باز هم عقل و عشق
باز هم عقل و عشق

درباره عقل و عشق سخن بسیار رفته است و متون ادبیات پارسی سرشار از تصاویر بدیع درباب تقابل این دو مقوله از عالم هستی است. هر چند که هنوز این نکته انتقادی جای طرح دارد که آیا در زمانه ای که غم نان، آدمیان را مستاٌصل و درمانده کرده است می توان از عشق سخن گفت ؟
در راستای پرسش فوق، باید به پیامکی اشاره کنم که چندی پیش عزیزی که چشم و چراغ محافل ادبی ما است، برایم فرستاده بود، بدین مضمون : " آن ها که عشق را جانشین نان می کنند فریبکارانند که نام فریبشان را زهد گذاشته اند" .
در پاسخ به چنین فرازی باز هم جای تاکید دارد که اگر سخن گفتن از عشق بهانه ای باشد که انسان را از نان شب غافل سازد بی تردید بوی فریب و نیرنگ خواهد داشت؛ اما وقتی کسب نان را گریزی نیست شاید بارقه ای از عشق بتواند لحظه ای انسان را به آرامش دعوت کند. اگر عشق فریب است پس چگونه می توان این شعر زنده یاد احمد شاملو را تفسیر نمود که از سرِ جان می سراید :
"دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است."
از شعر " در این بن بست " از مجموعه " ترانه های کوچک غربت"
از سوی دیگر، شاید کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل (1997- 1905 ) روانشناس و روانپزشک اطریشی را خوانده باشید. این کتاب بارها به فارسی ترجمه شده و در اختیار اهل کتاب قرار دارد. او بر این باور است که در انسان انگیزه ای بنیادی با عنوان «ارادهٔ معطوف به معنا» ( Will to meaning) وجود دارد که قادر است انسان را در سخت ترین شرایط بیرونی حفظ نماید و به زعم نگارنده این در صورتی است که در خودآگاه شخص حضور یابد. این کتاب مجموعه ای از خاطرات نویسنده است که روزگار دور و درازی را در اردوگاه های نازی به سر برده و اینک از حقیقتی والا پرده برداشته است. او درخاطرات خود تاکید می کند آن ها که در اسارتگاه های آلمان نازی به جهان معنی و یا هر آنچه که غیر از جهان مادی و ملموس و مناسبات کریه و زشت آن است اعتقاد داشند اغلب از اسارتگاه های مذکور جان سالم به در بردند و آن ها که معنی را از خاطر بردند و در غم اسارت و نان و مناسبات جهان مادی نشستند، چه بسا که یا بیمار شدند و یا به خودکشی دست یازیدند.
حال آیا منظور از طرح پرسش هایی از قبیل سوال فوق، این است حال که نانی در سفره نیست، عشقی هم در دل نباشد ؟ مگر نه آن که هندوان را نان فراوانی در سفره نیست اما با مشاهده گاو در کوچه و خیابان آن را تکریم می کنند و محترم می دارند؟ اگر نان برتر از عشق است چرا کسی مهابای آن را ندارد که گاوی را ذبح کند و هم به خانواده گرسنه خود رحم نماید و هم شهروندان گرامی هندو را هر چند مختصر غذا دهد ؟
همه این ها بهانه ای است تا به مقاله پنجم کتاب مستطاب اسرارنامه اثر منظوم شیخ فریدالدین عطار نیشابوری بپردازیم.
او مقاله خود را با تصویرگری تقابل خرد و عشق آغاز کرده است. در باره اصطلاح خرد توضیحی مختصر لازم است. خرد را معادل با فرزانگی و حکمت دانسته اند و شاید گستره معنای آن اندکی با عقل متفاوت و وسیع تر از آن باشد؛ اما در مقاله پنجم، اگرچه شیخ عطار از کلمه خرد استفاده کرده است اما منظور او همانا عقل، و آن هم عقل خرده بین و جزیی نگر و مصلحت جو است، و شایسته تر آن که معنای آن را از عقل کلی بین و خدا جو که شاید همان عقل سرخ شیخ شهاب الدین سهروردی ، شیخ مقتول، است متمایز دانیم.

شیخ عطار این بخش از کتاب خود را بدین گونه اغاز می کند :
دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را
دل جایگاه عشق است و سراینده دل را هشدار می دهد که در بند آب و گل که نمادی از تن و جسم انسان است نباشد و اهل دل را به عرصه عشق ورزی دعوت می کند.
ز نور عشق شمع جان برافروز زبور عشق از جانان درآموز
عشق موجب روشنگری جان انسان می شود و رمز و راز آن را بایستی از معشوق آموخت
در بیت فوق بر زبور اشاره شده که جمع آن مزامیر است . زبور ، کتاب داود(ع) از پیامبران بنی اسراییل است و مجموعه سرودهایی است که این پیامبر در ستایش معشوق ازلی می خوانده است. گستره معنی داری و ژرفایی در اشعار عاشقانه زبور چنان بود که عارف و عامی برای شنیدن آن دست از کار می شستند و و مسحور زیبایی کلام و معنای آن می شدند. شاعر فضای روحانی سرودهای زبور را الگویی برای حضور عاشق در عرصه عشق روزی و وفاداری به معشوق حقیقی می داند.
چو زیر از عشق رمز راز میگوی چو بلبل بی زبان اسرار میگوی
شاید شاعر انسان عاشق را دعوت می کند که همانند دُردِ شراب که رمز مستی زلال آن را در خود دارد ، او نیز رمز و راز عشق را آشکار سازد و همانند بلبلی به نواخوانی و غزل گویی، اسرار عشق را که در اینجا به مِی نمادینه شده است، باز گوید.
چو داود آیت سرگشتگان خوان زبور عشق بر آشفتگان خوان
همانند داود باش که آوای سرگشتگان وادی عشق را آواز می دهد و برای آشفته حالان وای عشق سرود می خواند.
حدیث عشق ورد عاشقان ساز دل و جان در هوای عاشقان باز
حکایت عشق را همانند ذکری مقدس به عاشقان بیاموز و دل وجان را در هوای عشق ورزی و در راه جانان از دست بده .
چو عود از عشق بر آتش همی سوز چو شمعی میگری و خوش همی سوز
همانند عودی باش که در آتشدان جای دارد و آتش را به جان خریدار است و همانند شمعی باش که گریه می کند و و مستانه می سوزد.
شراب عشق در جام خرد ریز وز آنجا جرعه بر جان خود ریز
خرد و عقل خرده بین را هم از شراب عشق سرمست کن و جان را به سرمستی عشق آشنا ساز .
خرد چون مست شد نیزش مده صاف بگوشش باز نه تا کم زند لاف
وقتی خرد را به وادی سرمستی رساندی بیش از این آن را با شراب زلال عشق آشنا مساز و به او هشدار ده که لاف قدرت و جاه و مقام کمتر زند.
لازم به یادآوری است که پیشرفت ها و اختراعات و اکتشافاتی که در سایه عقل خرده بین، به ویژه در قرون معاصر ، عاید بشر شده است عقل را به لاف زنی و ادعا وا داشته است و این تصور پیش آمده که انسان در سایه عقل خرده بین به چنین درجات رفیعی از رفاه و آسایش رسیده است. اما آیا انسان امروز در سراشیبی اخلاق و معنویت سیر نمی کند؟
چوعشق آمد خرد را میل درکش بداغ عشق خود را نیل درکش
حال که نوبت فرمانروایی عشق است پس خرد را کور کن . هرگاه عشق از عرصه جهان تو ناپدید شد برای فقدان و سوگِ نبودِ او جامه نیلی رنگ و عزا بر خود بپوشان.
خرد آبست و عشق آتش بصورت نسازد آب با آتش ضرورت
خرد و عقل خرده بین در صورت ظاهر همانند آب و عشق همچون آتش است و به ناچار آب و آتش با یکدیگر سازگار نیستند.
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند ولیکن عشق جز جانان نه بیند
عقل جزیی بین به ظاهر جهان مشهودات نظر دارد و حال آن که عشق به معشوق ازلی می اندیشد.
خرد گنجشک دام ناتمامیست ولیکن عشق سیمرغ معانیست
عقل خرده نگر همانند گنجشکی است که در دام جهان نقایص و نا تمامی های جهان ملموسات اسیر است و حال آن که عشق مقامی رفیع چون کوه قاف دارد که در جهان معنی سکنی گزیده است.
خرد دیباچه دیوان راغست ولیکن عشق دُرّی شب چراغ است
توان عقل جزیی نگر در محدوده مقدمه ای است که بر دفتر کوه و دشت و صحرا می نویسند. مقدّرات عقل در حد توصیف طبیعت و کاربرد قوانین جاری در آن است، اما مقام عشق در حد گوهر نایاب شب چراغ است.
خرد نقد سرای کایناتست ولیکن عشق اکسیر حیاتست
عقل خرده بین سرمایه ای است که کاربرد آن در چارچوب جهان هستی است؛ ولی عشق انگیزه و علت حیات و زندگانی است .
خرد زاهد نمای هر حوالی ست ولیکن عشق شنگی لا ابالی ست
گاه عقل خرده نگر لباس پارسایی بر تن می کند و در هر جا ومکانی می توان از آن سراغ گرفت، اما عشق ، دلبری شامان و سرخوش است که در بند سارات تعّینات مادی قرار نمی گیرد.
خرد بر دل دلی پر انتظارست ولیکن عشق در پیشان کار است
هرگاه خرد در دل جای گیرد دامنه توقعات او نا محدود است اما عشق پیشاپشی هر کاری جای دارد{ و به حال می اندیشد}.
خرد را خرقه تکلیف پوشند ولیکن عشق را تشریف پوشند
عقل جزیی بین مجموعه ای از باید و نباید ها و تکالیفی را مقرر می دارد که مانع حرکت سالک به سوی معبود حقیقی است اما عشق مایه کرامت و بزرگواری و رستگاری انسان است.
خرد راه سخن آموز خواهد ولی عشق آه جان افروز خواهد
عقل خرده نگر در راهی قدم می گذارد که لازمه آن آموزش و تعلیم است اما لازمه عشق ورزی، برآمدن آهی است که جان را به آتش می کشاند.
خرد جان پرور جان ساز آمد ولی عشق آتش جان باز آمد
اگرچه عقل خرده بین شرایط مساعدی را برای حیات فراهم می سازد اما ضرورت عشق ورزی گذاردن مایه از جان است .
خرد طفل است و عشق استاد کار است از این تا آن تفاوت بی شماراست
هرگاه در مقام مقایسه برآییم، خرد را طفلی بدان که در عشق استاد او است و چنین تفاوت هایی بین عقل و عشق بیشمار است.
دو آیینه است عشق و دل مقابل که هر دو روی در رویاند از اول
اما عشق و دل همانند آیینه ای هستند که مقابل یکدیگرند و هر یک تصویری را از دیگری در خود منعکس می سازد و چنین تقابلی برای آنان از روز الست مقدّر شده است.
میان هر دو یک پرده ست در پیش ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
بین عشق و دل پرده ای حائل است که با نبود آن ، عشق و دل حقیقتی واحد خواهند بود.
ببین صورت درآبی بی کدورت که یک چیزست با هم آب و صورت
هرگاه در آبی زلال به چهره خود نگاه کنی، آب و صورت تو یکی خواهند بود.
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار میان عشق و دل موییست مقدار
میان عشق و دل تار مویی فاصله است و بین آن دو راه درازی نیست.
جهان عشق دریاییست بی بن وگر موییست برروید ز ناخن
جهان عشق دنیای بیکرانه ای است که اعماق آن ناپیدا است و اگر مویی از ناخن بروید، امکان دسترسی به عمق عشق نیز میسر خواهد شد.
چو آید لشگر عشق از کمین گاه نماند عقل را از هیچ سو راه
هرگاه لشگر عشق از کمینگاه خود ظاهر شود، عقلِ مصلحت جو و خرده بین راه به جایی نخواهد برد.
گریزان گردد از هر سوی ناکام چو عشق از در درآید عقل از بام
هرگاه عشق از جانب در به دنیای سالک وارد شود، عقل شکست خواهد خورد و از راه بام خواهد گریخت.
کسی کز عشق در دریای ژرفست بداند کین چه کاری بس شگرفست
کسی که در ژرفای دریای عشق حضور دارد ، هم او از شگفتی کارِ عشق و رمز و راز آن آگاهی دارد.
فتوح راه عاشق دار بازیست تو پنداری مگر کین عشق بازیست
گشایش کارِ عاشق و شادمانی او در بالای دار ِ عشق است و حال آن که تو تصور می کنی که عاشق در کارِ عشق بازی وارد شده است.
عجایب جوهریست این عالم عشق که میگوید عرض باشد غم عشق
عالم عشق خود جوهر شگفت آور هستی را تشکیل می دهد و چه کسی ادعا می کند که غم عشق از حمله امور عَرَضی است.
که دیدست این عرض هرگز بکونین کزو یک عقل لایبقی زمانین
در دو جهان غیب و شهود چه کسی چنین عَرَضی دیده است؟ عرضی که عقل را در آن مجالی نیست.
جهان پر شحنه سلطان عشق است ز ماهی تا بماه ایوان عشق است
جهان سرشار از کارگزاران فرمانروای عشق است ؛ همچنان که از قعر دریا تا به اوج آسمان درگاه حضرت عشق است.
نشاید عشق را هر ناتوانی بباید کاملی و کاردانی
هر ناتوانی را شایستگی گذر از عرصه عشق نیست و گذار از عرصه عشق را انسان کامل و کاردان را بایسته است.
باز هم از عشق سخن خواهیم گفت.
· تمامی بیت های این گزارش از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری : اسرارنامه ، تصحیح : دکتر سید صادق گوهرین، چاپ دوم ، 1361، از انتشارات کتابفروشی زوار ، نقل شده است.
· با تشکر از برادرم رضا ذبیح اللهی به خاطر تدارک تصاویر برای این گزارش.
· شایسته شخصیت متعالی شما است که در نقل مطالب این وبلاگ به مشخصات کامل آن اشاره فرمایید.
محمد طرف
mtaraf@yahoo.com
