارضاء ميكند يا تحقيقات فريدون آدميت درباره فراماسونري و فراماسونرها ؟

سخنان دولت آبادي چندان به درازا نمي كشد .او از مجري برنامه تشكر ميكند از اين كه “ باعث شديد به سراغ شعرهاي فروغ بروم  ” .  اي عجب ! دولت آبادي ساعات فراغت خود را چه ميكند ؟ حتما شعر مي خواند و به قطعه اي موسيقي بي كلام گوش ميدهد و چرا و چگونه شعرهاي فروغ را نمي خواند ؟ آهاي بچه ها ! حيلي ممنون كسي را دعوت كرديد كه معلوم نيست سالي يك بار هم به سراغ شعرهاي فروغ برود ؟ ! خيلي ممنون !

دولت آبادي كمتر از فروغ سخن مي گويد و خيلي كمتر، از شعرهايش ، فقط به خواندن شعري از اشعار فروغ بسنده ميكند ، شعر “ پنجره ” از آخرين كتاب فروغ : “ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد  ” با اين مطلع :

“ يك پنجره براي ديدن    

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه چاهي    

در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد

وباز ميشود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ  ”

دولت آبادي  ، خوب و با وقار و گرم وصميمي مي خواند و با اين ابيات ، پايان ميدهد :

“ اكنون نهال گردو    

آنقدر قد كشيده كه ديوار را  براي برگهاي جوانش

معني كند .

از آيينه پرس نام نجات دهنده ات را

ازآيينه پرس نام نجات دهنده ات را .  ”

بعيد ميدانم كه دولت آبادي شعر را تا به انتها خوانده باشد ، زيرا بند آخر را دوبار تكرار ميكند. سالن غرق سكوت است وصداي اين پرسش در سالن طنين خاص خود را دارد .با خود فكر ميكنم دولت آبادي با انتخاب و خواندن اين شعر ، حرفهاي خود را زده است . شايد ديگر نيازي به صحبت و تشريح و تجزيه و تحليل شخصيت فروغ و يا اشعارش نياشد . پيبش بيني ميكنم كه دولت آبادي سخن حود را با خواندن اين شعر پايان برد . پيش بيني من درست از آب در مي آيد  دولت آبادي همراه با دست زدنهاي شديد حضار به سراغ صندلي خود ميرود ومي نشيند. با خود فكر ميكنم شايد سياست دولت آبادي درست باشد .آيا با اين شعر ديگر جايي براي صحبت درباره فروغ ويا هر چيز و يا كس ديگر باقي مي ماند ؟ او حدود يك ربع ساعت سخن گفت وحدود ده دقيقه از آنرا ، برگزيده شعر فروغ را خواند .

مجري برنامه . دختر جوان دانشجو ، به پشت تريبون ميرود و شعر  “  تولدي ديگر“  را زمزمه ميكند ، با اين مطلع‌:

“ همه هستي من آيه تاريكي است      

 که ترا درخود تكرار كننان

به سحر گاه شكفتن ها ورستن هاي ابدي خواهد برد 

من در اين آيه ترا آه كشيدم  ، آه    

من در اين آيه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم . . . ”

راستي فروغ كه اهل تاريكي و ياس و نااميدي نبود ، چطور شد در اين شعر معروف خود ، از تكرار و تاريكي سخن به ميان آورده است ! ؟ !  آيا توضيح بيش از حد در اين باره ، توهيني به مخاطب نيست ؟!

همچنان كه مجري از جانب فروغ مي گويد “ وبدين سان است كه كسي مي ميرد وكسي مي ماند ” ناگاه زر زر موبايل دختر خانم لوس و بچه ننه اي كه در پشت سر ما نشسته است ، بلند ميشود و جالب ترآنكه دختر خانم كه اينك وسيله اي براي خود نمايي و تشخص يافته است ، هم در اين ميان و هم بعدها در ميان سكوت سالن و در ميان ساير برنامه ها با صداي نيمه بلند به مكالمه با موبايل صاحب مرده خود مشغول ميشود و كمترين ناراحتي و نگراني هم درباره شرايط خود به خود راه نمي دهد .  داشتن يك ابزار فرهنگي و برخورداري از بي فرهنگي صرف و كامل . “ زندگي شايد … ” .

نوبت به خواندن پيام خانم سيمين بهبهاني ميرسدكه تاريخ يكم ديماه 1381 را برخود دارد. از پيام خانم بهبهاني بر ميآيد كه شعر را نوعي هنر ميداند و چه خوب كه آنرا  در رديف ادبيات نمي آورد، چه هنر تجلي احساس آدمي است بدون آنكه اراده شخصي و عقل خرده بين انسان در تولد آن نقشي اساسي داشته باشد ولي در ادبيات  ، هر چند كه احساس انسان در تولد آن نقش دارد ولي استدلال و چون وچرا و عقل خرده بين در آن شايد نقشي اساسي تر داشته باشد .به همين لحاظ است كه كساني همچون ژان پل سارتر براي ادبيات نيز تعهد و التزام قايل ميشود و از مسئوليت نويسنده و اديب سخن مي گويند . همچنانكه لئو تولستوي در كتاب هنر چيست به تعهد شعر و ادب اشاره دارد و و از شعرهاي آدلر به عنوان شعرهاي بي بو وخاصيت نام مي برد . 

سيمين بهبهاني نيز از سلاله شاعران خوب ايران است و در زمره فروغ ، كه خيال نكنم شعر را به نان وآب دنيايي فروخته باشد ، اما آن تحرك وپوياي و “ دست در باغچه كاشتن تا سبز شود ” در شعرهايش كمتر به چشم ميخورد .

بيشتر اشعار او را تغزلي ديده و يا خوانده ام . اما چرا كمتر از او يادي ميشود ؟ شايد هم ما مردمان مرده پرست منتظريم كه خداي ناكرده بهبهاني سرش را به زمين بگذارد و آنگاه به بزرگداشت او واشعارش قيام كنيم .

وقتي گوينده برنامه ، همان دختر جوان دانشجو ، به تبيين زندگي از زبان فروغ مي پردازد كه : “ زندگي شايد . . .” ، دولت آبادي بر ميخيزد و در ميان ابراز احساسات حضار از سالن بيرون مي رود .

ياد دختري در ذهنم زنده ميشود كه در نمايشگاه بين المللي ديده بوديم ، دانشجوي سال سوم نمي دانم چه رشته اي بود ، هر چه بود ، دانشجوي رشته ادبيات نبود ، پشت پيشخوان غرفه كتاب ايستاده بود و تمامي شعرهاي فروغ را از حفظ داشت ، و يالااقل هر شعري كه ما اسم مي برديم ، تا به آخر ميخواند: آيه هاي زميني ،عروسك كوكي و . . . برايم خيلي جالب توجه بود .

عمران صلاحي ، طنز نويس و شاعر ، در پشت ميز قرار ميگيرد و شروع به صحبت ميكند . او مي گويد : “ نوزده ساله بودم كه فروغ مرد . . .  همكار پرويز شاهپور در روزنامه بودم . . . او با نام مستعار درخت ، كاميار و گاهي كامي چيز مي نوشت . . . شاهپور خيلي به فروغ علاقه داشت و حتي پس از جدايي از او ، گاهي به سلامتي او اقداماتي ميكرد  . . .”   حضار سالن با شنيدن جمله آخر به شدت مي خندند و معلوم ميشود كه جوانها اصلا درباره آن چيزي كه جمهوري اسلامي در اين مدت 24 سال سعي در ممنوعيت آن داشته ، كمترين !! اطلاعي ندارند !

عمران صلاحي ادامه ميدهد :  “ . . . روز مرگ فروغ از مدرسه فرار كردم و در مراسم خاكسپاري او شركت كردم ، شعري هم درآن زمان در سوگ فروغ گفته بودم كه سال 1345 {يعني 36 سال پيش} رويم نشد جايي چاپ كنم تااينكه در خارج چاپ شد . . . ”

عمران صلاحي شعرش را خواند با اين مطلع : 

“ گرفته دل آسمان بغض آلود

اشك از نوك شاخه ها مي ريخت . . .

و با اين حسن ختام  :  “   ما مسافر خود را مشايعت كرديم . ” شعر خود را پايان مي برد .

عمران صلاحي نيز به مقاله اي اشاره ميكند كه مي خواهد بخواند  : “  اين مقاله ده سال پيش در يكي از روزنامه هاي خارجي چاپ شد . . .”

خيلي دلم مي خواهد بدانم كه چرا بايد شعري كه در سوگ فروغ سروده بود ، در خارج چاپ شود و نيز  مقاله اي كه در اين باره نوشته بود . سعي ميكنم با دقت گوش بدهم تا شايد جواب سوالم را بفهمم. اما چيزي دستگيرم نمي شود . 

مقاله عمران صلاحي درباره شعر “ اي مرز پرگهر ” فروغ است او اعتقاد دارد كه هر چه طنز نويس خونسرد تر باشد ، بهتر است .و به طنز فروغ فرخزاد اشاره ميكند كه فروغ با تمامي غضب و خشمي كه از شرايط زمانه خود داشت ، خيلي خونسردانه اين شعر را سروده است .

شعر “ اي مرز پرگهر ” با اين مطلع آغاز ميشود :

“ فاتح شدم    

خود را به ثبت رساندم 

خود را به نامي ، در يك شناسنامه مزين كردم

و هستيم به يك شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 تهران . . . ”

صلاحي  اشاره ميكند :  “ وقتي فروغ در شعرش ميگويد : فارغ شدم  در واقع از مظلوميت خود سخن مي گويد ” .

صلاحي به نامه هاي عاشقانه فروغ اشاره دارد كه فروغ براي پرويز شاپور مي نوشته و  “ پس از مرگ پرويز شاپور در يك پاكت پيدا شده است .  55 تا 60 نامه . بعضي شعر محض و اگثرا عاشقانه ”

به ياد  صحبت هاي امروز دكتر اميري درباره پرويز شاپور مي افتم كه پرويز شاپور دو سال پيش فوت كرد وخانه اش در نرديكي اداره اموزش وپرورش منطقه 11 قرار داشت .

عمران صلاحي تاكيد ميكند كه  “ تا عيد مجموعه اين نامه ها منتشر خواهد شد .آنها به ترتيب وقايع زندگي فروغ مرتب شده اند . . . ”  او اين نامه ها را به سه گروه تقسيم كرده است : گروه اول ، نامه هاي فروغ است كه قبل از ازدواج براي پرويز شاپور نوشته بود ، مربوط به زماني كه فروغ 16 ساله و عاشق پرويز شاپور بود .( اي عشق ! “ اي عشق ! همه بهانه از تو ست ” ) .گروه دوم ، نامه هايي است كه درزمان زندگي مشترك خود براي شاپور نوشته وبه روزهايي مربوط ميشود كه شاپور در اهواز و فروغ در تهران بود . گروه سوم ، نامه  هايي است كه پس از جدايي از شاپور و براي شاپور نوشته است . عمران صلاحي “ . . . مكاتبات او با شاپور همچنان ادامه داشت وحتي پس از جدايي عاشقانه تر ميشد . . . ”

عمران صلاحي اعتقاد دارد كه با انتشار اين كتاب به بسياري از نظرات و قضاوتها درباره فروغ جواب داده ميشود . او در پايان گفتار خود ، يك رباعي طنزآلود از سروده هاي خودش را براي جمع مي خواند ، با اين حسن ختام :

“ كوتاه بيا تا درازت نكنند ! ”

حضار با ابراز احساسات  تمام براي عمران صلاحي كف ميزنند . عمران صلاحي تشكر ميكند و برجاي مي نشيند و دختر خانم مجري ، شعر ديگري از فروغ را ، شعر “ دلم براي باغچه ميسوزد ” را ، زمزمه ميكند :

“ كسي به فكر گل ها نيست     

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد     

باور كند كه باغچه دارد مي ميرد . . .

 حيااط خانه ما تنها ست    

حياط خانه ما

در انتظار بارش يك ابر ناشناس

خميازه ميكشد . . . ”

موبايل سركار خانم پشت سري باز زنگ ميزند و مزاحمت ايجاد ميكند و ايشان كه از فرهنگ ، فقط موبايلش را دارد 

با بي خيالي تمام به سلام واحوالپرسي مي پردازد . . .

بعد پيام منوچهر آتشي خواند ميشود . در بخشي از پيام خود گفته است كه : “ هنوز كاميار مرا عمو صدا ميزند . . .” گوينده اعلام آنتراكت كرد به مدت ده دقيقه يا يك ربع و  لابد بعد از آن نوبت نمايش فيلم سرد سبز  است.

در حين استراحت ، يكي از شعرهاي فروغ خوانده شد و باز هم ياد سرما our  head ) ) و  سرما ( cold  ) و سربالايي تله كابين توچال و زمزمه اين شعر با ديگري در خاطرم زنده شد .

صداي امير نوري ، خواننده جاز يا پاپ  ،  مرا به خود آورد . ترانه اي كه اينك از او پخش ميشود ، بارها وبارها شنيده ام :

“ اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده . . . ”

هنوز متوجه نشده ام كه چه رابطه اي بين اين ترانه و فروغ وجود دارد . هشدار همراهانم مرا متوجه ميكند كه امير نوري يكي از اشعار فروغ را مي خواند . شعر “ عاشقانه ” را از مجموعه تولدي ديگر . همراهانم تاكيد مي كنند كه يكي از خوانندگان آن سوي دريا نيز اين شعر را خوانده است ، “ معين ” را مي گويند . با خود فكر ميكنم اي كاش مي توانستم هردو را روي يك نوار داشته باشم !

عمران صلاحي نيز سالن را ترك ميكند و دست زدن حضار او را بدرقه ميكند.شايد اين آقايان : دولت آبادي و صلاحي ، قبلا اين فيلم را مثلا در جشنواره و يا در محفلي خصوصي ديده اند !! و تكرار ش را ملال آور ميدانند !!. اگر غير از اين است پس چگونه عمران صلاحي مدرسه اش را تعطيل ميكند كه در مراسم خاك سپاري فروغ شركت كند ؟ ويا دولت آبادي به گونه اي ديگر ؟ شايد هم آقايان اهل فيلم و سينما و اين جورچيزها نيستند !!

حدود ساعت يك ربع به شش است . دختر خانم گوينده ، بخشي از شعرديگري از فروغ را ، شعر “ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ‌” را  مي خواند :

“ اي يار  ، اي يگانه ترين يار

چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند …

من سردم است         

من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد . . .  ”

و وعده ميدهد كه نمايش فيلم تا لحظاتي ديگر شروع خواهد شد .

... ادامه دارد

* زیبنده شخصیت متعالی شما است که در نقل این مطالب به مشخصات وبلاگ اشاره بفرمایید

 

بهاران خجسته باد

من نمی دانم .

در کودکی پنجاه ساله ام فقط این را دانسته ام که : بهاران خجسته باد ! جز این هیچ  چیز نمی دانم !

فقط سرسبزی درختان را می دانم همه بالندگی و رشد .

فقط شراب را می دانم و مستی چشمان تو را .

فقط  و فقط عطر یاس را می دانم وقتی نگاه می کنی .

فقط امواج دریا را می دانم در طره گیسوان تو.

فقط آغوش گرم تو را می دانم که بوی بهار می دهد.

فقط باران بهاری را می دانم و بوی خاک باران خورده را.

فقط گل های شقایق بهاری را می دانم در دشت وصال تو .

فقط ابرها را می دانم همه سرشار از باران.

فقط حرکت ماهی را می دانم در برکه تنهایی خود.

فقط زمزمه جویبار را می دانم وقتی در کنارم نشسته ای.

فقط نسیم بهاری را می دانم وقتی برگ ها را نوازش می دهد.

فقط رقص گندم زار را می دانم در روشنایی مهتاب .

فقط آواز هزار دستان را در باغ آرزو .

فقط زمزمه جویبار را ...

فقط عطر یاسمن گیسوانت را ...

فقط عطر حضور تو را ...

فقط عطر وجود تو را وقتی که می روی و نسیم خوش آهنگی را برجای می گذاری ....

فقط بهار را ...

فقط این را می دانم :  بهاران خجسته باد