یک سوال دیگر و چند جواب

یک سوال دیگر و چند جواب

 

اهل دلی به قصد جستجو و یا شوخی این ایمیل را برایم فرستاد :

" جمعه 19 آوریل- 30 فروردین 1392 :

حکم کسی که در مقوله عشق ورزیدن، چه معشوق زمینی باشد چه آسمانی، فقط لاف بزند و به قول شاعر طامات ببافد ، چیست ؟ "

سوالی که حداقل نگارنده نمی تواند به آسانی پاسخ گوید. این پرسش را در محفلی در میان گذاشتم و از بانوان و آقایان حاضر در محفل خواستم تا نظر خود را برایم بنویسند. اینک جواب های آنان را می خوانید با این آگاهی که نام و مشخصات ایشان محفوظ مانده است :

ا) خود جناب حافظ می فرمایند : من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم. والسلام . و من که ام که با این نظر موافق نباشم...!!!

*

ب)تیغ سزاست آن که را درک سخن نمی کند

*

پ)چون عشق وی قابل اعتماد نیست باید از وی پرهیز و دوری نمود.

*

ت)عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست/ هر که تا از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

  تا نشد رسوای عالم کس نشد رسوای عشق/ نیم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نیست

*

ث) الا در عاشقی ثابت قدم باش/ که در این راه نباشد کار بی اجر- استاد این شعر گواهی است بر آنچه شما خواستید

*

ج) هر کس در هرزمینه ای که لاف بزند چه در عشق ورزیدن و یا در هر مسائل دیگر، چشم و دل هر کس بیانگر دورنگی و دورویی او می شود حتی اگر با بیان زیبا و دروغین حرفش را با زیبایی خاصی بیان کند. در واقع صداقت درونی نمایانگر ظاهر دروغی می شود.

*

چ) متاسفانه امروزه لاف زدن بسیار شایع می باشد از همین رو است که در صد طلاق و گسستن ها بسیار زیاد می باشد. اما خودم در مقابل لاف زدن ها شعار بخشش و فراموش کن را دوست دارم به کار برم.

*

ح)اگر چه می گویند هیچ کس را هیچ وقت قضاوت نکنیم ، بهتر است سرمان به کار خودمان باشد و حداقل آن ها را تایید  تشویق نکنیم. با تشکر .

*

خ) با اینجور معشوق دروغین باید مثل خودشان باشیم یا این که راهی برای عاشق شدن واقعی به این عاشق نشان دهیم.

*

د) لاف زدن، اگر با دید مثبت به قضیه نگاه کنیم، می تواند مثبت باشد ، یعنی آرزوی رسیدن به کمال را نشان می دهد. باید از خود پرسید آیا به او که فکر می کنیم اهل نظر است نه عمل و او را لاف زن می دانیم، فرصتی براز ابراز عملی آن نظریات داده ایم یا فقط با سنگ محک خود مرتب او را سنجیده ایم، یعنی خود را ملاک قضاوت و مبدا قضاوت دیده ایم و شناور و سیال نبوده ایم. شاید این به خودمان بر می گردد که خود را کامل و دیگری را ناکامل دیده ایم.

*

ذ) اگر عاشق زمینی باشد و لاف زد حکمش رها ساختن آن عاشق لاف زن و به سراغ عشق واقعی رفتن و تنبیه آن فرد است. اگر عاشق در مقابل معشوق الهی لاف بزند که او خود به موقع چنان رسوایش خواهد کرد که نمی داند از کجا خورده است . البته ما هم باید آگاه باشیم و اعتماد نکنیم.

*

ر) چنین شخصی اصلاً قابل اعتماد نیست حتی از نظر رفتاری و شخصیتی مریض و خطرناک است . این گونه آدم ها را منافق یا دو رو می نامند که در جلوی شما یک نقش مثبت اجرا می کند و در پشت سر طوری دیگر عمل می کند و قرآن هم می فرماید منافق از کفار هم بدتر است. و چه بسا این آدم لاف زن در شرایطی قرار بگیرد و لو برود و آن چهره ژانوسی او مشخص و رسوا شود.

*

ز) در عشق زمینی شاید بتوان لاف زد چون معشوق هم از جنس ما است . در اظهار علاقه به معشوق آسمانی هرگز نمی توان لاف زد و بیهوده گفت ، چون او همچون مادر دوستدار و پذیری همه بندگان خود است.

خدایا زمانی که همه مرا تنها گذاشتند تو مرا تنها مگذار . ای بهترین . ای بنده نواز. ای که در همه جا و در هر حالی صدایت زدم و خواندمت و تو شنیدی. دوستت دارم با تمام وجودم و با تمام سلول های بدنم و کمک کردی

*

س) اگر معشوق را مونت پنداریم باید همیشه عاقل باشد و و از ابتدا بشناسد و اگر متوجه شد که باید بگویی خداحافظ. چون این ارزش درگیری را ندارد که آسیب پذیر گردد. اگر معشوق فریبکار باشد عاشق باید قبول کند که شقاوت مردانه را به خاطرش آورده است.

*

ش) هوش انسانی بر حسب تجربه در طی گذشت زمان  تبدیل به تحمل می شود یعنی می تواند سود و زیان هر امر را محاسبه کند، آزمایش می کند فکر می کند حس می کند و در آخر حرف دل را گوش می کند که توجهی به مردی که عمل ندارد و مرد عمل نیست نکند.

*

ص) به نام خدا . به دسته ای از افراد دروغگو و مذبذب گفته می شود و در ایده خویش تسلطی ندارد.

*

ض) عشق باید باطنی باشد نه کلامی هرکس حرف می زند عملگرا نیست . این خود نشانه ظاهر بینی است و تداوم ندارد و محکوم به طرد از دل است. نصیحت کردن هم بی مورد است.

*

ط) اگر لاف در عشق زمینی باشد باید با آن شخص جداً برخورد شود زیرا زندگی بدون عشق وافعی عاقبت خوبی ندارد و شخص به یک انسان بی روح تبدیل می شود . اگر لاف عشق از جانب (آقا) باشد به نظر من باید جلوی این عشق واهی و ریایی ایستاد و او را تا حد امکان از زندگی شخصی خود دور نگهداریم برای این که ما برای زندگی خود و برای خود رازش قائل هستیم.

*

ظ) بگذاریم در دنیای خودش خوش باشد و آن قدر لاف بزند تا خسته شود . مهم این است که چهره ی او برای ما آشکار شده است و تاثیری بر ما نمی گذارد.

*

ع) از چنین آدمی باید دوری گزینیم از نظر مادی.

*

غ) طرف مقابل باید پشت گوش بیندازد . اهمیت ندهد و بِبُرد . جدا شود یا طردش کند.

*

ف) طردش کنیم و دگر بینی دگری باید انجام گیرد و کمان و کمند دیگری انداخت.

*

ق) لاف زدن اگر در جهت تمرین عشق روزی باشد ( دوستی پسر و دختر) اشکال ندارد ، تمرین است برای مراحل بعد. ولی اگر زن و شوهر باشند خیلی بد است مثل همسر بنده که کارش خیلی زشت بود.

*

ک) چون در زمانه فعلی به لحاظ شرایط خاص اجتماعی شناختن سره از ناسره بسیار مشکل است و کسانی که در این ورطه به سیر و سلوک مشغول هستند بسیار نادر و گاه در حد لاف و طامات است لذا کر حکم شوند که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند علیهذا اگر چنین شخصی را به درستی شناسایی کردیم با مراجعه و ارشاد او به یک اهل فن و یک شیخ و یک پیر و یک دانا بایستی او را به راه درست هدایت کرد.

*نظر شما چیست. آن را برایم بنویسید. محمد طرف

* در نقل مطالب این وبلاگ به مشخصات آن اشاره بفرمایید.

غروب زمستانی به یاد فروغ -4

غروب زمستانی به یاد فروغ -آخرین بخش (۴)

سرانجام فيلم شروع ميشود ، كه فصلي از مصاحبه مادر فروغ را نشان ميدهد . او ظاهرا در بستر بيماري خوابيده است . از زندگي و مرگ فروغ مي گويد.  با كات هاي پي در پي كه با يكي از اشعار قافيه دار فروغ با مونتاژي موازي پيش ميرود . نيم رخي از چهره فروغ در بالاي بستر مادر فروغ به چشم ميخورد .از آن تصاويري كه زيبايي و فيزيك چهره فروغ را بيشتر نشان ميدهد . شايد فيلم ساز خواسته با ترکیب تابلوي فروغ و كلوزآپهايي از مادر فروغ ، به نحوي تقابل جواني و زيبايي را با كهولت  و بيماري  نشان دهد .

فيلم سرشار از آدمهاي خوب و صاحب نامي است كه درباره فروغ نظر ميدهند. به غير از مادر فروغ ،  در فصلهاي مختلف ، مصاحبه با طاهره طاهباز ( خواهر سيروس طاهباز و دوست فروغ ) ، هوشنگ گلشيري ( داستان نويس ) ، خسرو سينايي ( كارگردان سينما ) ، پوران فرخزاد ( داستان نويس و خواهر فروغ ) ، مهدي اخوان ثالث ( شاعر – با عنوان م. اميد در فيلم ونه توضيحي بيشتر) ، امير  فرخزاد ‌( برادر فروغ ) ، منوچهر آتشي ( شاعر ) ، محمد علي سپانلو ( شاعر ) ،آيدين آغداشلو ( هنرمند نقاش )،كاوه گلستان ( فرزند ابراهيم گلستان )،  فريدون فرخزاد ( برادر ديگر فروغ و سرشناس تر از امير ، شومن معروف تلويزيون قبل از انقلاب ) را شاهدیم .

داستانهاي پوران فرخزاد را قبل از انقلاب در بعضي از مجلات هفتكي خوانده بودم ، همچنانكه كتابهايي از او را در سالهاي اخير در ويترين كتاب فروشي ها ديده ام .  اما تا به حال اسم امير فرخزاد را نشنيده بودم . از فريدون فرخزاد هم پس از انقلاب ديگر اسمي نشنيدم . او قبل  از انقلاب ، اولين كسي بود كه به عنوان “ شومن ” در تلويزيون مطرح شد و ازآن پس ديگران هم عنوان “ شو ” و “ شومن ” را جدي گرفتند . او گاهي ترانه هم مي خواند.  يكي از ترانه هاي پوران ، خواننده سالهاي خيلي دور  ، را نيز خوانده بود  : 

“ شب بود ، بيابان بود ، زمستان بود  /   بوران بود ، سرماي فراوان بود . . . ” .  

و  نيز يكي  از سرود هاي عاميانه را  :

“  اگر ماه از آسمون بياد در بزنه . . . ”.

از او نواري  داشتم كه ترانه هاي او را در خود داشت .پس از انقلاب از بس كه حسن وحسين و تقي ونقي مرا سرزنش كردند كه مگر آدم قحط بود كه به نرانه هاي اين خواننده گوش ميدهي ؟ .  خودم هم وقتي ميديدم ، ترانه هاي فريدون فرخزاد در كنار آثار سمفونيك بتهوون ، چايكوفسكي و امير اوف و اسماتانا  قرار گرفته ، تعجب ميكردم . سرانجام ترانه هاي او را پاك كردم و از آن ترانه هاي دسته جمعي كه بر و بچه هاي مبارز اواخر دوران پهلوی خوانده بودند ، روي آن ضبط كردم و بالاخره نفهميدم كه بر سر آن نوار چه آمد !؟ پس از پايان نمايش فيلم ، يكي از همراهانم مي گفت كه او را ، فريدون فرخزاد را ، در خارج !! تكه تكه كردند !!‌ سري به افسوس تكان دادم وچيزي نگفتم و در حقيقت چيزي هم نداشتم بگويم .

در فصلي ديگر از فيلم ، پس از اشاره به اينكه فروغ ، پس از تهيه فيلم" خانه سیاه است" از جذام خانه تبريز ، حسين را به فرزند حواندگي قبول ميكند ، اين شعر فروغ در متن فيلم شنيده ميشود : “ نگاه كن ، ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند ” .

باز هم ياد احساس مادرانه فروغ در خاطرم زنده ميشود و كاشتن دستهايش “ در باغچه ”  و تعهد انساني او نه در قبال فرزند يا فرزند خوانده اش ، بلكه براي تمامي جهانيان .

اما از مصاحبه مادر فروغ و آيدين آغداشلو معلوم ميشود كه فروغ با گلستان واقعا ارتباطي عاطفي داشته است .آنها بطور نسبي اين مسئله را تاييد ميكنند .

در فصلي ديگر از فيلم ، مادر فروغ از مخاطب مي پرسد كه “ عاشق شدي ؟ ” .روي او به دوربين است و از ظواهر بر ميآيد كه اين سوال را از تماشاچي  فيلم مي پرسد. علاوه بر آن با طرح اين سوال اثباتي ، گويي پيري و كهولت از چهره مادر فروغ رخت بر بسته و برفته است ، گو اينكه برعشق احتمالي فروغ نسبت به گلستان  { و عشق هر كس ديگري را  در قبال ديگري }مهر تاييد ميزند. چه خوب كه اين تاييد از كسي گرفته شود كه در سنين پاياني عمر است و ديگر در او نمي تواني از احساسات دوران جواني اثري بجويي ، جز اينكه پختگي و تجربه ساليان ، در سخن او موج ميزند و ميتواند پشتوانه اي باشد بر سخن او كه اگر چه سرشار از احساس است ولي نمي تواني او را به بي تجربگي و ناپختگي متهم كني . سخن مادر فروغ به خنده شيرين و نمكين فروغ كات ميشود و سپس با مونتاژي موازي ، پوران فرخزاد ، تاثير ابراهيم گلستان را  بر فروغ ، با تاثير شمس و مولانا بر يكديگر ، مقايسه ميكند . آيا فيلمساز با اين تصاوير پي در پي و سكانسهاي موازي، بر رابطه فروغ با ابراهيم گلستان راي برائت صادر كرده است ؟.  پس از پايان نمايش فيلم و در بخش جوابگويي به سوالات حضار ، اين سوال را از فيلمساز ، به شيوه اي كتبي پرسيدم ، و جوابي كه شنيدم اين است :

“ چون من خودم منتقد فيلم هستم ، نمي توانم به اين سوال پاسخ دهم ، بهتر است درباره اش حرف نزنم !؟! ”  .

هنوز كه هنوز است نمي توانم از جواب فيلمساز چيزي سر درآورم واصلا مگر قرار است از چيزي سر درآورم ؟

در فصلي ديگر ، هوشنگ گلشيري ، كاوه گلستان نيز بر چنين روابط عاطفي تاكيد دارند .وقتي كاوه گلستان مي گويد : “ با مرگ فروغ ، پدرم هم مرد ” ، فيلمساز با شیوه ای هنرمندانه سكانس تيره رنگي را كه درباره عشق فروغ گفتگو ميشود  ، به شكوفه هاي قرمز سيب و  هلو و   آلبالو  در زمينه  سبزي از  درختان  كات  ميكند و زمزمه اين شعر از “ تولدي ديگر ”  كه :

“ همه هستي من آيه تاريكي است    

كه ترا در خود تكرار كننان

به سحرگاه شكفتن ها ورستن هاي ابدي خواهدبرد

من در اين آيه ترا آه كشيدم ، آه

من در اين آيه ترا       

به درخت وآب وآتش پيوند زدم …  ”.

بر سر مزار فروغ ، تاج گلي به چشم ميخورد كه روي آن نوشته است “ علياحضرت فرح پهلوي ” چيزي كه شايد باعث تردید درباره شخصیت فروغ شود. اما فروغ همان است كه به روايت فيلم ، در تظاهرات دانشجويي شركت ميكند و به همين دليل بازداشت ميشود و خانواده اش با تماسهاي متعدد با اين وآن ، آزادش ميكنند . كسي كه مي سرايد :

“ مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد ميكند 

تبار خوني گلها    

ميدانيد ؟  ”   .

و يا مي گويد :

“ كسي به فكر گلها نيست      

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد      

باور كند كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام       

از خاطرات سبز تهي ميشود . . . ”

فيلم زيبا ، نمادين و هنرمندانه ناصر صفاريان به پايان ميرسد با فصل پاياني پر معناي آن كه گوينده متن فيلم ، شعر “ اي مرز پرگهر  ” را مي خواند ، با تاكيد بر “ فاتح شدم ” و با تاكيد دوربين به روي ديواره هاي خرابه در نقاط مختلف شهر و تابلوي بزرگ نئوني تبيليغات كالاهاي تجاري محصولاتي همچون سوني  ، در بالاي ساختمانهاي شهرتاريك . ويا پاناسونيك دروسط خيابان تاريك شهر ، و سرانجام در پايان فيلم ، نماي درشتي از چهره مادر فروغ كه از مخاطب ، و در واقع از تماشاچي فيلم ،  مي پرسد ك “ آقا خوابيدي ؟ ! ” وسپس كف زده هاي شديد حضار . درپايان ، آقاي ناصر صفاري ، در پشت ميز دراز مستطيلي شكل ( ميز گرد ! ) به گفتگو مي نشيند.

او كمي به انگيزه هاي خود در ساختن فيلم سردسبز اشاره ميكند.  او نيز درباره بخش هایی از سه گانه فيلم خود مي گويد :

“ سرد  سبز  - جام جان  - اوج موج  ”  . او  نيز از اتهام هایی که به او زده اند سخن مي گويد ، اينكه به دادگاه انقلاب احضار ميشود و قاضي از او مي پرسد كه :  “ با توجه به اينكه فروغ فرخزاد از جرثومه هاي نظام شاهنشاهي است چرا از شعرهاي ايشان در برنامه هاي خود و يا در سينما استفاده ميكنيد ؟ ”  او از قاضي پرسيده است “ فروغ فرخزاد براي چه بد است  ؟ ” و جواب قانع كننده اي نشنيده است .

او اظهار ميدارد كه با تمامي آنهايي كه به نوعي فروغ را آدم بدي مي دانند ونسبت به نام او حساسيت دارند ، صحبت كرده است و هيچ يك نتوانسته اند دليلي براي احساس خود بيان كنند .

با خود فكر ميكنم ، گروهي چندان به فروغ توجه نمي كنند ، نه به دليل زندگي خصوصي او ، بلكه به اين دليل كه سبك سرایش او را نمي پسندند. اين سليقه اي است ويژه ، مخصوص گروهي خاص . اما گروهي ديگر كه چندان هم كم نيستند ، به زندگي خصوصي فروغ اشاره ميكنند و او را بد ميدارند. اشاره آنها به زندگي خصوصي او نه از روي سند ومدرك است بلكه فقط به شنيده هاي جسته وگريخته خود استناد ميكنند .يكي مي گويد : “ فروغ فرخزاد به روسپي خانه ميرفت تا درباره زندگي آنها تحقيق كند ” . مي گويم :  “ ياللعجب ، خوب روسپي ها به عنوان جناح آسيب پذير جوامع انساني ، هميشه قابل مطالعه بوده و هستند .تحقيق درباره زندگي آنها خيلي هم ثواب دارد ، زيرا از يك طرف شايد درماني براي آسيب هاي روحي و عاطفي آنها پیدا شود ، واز طرف ديگر ، شايد ترفندها و راهكارهايي را بتوان پيدا کرد كه از پيوستن خيل دختران جوان به زنان روسپي جلوگيري شود. دخترانی كه خبر فرار آنها را از خانه وكاشانه ، در روزنامه و مجله مي خوانيم . با هر رمل واسطرلابي كه قضيه پیوستن دختران و زنان به روسپي خانه ها مورد تحقيق و ارزيابي قرار گیرد، به حال اجتماع کنونی ایارن موثر خواهد بود. . در این کار هيچ اشكالي در كار نمي بينيم جز بهانه جويي هاي عده اي آدمهاي متعصب و عافيت طلب و اتفاقا از خدا بي خبر ! كه به قول زنده ياد دكتر شريعتي ، نه خود كاري ميكنند و نه چشم ديدن كارهاي ديگران را دارند !!

ديگري مي گويد : “ فروغ فرخزاد با ابراهيم گلستان رابطه داشته است ” . از يك سو ، اتفاقا يكي از آنهايي كه اين حرف را ميزد ، خود به تمامي  اين معني زير بار اين اتهام بود !؟ و از سوي ديگر نمي دانم رابطه يك تهيه كننده و يك كارگردان كجاي جامعه انساني را به درد ميآورد . اگر منظور آن رابطه عجيب وغريبي است كه ذهن فاسد آدمها در ساختن و پرداختن آن ید طولایی  دارد ، كه احتياج به دلايل محكمتري به غير از شنوده ها است .

آيا صرف عاشق دونفر ، مشكلي بوجود مي آورد ؟! از معصوم (ع ) نقل شده است كه “ كسي كه عاشق شود ، آنرا كتمان كند وعفاف بورزد ، اگر بميرد ، همچون شهيدان مرده است ‌” . بنابراين در مناسبات عاشقانه دو نفر ، آنچه مهماست خطوط و چهار چوب عفاف است كه طرفين بايستي رعايت كنند و حال از كجا معلوم كه فروغ وگلستان رعايت نكرده باشند؟ تاثير وتاثر هر يك برديگري تا آنجايي كه باعث پويايي و تعالي انسان شود ، با هر معيار انساني و اخلاقي انطباق كامل دارد .

تازه مگر نه آنكه فروغ ، زني مطلقه است و مرد ديگري ، همچون گلستان ، حق دارد تا چهار زن عقدي دائم ! وبي نهايت زن عقدي موقت !! داشته باشد ؟!! علاوه برآن ، مگر نه اينكه طبق نظر اخير روزنامه هاي پر تيراژ ، آمار ازدواجهاي موقت ، 122 در صد افزايش يافته است ؟ پس چگونه است كه دم از آداب و اصول اسلامي دم ميزنيم اما وقتي نوبه فروغ و ديگران ميرسد ، ناگاه فرياد وامصيبتاي ما به آسمان ميرسد كه ديديد دين رفت ! آيين رفت !؟

جالب توجه آنكه فروغ خود در يك از اشعارش ، شعر “ تنها صدا است كه مي ماند ”  ، به روايت يكي از نشريات بعد از انقلاب  ، وقتي در زمان حيات خود  با دعوتي نامشروع از جانب یکی از روزنامه نگاران مواجه میشود چنين مي سرايد ، دم جاودانه اش گرم باد :

“ . . . و روز  وسعتي است

 كه در مخيله تنگ كرم روزنامه نمي گنجد  . . .

مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسي حيوان چكار

مرا به حركت حقير كرم در خلاء گوشتي چكار

مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است

تبار خوني گلها ، مي دانيد ؟ ”

از بسياري آدمها نباید توقع زيادي داشت . مثلاً توقع داشت كه معناي تبار خوني گلها را بدانند و از معناي اين دوسه بيت سر درآورند .

شايد هم آن تاج گل اهدايي شهبانو فرح پهلوي بر سر آرامگاه و در هنگامه تشيع جنازه و دفن آن آفتاب در دل خاك سرد زمستان ، دل من وشما را به درد آورده است ! ولي آنهايي كه دوران ستم شاهي !! پهلوي به يادشان مانده،  مي دانند كه حضرات پهلوي براي مردم فريبي ، نقاب ريا وتزوير بر چهره ميزدند و اداي مردمي !! بودن از خود در مي آوردند و گاه  به گاه از اين شيرين كاريها به خرج مي دادند. فراموش نكنيم  كه حضرتشان براي زايمان وليعهد ( اسمش يادم نيست ) بيمارستانهاي بالاي شهر را گذاشت و رفت ته مولوي !! ودر يكي از بيمارستانهاي آن خطه وضع حمل فرمود !! كه يعني بله !! ما با مردمان فقير و بدبخت هيچ فرقي نداريم !! و از آن پس آن بیمارستان به نام " بیمارستان مادران" خوانده می شود.

علاوه بر آن اگر قرار است مست گيرند ، بايد هرآنچه هست گيرند ، بسياري ازآنهايي كه بعد از انقلاب ، تازه انقلاب فرمودند ، پرونده چندان درخشاني نداشته اند . اين سخن بگذار در وقت دگر !

شايد هم آشنايي و صميميت فروغ با ابراهيم گلستان كه اكنون خارج از ايران زندگي ميكند ، به چنين شايعاتي دامن زده است زيرا كه ابراهيم گلستان به دربار پهلوي نزديك بوده است . او اگر چه دركارگرداني فيلم “ اسرار دره جني ” ، در سال 1353 ، نيش حملات وانتقادات خود را متوجه شاه و  جشنهاي دوهزار وپانصد ساله او نمود و در يك يا دوشب نمايش خود در سينما كاپري آن زمان ، سينما بهمن فعلي ، چنان استقبال پر شوري از نمايش فيلم به عمل آمد كه ساواك ناچار از نمايش آن جلوگيري نمود ، ولي بعد از انقلاب ، زنده ياد احمدشاملو اعلام كرد كه تهيه اين فيلم به دستور شخص شاه بوده است و چنين اقدامي نشانه قرابت و صميميت گلستان با شاه بوده است . ولي اين مسئله چه ربطي به فروغ دارد ؟ خيلي از بزرگان دين وعلم وانديشه و اعتقاد را مي شناسيم كه بيشترشان تملق دستگاه شاه را گفته و به نوعي با آن نزديكي داشتند والان روي چشم مسئولين اسلامي جاي دارند .

اما به راستي به قول فروغ : “ مي توان با زيركي /  تحقير كرد هر معماي شگفتي . . . ”

در بخش پاسخگويي به سوالات ، نيز درباره فصل پاياني از فيلم ساز سوال كردم كه “ درباره ارتباط كالاهاي تجاري و ديالوگ فيلم   ( شعر فاتح شدم . . . ) و ديوارهاي خرابه توضيح بفرماييد ” وحضرتشان اعلام فرمودند : “ با توجه به اينكه خودم منتقد هستم ، نمي توانم توضيحي بدهم . اين يك تصوير سازي است كه ممكن است شما خوشتان بيايد يا بدتان ”

چه پاسخ شفاف و واضح وروشني !! خدايا مردم از اين رك گويي !! چه خوب است كه درباره فروغ ، فيلم مي سازيم ، ولي يادمان ميرود كه او “ دستهايش را در باغچه ” كاشت تا سبز شود و در مقابل ، ما حتي جرات نداريم درباره فيلمي كه خود ساخته ايم ، توضيح دهيم . فكر ميكنم گفته كارگردان كه “ شما ممكن است خوشتان بيايد يا بدتان ” چيزي كم داشته است كه خود را سانسور كرده وناگفته گذاشته است . فكر ميكنم كه مي خواست بگويد :

“ به حهنم !! شما ممكن  است خوشتان بيايد يا بدتان ” . حتما رويشان نشده است !؟!

سرانجام از صحبتهاي آقاي صفاريان، کارگردان فیلم، چنين برمي آيد كه :

*  او در هيئت تحريريه روزنامه سلام فعاليت داشته است .

* شناسنامه فروغ هنوز باطل نشده است و چه چيزي زيباتر و نمادين تر از اين ؟ چرا بايد شناسنامه كسي كه هيچگاه نمرده است و هيچگاه نمي ميرد ، باطل شود ؟

* در مقابل اين سوال يكي از حضار كه چرا با حسين ، كاميار و ابراهيم گلستان مصاحبه اي نداشته ايد ؟ مي گويد :  “  ابراهيم گلستان به هيچ وجه حاضر به مصاحبه نشده است و حسين وكاميار برخوردشان بيشترحسي بوده  است” .  نمي دانم منظور كارگردان از برخورد حسي چيست ؟

* در مقابل اين سوال كه“ آيا براي شخصيت هايي  مثل احمد   شاملو چنين برنامه هايي براي آينده خود در نظر گرفته ايد ؟ ” كارگردان مي گويد كه حدود 20 ميليون تومان براي تهيه اين فيلم هزينه كرده است . زيربار قرض زيادي رفته است .هنوز براي اين فيلم 40 دقيقه اي نتوانسته است پروانه نمايش بگيرد”  .  فقط براي انتشار آن  به شكل سي دي و يا نوار ويدئويي  اجازه گرفته است آن هم بدون هيچگونه تبليغات به روي جلد سي دي و يا  جلد   نوار ويدئويي و حتي بدون چاپ عكس فروغ به روي سي دي . و حدود  بيست روز ديگر به دست مصرف كننده  خواهد رسید .

* وقتي اين فيلم 40 دقيقه اي را ميساخته ، امت حزب الله و انصار الله به گروه فيلم برداران و كارگردان حمله كرده اند و آنها را مورد ضرب وشتم قرار داده اند ،“  آنهم براي فيلمي كه  اجازه رسمي از وزارت ارشاد داشته اند ” . جواب واضح وروشن است ، خوب پدر جان  برو از اين فيلمهاي صد تا يك غاز بساز با آن خانه هاي زيباي بالاي شهر و ورابط رومانتيك و اسلامي – اروپايي !! مگر خل شده اي كه مي روي درباره شخصيتي فيلم ميسازي كه آنهمه درباره اش حساسيت وجود دارد ؟

* متن گفتگو هاي فیلم در كتاب “ آيه هاي آه ” آمده است

* از دو قسمت مصاحبه اي كه با فريدون فرخزاد در فيلم وجود داشته است ، قسمت دوم آنرا كه فريدون فرخزاد درباره آزادي و دموكراسي سخن گفته است ، در نسخه ويدئويي و يا در سي دي حذف شده است .

*در اين فيلم درباره روابط فروغ با گلستان ، “ سعي شده است روي نكات جديد تاكيد شود و حرفهاي قبلي تكرار نشود ”

* كارگردان در مقابل اين سوال كه “ با توجه به شخصيت فروغ ، شعر مورد علاقه خود را بگوييد ” ، اين شعر را زمزمه ميكند :

“ من صليب سرنوشتم را

بر فراز قتلگاه خويش

  بوسيدم ”

با دست زدنهاي شديد حضار ، جلسه در ساعت 7:30 پايان ميگيرد .

اين گزارشي است از دو سه ساعت گشتن با “  غمگين پري در باغ افسانه ” ( به قول زنده یاد اخوان ثالث) . در يك تاريكي سرد شبانگاهي  ، با صداي غار غار كلاغهايش در درختان بي برگ زمستاني ، با زمزمه زيباي  وياس آلود فروغ كه :

 

"ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه         

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد .          

من سردم است         

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد          

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟         

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد          

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند           

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟ "       

 

و اين شعر احمد شاملو – شبانه از كتاب ابراهيم در آتش  -  در گوشم طنين انداز است :

“ مرا بي تو سببي نيست .

به راستي صلت آرام كدام قصيده اي اي غزل ؟

ستاره باران جواب كدام سلامي به آفتاب

از دريچه باريك ؟ ”

 

با خود فكر ميكنم كه  فروغ تو گفتي :

 “ كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گمجشكها نخواهد برد ”

 

فروغ !  تو خود آفتابي  

معرفی تو به خورشید را نیازی نیست!

تو خود هماي كوهسار سعادتي

ترا به ميهماني گنجشكها چه كار ؟

نمي خواهم همچون فروغ بگويم “ به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد ” . مي خواهم بگويم و با فريادي رسا ، اگرچه در سردي يك غروب زمستاني ، خوب  هم  بگويم :

 

به فروغ سلامی دوباره خواهم کرد.

 

                                                                    ديماه 81   – محمد طرف

 

 

* زیبنده شخصیت متعالی شما است که در نقل مطالب فوق به آدرس وبلاگ اشاره فرمایید.