زبدة الاسرار و روز عاشورا -1

زبدة الاسرار و روز عاشورا -۱

 قسمت اول

 

از میان آثار منظوم که به باز آفرینی فاجعه کربلا پرداخته اند، زبدة الاسرار اثر منظوم میرزا حسن صفی علی شاه اصفهانی است که 3 آذر 1214  در اصفهان به دنیا آمد و 15 اردی بهشت 1278 در  تهران دار فانی را وداع گفت.  او با بداعتی ویژه و با بهره گیری از رگه های اصیل عرفان اسلامی به تصویرگری این حادثه پرداخته است.

در شرح احوال او نوشته اند که او از مریدان سلسله نعمت اللهی محسوب می شد اما پس از اقامت در تهران ادعای قطبیت کرد و سلسله صفی علیشاهی را بینان گزارد.

آثار صفي عليشاه از اين قرار است :

زبدة الاسرار ،   بحر الحقايق ،   عرفان الحق ،   ميزان المعرفه ،   تفسير قرآن .

 کتاب تفسیر قرآن او به نظم سروده شده است که در جای خود اثری نادر محسوب می شود.

اگرچه   زبدة الاسرار  با کلامی منظوم و به زبان شعر سروده شده است اما در این گزارش برای تفاهم بیشتر ، بی هیچ توضیحی اضافی ، بر معانی آن ها تاکید شده است.  

صفی علیشاه در  زبدة الاسرار  ابتدا از احوال عارفانه خود سخن می گوید که چه سان تحت تاثیر وقایع عاشورا قرار گرفته  و عنصر عشق در وجود او به جوش آمده است :

هرچه خواهم زين بيان گردم خموش           شور عشقم آورد ديگر بجوش(228)

“ هر چه مي خواهم در طريق عاشقي خاموشي پيشه كنم ، اما شورعشق مرا به جوش مي آورد ”

“ اگرچه  خاموشي در نزد ما سالكان طريق خصلتي پسنديده است ، اما عنصر عشق مرا در سخن گويي بي اختيار كرده است “

“ چون سخن از نعمت هاي خاص حضرت دوست است پس گفتن آن براي اهل نعمت واجب و لازم است ”

“ اگر تو صاحب نعمت هستي و از اهالي نعمت مي نمايي ، پس گوش جان بر سخنانم باز كن ” . . .

لاجرم در كربلا عشاق چند          بانگ حق چون شد ز ناي حق بلند(233)

“ به ناچار در كربلا ، بانگ حق از ناي حق برخاست ”

“ عاشقاني كه جان خود را در طبق فروش و اخلاص گذازرده اند، با شنیدن صداي آن ترك جان و هشياري كردند”

“ خداوند خود صاحب ندا شد و بانگ زد كه اي اهل رحمت و اي ياران ”

“ من لباس آدمي برتن كرده ام تا بتوانيد“ اثر” را در “ موثر”  ببينيد ”

“ من عاشق خودم بودم ودر اين لباس بر حق شناسان به نمايش آمدم ”

“ از ملك وجود اينك تنها به جولانگاه شهود آمده ام ”

“ در اين صحرا به جلوه در آمدم تا كساني به ياري من برخيزند و به بهاي جان خود به ديدار من آيند”

“ من آن گنج نهاني و پادشاه و مالك عرصه “ وجود ” بودم ”

“ خواستم با آشكار سازي خويش ، آن راز را آشكار كنم”

“ از قلمروي وحدت ، بدون سپاه به ملك وجود آمده ام تا چشم چه كسي به ديدار پادشاه دو عالم روشن شود”

“ خود را چنين فقير و بي “ كس ” نمايانده ام تا چه كسي بتواند “ واحدي ” را در “ كثرت ” بيابد ”

“ در قلمروي “ وحدت ” بي كس و تنها بودم و ياري نداشتم لذتا به سرزمين كثرت نيز بي كس و تنهايم ”

“ بدون يار به كثرت وارد شدم تا چه كسي يار من شود و بر خريداري من برخيزد”

“ چون مثل و مانند ، شريك و همساني ندارم ، بنابراين انيس و مونس و هم رازي هم ندارم ”

“ چون ذات من از عهد الست تنها و بي مانند بود لذا در اين صحرا هم به صورت موجودي “ تنها ” آشكار شدم ”

“ با آن كه اين گونه بي يار وياورم ، اما ديگران را ياوري و همراهي مي كنم”

“ اگر چه اين گونه بي يار وياورم ، اما براي ديگران ياوري چون مني را گجا مي توان سراغ گرفت ؟ ” . . .

قائل قول الستم من هلا              كيست ثابت بر سر قول بلي(236)

“ من گوينده “ آيا پروردگار شما نيستم ؟” در روز الستم، حال كيست كه به قول مساعد خود عمل كند ” ( الست بربكم ، قالوا بلا )

“ اي كساني كه پاسخي مثبت به من داديد ، حال براي آزمايش آن قولي كه داده ايد ،‌آماده شويد !”

“ هر گاه بر سر قول خود آمديد ، در اين صورت بر تجلي ذات احديت آگاهي خواهيد داشت ”

“ اي راهگذاران راه عشق ، اينك را به پايان آمد و شاه عشق آشكار گشت ”

“ حال اگر با او انس و الفتي داريد اينك او در ميدان بي يار وياور مانده است ”

“ اينك جز چند زن و طفل صغير ، براي چنين سلطاني ، ياري دهنده اي و ياري نمانده است”

“ در اين صحراي دور افتاده ، قدرت حق را ياور و هم نشيني نيست ” . . .

  ليك هر كس جان به راه من دهد          بر سر و بر جان من منت نهد(237)

“ كسي كه در راه من جان دهد ، بر من منت گذاشته است”

“ اگر چه صدهزاران منت بر كسي است كه از رحمت من جان يافته است ”

“ با اين وجود ، آن كس را كه در راه خاندان رسول جان دهد ، قبول دارم ”

“ وقتي به اين گونه بانك حق بي “ چون و چند ” در ميدان كارزار بلند شد ”

“ هر آنچه كه در وجود خود جان داشت ، به پا خاست و در طلب چنين نعمتي به پايندگي رسيد”

“ از آن “ خروش ” تمامي موجودات از ابتداي آفرينش تا به پايان آن به پا خاستند ”

“ هر وجودي از پي غمخواري او و ياري رساندن به او اعلام حضور كرد ”

“ مردي كه نژادش به حق مي رسيد و در بستر بيماري اسير بود و يار وياوري نداشت”

“ با آن كه از ضعف بيماري مدهوش شده بود ، چون بانك حق را شنيد ”

“ با همان نيمه جاني كه در بدن داشت و با آن كه از جانبازي ، اسارت نصيب او شده بود ”

“ يعني “ عليل حق ” همچون دانه سپندي از جا جست ”

“ با اين تن ناتوان ، با اين نبم جاني كه در بدن دارم به ياري تو آمدم ”

“ آن چه كه از بهر تو نباشد جان نيست و آبي كه براي تو در نهر جاري نباشد خشكيده باد ” . . .

آمدم  اي دوست  با حال خراب          گردنم را شد غم عشقت طناب(239)

هست عشقت بر خلايق مفترض          ترك جان را كي عاشق  عوض

آمدم اي دوست ، جان بي دريغ          باردم گر بر سر آتش جاي تيغ

“ از صداي او سنگ از جاي كنده شد تا براي جانبازي او به بندگي و اطاعت پردازد”

“ جاني كه براي او در بدن ما نباشد همان بهتر كه در به در و آواره و سرگردان در شهر ها باشد ”

“ اينك مي روم تا جان بر او نثار كنم زيرا كه جان در بدن به چه كار ديگري مي آيد”

“ دلي كه براي او خون نشود دل نيست و گل از دلي كه نسوزد بهتر است ”

“ زيرا كه سنگ وگل در غم او پيوسته در سوز و گداز است”

كرد او را بانك شه كاي شير حق         مر كه داري عار از زنجير حق(241)

“ پادشاه ميدان كارزار بر او بانك زد اي كسي كه از “ زنجير حق” بريده اي و ننگ آن داري ”

“ اگر ننگ زنجير حق را نداري پس بايد در راه حق اسير او گردي ”

“ تو بر قافله اسيران ، قافله سالاري ، و شير حق هيچ گاه از زنجير،  ننگ نخواهد داشت ”

“ زنجير عشق بر گردن تو است و شيربان ، حضرت حق است پس همچون شير به آن زنجير دل خوش دار”

“ اين گونه اسارت از شهادت كم ندارد زيرا كه زير تيغ تو هر لحظه صدها سر وجود دارد”

“ هر كسي قابل زنجير دوست نيست و دوست برگذاردن اين زنجير بر تو ، اراده كرده است”

دست وپايت رفت چون در سلسله             كرد بايد در تعين حوصله(242 )

“ هرگاه دست وپاي تو در زنجير قرار گرفت ، بايد در قيد وبند آن حوصله به خرج دهي ”

“ مبادا كه از اين قيد و بندها نگران شوي ، گردن تو در كمند كسي چون او است” ( گردنت را گشت چون او پالهنگ )

“ با اين قيد وبندها سازگار باش و از آن ها گفتگو مكن و بر آنچه نصيب تو است معترض مشو” . . .

رو به خيمه اي ولي ذوالمنم           تا نبيني زير تيغ دشمنم(243 )

“ پس اي ولي ذوالمنم به خيمه برو تا مرا زير تيغ دشمن نبيني ”

“ اگر نگران احوال من هستي به ميدان در آي تا قدرت و بزرگي مرا ببيني ”

“ وقتي اما سجاد ( علي ) به ميدان نگاهي كرد ، “ ماسوي ” را سراسر آماده ديد ”

“ پيامبران و برگزيدگان و فرشتگان ، از زمين و زمان گرد او آمده بودند”

“ دريا وكوه و جانوران وحشي و پرندگان و مار و مورچه و آب و خاك و باد وآتش وتلخي وشوري ”

“ بالا و پاييني ، روشنايي و ظلمت ، خوبي و بدي ، آذرخش و ابر .باران و ديو و وحشي ”

“ رطوبت و خشكي ، عدالت و ستم و دوستي وكينه ورزي ، بال و پايين و تفاوت و تجمع  و كفر و دين ”

“ سستي و استحكام ، دروغ و درستي ، جدايي و وصال ، خوشي و مصيبت ، شادي و حزن و فرع و اصل ”

“ و هر چه را كه در عالم وجود نامي بر خود داشت و شكلي آشكار و پنهان در عالم نيستي و هستي دارا بود”

“ همگي براي ياري او حاضر شدند اما در مقابل وقار و برتري او مبهوت مانده بودند ”

“ آري در مقابل “ ذوالجلال” كدام مخلوقي توان گفتگو دارد”

“ كدام مخلوق در مقابل او اظهار وجود كند جز آن كه در مقابل شاه وجود لال باشد و بي زباني پيشه كند ” . . .

شمس گويد ذره را اي بي ادب               دعوي هستي كني پيشم عجب(245 )

هستي تو  هست  فرع ذات من             از تو آن زيبد كه باشي مات من

ممكن بيچاره دوالمسكنه                      در حضور قادر دوالسلطنه

چون كند اظهار هستي گو بمير             جز كه اندازد سر از ذلت به زير . . .

انبياء كردند اول عرض حال                در حضور آن ظهور بي مثال  (248)

“در حضور آن ظهور بي مثال ابتدا انبياء پيش آمدند و حال خود را عرضه كردند ” . . .

“ اي “ نعم المعين ” اگر ياري تو نبود ، حضرت آدم (ع) هنوز در آب و انجير حضور داشت”

“ اگر ياري تو نبود نوح چگونه در كشتي تو جاي گرفت و بر لطف تو دل بست ” . . .

“ وقتي نمرود ابراهيم خليل تو را بر منجنيق بست تا او را بسوزاند ”

“ آتش نمرود بر او گلستان شد و آتش سركش همچون دودي سوزندگي را به كناري گذاشت ”

“ حضرت اسماعيل (ع) از پدر خواست درراه عشق تو كشته شود ”

“ در پيامبري محرم درگاه شد و در ميان ما  به “ ذبيح الله ” معروف خاص و عام گشت ”

“ پروردگار در “ صلب ” او نور پيامبران را قرار داد”

“يعقوب (ع) در غم يوسف ، صبوري پيشه كرد و از فراق يوسف دو چشم او كور شد ” . . .

“ با گريه او در راه تو روشنايي به چشمانش راه يافت”. . . .

چون سليمان پيش عشقت بنده شد              ملك و شاهي بهر او پاينده شد(253)

“ بندگي سليمان در راه عشق تو ، پادشاهي را بر او جاودانه كرد ” . . .

“ از ولايت تو ، جان موسي غيرتمند شد و در كوه طور با حضرت دوست هم كلام شد ” . . .

خواست  جرجيس  از  عشقت امان             هفت نوبت گشته گشت ويافت جان

چون كه يونس يافت در بطن حوت            گشت  وردش  نام  “ حي لايموت ”

روز و شب نام حسين از لب نهشت               بطن ماهي تا بر او شد چون بهشت” . . .

چون كه عشقت بر شعيب آورد زور             آنقدر بگريست تا گرديد كور ( 254  )

خضر چون جام غمت را نوش كرد              سر به صحرا هشت و ترك هوش كرد

در  بيان   غمت   بي برگ    رفت              يافت  عمر  جاودان    و  مرگ  رفت

چون كه عيسي زاده عشق  تو بود               بي پدر  آمد   در  اين  دار  شهود. . .

مصطفي را  عشق  شد معراج رفت                 از لعمرك يافت بر سر تاج  و رفت

چونكه عشقش بود بيش از سايرين                ذوالجلالش  خواند ختم مرسلين . . .

“ پادشاه عالميان به گروه پيامبران گفت كه اي صاحبان قدرت و شكوه و جلال ”  

هر يكي نسبت به شخص من پدر               وين ثمر را جانتان نعم الشجر

جان فشاني  شما   در  راه  عشق               آن نبوت  بود بهر شاه عشق

جان فشاني ها ز آدم  تا  رسول                 هريكي گرديدو من دارم قبول

از امم  نسبت به جان هر يكي                 صدمه ها آمد فراوان بي شكي

از شما بگذشت ونك هنگام ما است             سكه محنت  كنون بر نام ما است

پس ملائك محو و بي خويش آمدند             بهر عرض حال خود پيش آمدند (256 )

“ بنابراين ملائكه از خويش بي خود شده و براي عرض حال ، خود قدم به جلو گذارند ”

“ اي كسي كه وجود تو باني وجود ما است ، درگاه ياري تو پناهگاه ما است ”

“ اگر چه از عشق تو ما را حاصلي نيست ولي در مهرورزي به تو شهره دو عالم هستيم ”

“ اگر چه ما را نيروي گفتگو نيست ، حد و مرز ما را عقل فراهم نموده و عشق در محدوده آن جاي ندارد ”

“ اما بافته جان ما تار وپود عشق تو است و عقل از عشق تو تولد يافته است ” . . .

 “ همگي ما در پيماني كه با تو بسته ايم استواريم و در درياي احسان تو غرق شده ايم ” (257)

“ ما از براي ياري رساندن به تو نزول نكرده ايم كه اين در حد ما نيست ”

“ بلكه آمده ايم تا با تو تجديد پيمان كنيم و در جهت جان بازي براي تو عقل چون خاك بي ارزش را در ميدان تو بيندازيم ” . . .

“ پادشاه دو عالم سر برداشت و ندا داد كه اي ساكنان فلك هاي چند گانه و اي كساني كه از طبيعت خاكيان “ بهره اي ” نداريد ”

“ بندگي هاي خود را كه در پيشگاه من ابراز كرده ايد براي ما ثابت و مورد قبول محضر ما است ”

“ هر نوع زندگي را كه حق براي هر موجودي تعيين كرده ، پس تكليف آن موجود بر بندگي در آن طريق است ”

“ چون شما از نور عقل زنده ايد ، پس در “مقام ” عقل بمانيد و درآن مقام ، ما را بندگي كنيد”

“ بر شما تكليف عشق مقرر نشده است و شرافت عشق بر قامت ما برازنده است ”

“ عاشقان را در سر عقل و هوش وجود ندارد و چشم و گوش خود را به فرمان ما سپرده اند ”

بقیه دارد ......

محمد طرف – بهار 1382

mtaraf@yahoo.com

* شماره هایی که داخل پرانتز ( ) آمده اند ، صفحات مورد استناد را در نسخه : " صفي عليشاه : زبدة الاسرار ، انتشارات صفي عليشاه ، چاپ سوم ، شهريور 1361 " ،  نشان می دهند.

*تصویر این گزارش با نام تولدی دیگر از آثار بانوی هنرمند فرشته زیبایی انتخاب شده است. با سپاس فراوان از ایشان .

* لطفاً در نقل مطالب فوق، به مشخصات وبلاگ اشاره بفرمایید

 

خدانگری و یکسو نگری در لوایح جامی

خدانگری و یکسو نگری

در لوایح جامی

 

مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی متولد 817 ه.ق. از بزرگان عرفان ، متعلق به سده نهم هجری و از بزرگان طریقت نقشبندیه است. امروز مزار او در هرات افغانستان زیارتگاه اهالی عرفان است.

کتاب ها و رسائل او را تا 99 اثر تخمین زده اند . یکی از تالیفات او ، لوایح است که سی و سه لایحه و یک خاتمه دارد. این گزارش در باره لایحه پنجم این کتاب است که از ماخذ زیر نقل می شود :    جامی، عبدالرحمن : لوایح . تصحیح محمد حسین تسبیحی . کتابفروشی فروغی . 1342 . صص 16- 14

آنچه به نظر نگارنده مهم می آید این نکته است که جامی در تفهیم مقصود خود واژه " آدم" را مناسب تر از " انسان" یافته است، زیرا واژه " انسان " بر موجود متعالی تری دلالت دارد که در راستای معنویت گام برداشته است و حال آن که واژه " آدم " بیشتر بر کالبد جسمانی او دلالت می کند. در گزارش زیر ، شیوه نگارش امروزی به کار رفته است و نگارنده تلاش داشته است تا در گزارش خود تا حد امکان به مقصود خداجویانه نامبرده نزدیک  شود :

اگرچه آدمی در جنبه جسمانی در نهایت تراکم و تکاثف بوده و ملموس و مریی و محسوس است اما در جنبه روحانی اش در نهایت لطافت ، شکل پذیری و قابلیت انعطاف جای دارد. بنابراین آدمی به هر چه روی آورد ، رنگ و حالت و طبیعت آن را به خود می گیرد ؛ به آنچه توجه کند ، چگونگی آن را می پذیرد. به همین علت اندیشمندان گفته اند : هرگاه حقیقت هر چیز بخواهد در قالب جسم و عینیت متجلی شود، از آنچه که روی بدان دارد پیروی می کند : صارَت کَاَنّهُ الوُجُودَ کُلَّهُ {آنچه به صورت می آید ، همانا وجود آن است }.

آدمیان اغلب به صورت های جسمانی به شدت وابسته اند و چون خود را غیر از صورت جسمانی خود نمی دانند و آن را از کیفیت روحانی خود تفکیک نمی کنند . همچنان که مولوی در مثنوی معنوی خود چنین می سراید :

ای برادر  تو همین اندیشه ای              مابقی تو استخوان و ریشه یی

گر گل ست اندیشه تو گلشنی             ور بود خاری، تو هیمه گلخنی

مولوی در این ابیات آدمی را همانا اندیشه او می داند و استخوان و گوشت و پی و ریشه از نظر او اعتبار ندارند. اگر اندیشه او گل باشد، انسان موجودی خواهد بود از اهالی گلستان و به کیفیت انسانی خود قرین خواهد بود ؛ و اگر اندیشه او پست و خوار و ناچیز باشد، چیزی جز خار و هیزم نخواهد بود که برای آتشدان مناسب است.

عبدالرحمن جامی آدمی را به تلاشی پیگیر و مستمر دعوت می کند که خود جسمانی را از نظر دور بدارد و به ذات یا حقیقتی بپردازد . ذاتی که موجودات در تمامی درجات و مراتب خود ، جلوه ای از زیبایی و جمال او هستند و اجزاء کائنات بارقه ای مشهود از کمال او .

سرانجام استمرار تلاش مذکور چنان است که انسان به هستی جسمانی خود توجهی ندارد و هرگاه به "خود" اعتنا و التفات نماید ، در واقع به آن ذات و حقیقت توجه کرده است. هرگاه به سوی "خود" روی آورد ، به "او" روی آورده است و هرگاه از "خود" سخن بگوید و درباره "خود" به تفسیر و تاویل بپردازد ، از "او" سخن گفته و از "او" تعبیر کرده است: اَنا الحق هُوَ الحَق { من حقیقت هستم ، او حقیقت است}.

گر در  دل  تو  گل  گذرد ،  گل  باشی                   ور بلبل  بی قرار ، بلبل باشی

توجزوی وحق کلّ ست، گر روزی چند                   اندیشه کلّ کنی ، کلّ  باشی

اگر باطن انسان ، گل باشد او گل است ، همچنان که اگر در درونش اثری از اشتیاق بلبل باشد، بلبل خواهد بود.

پس از آن، عبدالرحمن جامی بر دو رباعی از اشعار ابوسعید ابوالخیر عارف اواخر قرن چهارم هجری تاکید کرده و سخن خود را پایان می برد :

ز آمیزش جان و تن، تویی مقصودم              وز مردن و زیستن  تویی مقصودم

تو  دیر بزی که من  برفتم  ز میان              گر من گویم، ز من، تویی مقصودم

این که جسم و جان با هم ممزوج شده اند، روح و جان و درنهایت حقیقت مطبق مورد نظر است و هرگاه از مردن سخن می رود ، غفلت از خودِ جسمانی است و هرگاه از زیستن گفتگو می شود ، به حقیقت روحانی خود التفات دارم. دیرینگی و جاودانی خاص تو است و در این میانه " من " جایگاهی ندارد . سخن پردازی درباره "من" همانا مقصود پرداختن به "او" است .

کی باشد کی لباس هستی شده شق                تابان گشته  جمال وجه مطلق

دل  در  سطوات   نور  او  مستهلک                 جان در غلبات شوق اومستغرق

عارف راستین، هستی را چند پاره نمی بیند و وجودی چون او را صاحب هستی مطلق می شمارد . جمال مطلقی که دل در انوار ابهت و جلال او از هیچ گونه هستی برخودار نیست و جان در تمنای وصال او غرق شده است.

 * در نقل این مطالب لطفا به مشخصات وبلاگ اشاره بفرمایید