غروب زمستانی به یاد فروغ -2

 در همين زمانها{سال 1355 } بود كه  شعر آيه هاي زميني را با موسيقي مناسبي تلفيق كردم و اثر جالبي از آب در آمده بود كه علاوه بر شعر فروغ ، بعضي از شعرهاي نيما يوشيج نيز آن را  همراهی می کرد . يكي از زيباترين اين اجرا ها ، شعر مهتاب نيما يوشيج بود با موزيك متن سمفوني شور اثر امير اوف ، با اين مطلع :

“ مي تراود مهتاب  /    مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند  /  خواب در چشم ترم مي شكند  . . . ” 

بعدها روي اين نوار  چند شعر دكلمه كردم وبراي دانشجويان مركز تربيت معلم بردم كه البته دست آنها هم به آن نرسيد و فقط سرزنش ها وملامت هاي وجدانم به جهت پاك كردن اشعار قبلی  برايم باقي ماند .  آن نوار هم در انبوه حوادث روزگار ناپديد شد .

اما در سال 1356 در يك روز جمعه ، آن هم ظهر جمعه كه هميشه برايم نوعي نوستالژي به همراه داشت وريشه اش را بايد در حوادث دنياي كودكيم جستجو كرد ، وقتي راديو مشغول پخش يكي از برنامه هاي ادبي خود بود ، شنيدم كه قرار است نواري به ياد فروغ فرخزاد منتشر شود و حتي گوينده ، كه كسي جز مسعود بهنود نبود . با آن لحن صميمي و گرم و صداي پر طنين خود . پس از زمزمه شعري از نيما يوشيج ، كه آهنگ كلام پرشور و در عين حال پرشورش هنوز در گوشم طنين انداز است :

“ فرياد ميزنم  /   من چهره ام گرفته ،  /   من قايقم نشسته به خشكي

مقصود من ز حرفم معلوم بر شما ست   /    يك دست بي صدا ست

من ، دست من كمك  ز شما ميكند طلب .

فرياد من شكسته اگر در گلو ، وگر  /    فرياد من رسا

من از براي راه خلاص خود و شما  /   فرياد ميزنم

فرياد ميزنم !  ”

قسمتي از شعر فروغ را نيز خواند. در پايان شعر زيباي “ مرثيه ” احمد شاملو را زمزمه كرد كه در رثاي فروغ سروده بود :

“ نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي گذرد

-         متبرك باد نام تو ! –

و ما همچنان  /   دوره مي كنيم

شب را  و روز را

هنوز را  . . .     ”

تابستان 56 يا 57 كه به مشهد رفته بوديم ، در آنجا انجمن سينماگران جوان ، جشنواره اي ترتيب داده بود . مخصوصا درآن زمان ، با فضاي باز سياسي كه شاه فرمانش را داده بود ، چنين مجامعي رنگ و بوي خاص خود را داشت ، در آنجا فيلمي را ديدم كه درباره سرگرمي جوانان ونوجوانان ساخته شده بود . فيلمي كوتاه كه در سراسر آن ، گوينده شعري را زمزمه ميكرد :

“ مي توان ساعات طولاني /    با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يك سيگار   /    حيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بيرنگ بر قالي  /    در خطي موهوم بر ديوار . . . ”

شعر با فيلمبرداري آگاهانه فيلمساز شديدا مرا تحت تاثير قرار داد . بعدها فهميدم كه اين شعر زيبا و با مسمي ، شعر عروسك كوكي سروده فروغ فرخزاد است .

فوراً نواري كه وعده انتشار آن را از راديو شنيده بودم ، خريدم . با آن موسيقي به ياد ماندني مجيد انتظامي و با آن صداي گرم ودلنواز ويلون سل هايش و آن احساس نوستالژي كه از شنيدن آوايش سراپاي وجودت را فرا ميگرفت .

ديگرستاره  فروغ فرخزاد در دنياي انديشه ام شروع به درخشش كرد . مجموعه آثار او را كه به صورت پالتويي ، با طرحي از چهره فروغ چاپ و منتشر شده بود ، در دبيرستان معتمدي ديدم و امانت گرفتم و هنوز كه هست ، همچنان به صورت امانت نزد من است و از اين بابت خوشحالم. چون در سال 1358 ، نه تنها كتابهاي آن مدرسه ، بلكه بسياري از كتابهاي ديگر از مدارس ديگر را در كارتونهاي مخصوص ! جمع آوري کردند. این کتاب ها  براي خمير شدن ! و سوزاندن ،  شرف صدور يافتند. و اصلا چه معني دارد كه كتاب فروغ يا كتاب هايي نظيرآن در كتاب خانه مدارس يافت شود ؟!

اما داستان آن تصوير آبي آسماني كه روزي وروزگاري ، مهدي اكبرزاده هنرمند نقاش از چهره فروغ كشيده بود و در كنار آن اين شعر زيبا و پر معناي فروغ از “ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . . ” با خطي فانتزي  نقش بسته بود كه :

“ و اين منم   /   زني تنها   /  درآستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين  /  و ياس ساده وغمناك آسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني . ”

در جای خود حکایتی شنیدنی دارد. سال 56 يا 57 بود كه آنرا از مهدي گرفتم و سالهاي طولاني آنرا به ديوار اتاقم ، كه به قول فروغ  “ اتاقي كه به اندازه يك تنهايي ” بود ، آويخته بودم با چهار سنجاق در چهار طرف آن .

كم كم گذشت ساليان شعر آنرا كم رنگ وكم رنگ تر كرد . اما تصوير آبي آسماني فروغ كه در زمينه زرد يا قهوه اي كاغذ به تدريج محو ميشد ، همچنان برايم تازگي و طراوت خود را حفظ كرده بود . بعضي از دانش آموزان یا دانشجویان که به اتاقم مي آمدند به آن تصوير علاقمند مي شدند و از كم و كيف و هويت آن مي پرسيدند .در سالهاي 67 يا 68 بود كه آنرا قاب كردم و تازه به يادم آمد كه فروغ فرخزاد ، زني تنها است “ در آستانه فصلي سرد”.

تابستان سال 72 ديدم يكي از دخترهايي كه براي تدريس خصوصي به نزدم مي آمد ، یکی از كتاب های فروغ را ، تولدي ديگر را ، حي وحاضر هميشه در كيف خود دارد ، و حتي يك بار در جلسات آخري حضورشان در منزلم آن را از كيف خود درآورد و شروع به خواندن يكي از شعرهايش كرد و همراه آن نيز دو سه قطره اشكي افشاند ، همچنانكه گويي حافظ بر سر جويي نشسته است .وبه ياد ياران ورفتگان  ابر بهاري را همراهي ميكند  ، آنطور كه خود او سروده است :

لب سرچشمه اي وطرف جويي          نم  اشكي  و با  خود گفتگويي

چو نالان آمدت آب روان پيش          مدد بخشش ز آب ديده خويش

و همچنانكه دوست وهمراهش هم چنين كرد ، ديدم هيچكس بهتر از او نمي تواند آن قاب عكس فروغ را عزيز بدارد . در يادداشتي كه همان زمان براي آن شخص نوشتم ، تابلوي فروغ را به عصاي مقدس موسي تشبيه كرده بودم كه در جاي خود مي تواند خاصيتي شگرف از خود نشان دهد ، به گمانم تابلوي فروغ كمتر از تبديل عصاي موسي به اژدها نبود .نمي دانم هميشه دوزاري من كج است يا دو زاري ديگران دير مي افتد . . .

بعدها ديدم در طرز فكر خودم درست تشخيص نداده ام ( اكنون فكر ميكنم در اولين فرصتي كه پيش آمد از آن شخص درباره آن تابلو پرس و جو كنم ) ، باري قاب عكس را داخل كاغذي پيچيدم و به او دادم . اما فكر نميكردم كه اختيار بذل و بخشش آن تابلو را نداشته باشم. به زودي تابلو به اتاقم برگشت و باز به ديوار آن جا نصب شد. سالهاي ديگري نيز گذشت .سرانجام تابلوي فروغ به تهران رفت وسال 76 يا 77 جاده پر پيچ وخم كندوان را طي كرد و به نوشهر رفت و به دست آن كسي رسيد كه فكر ميكردم شايسته او باشد. يكي دو سال بعد در تهران ، در خانه همان شخص ، تابلوي فروغ را ديدم كه در گوشه اي از اتاق و با بي مهري هر چه تمامتر ، روي زمين به ديوار  تكيه كرده است و ديگر پس از آن هيچ . . .

از سال 1360 به  بعد ديگر فروغ شده بود خداي شعر و ادب  دنياي تنهايي و بي كسي من. گاه اين ابیات را از او ، از شعر آيه هاي زمیني او ، زمزمه ميكردم :

“ ديگر كسي به عشق نينديشيد

ديگر كسي به فتح نينديشيد

و هيچكس  /   ديگر به هيچ چيز نينديشيد  . . . ”

و زماني ديگر ، اين ابيات را ، از شعر “ تنها صداست كه مي ماند ”، كه حتي  مقاله آرمان شهرم را با آن پايان بردم :

“ چرا توقف كنم ؟ چرا ؟

“ پرنده ها  به جستجوي جانب آبي رفته اند

افق عمودي است ،

افق عمودي است و حركت ، فواره وار

و در حدود بينش . . . ”

در سال 1360 كه داشتم شرح چگونه مردن !! خود را در دوران پاك سازي ها و بگير و ببند ها مي نوشتم از اين شعر فروغ الهام گرفتم :

“ و بدين سان است كه كسي مي ميرد

 و كسي مي ماند  . . . ”

پاييز 72 در شرايطي كه نه رويي در وطن داشتم و نه در غربت دلم شاد بود ، در كوچه پس كوچه هاي آوارگي و سرگرداني و بيكسي  خود ، ناگاه در پشت ويترين كتاب فروشي هاي جلوي دانشگاه ، چشمم به كارت پستالي افتاد كه چهره فروغ را بر خود داشت،  در ميان تارهاي غربت و شعري كه به جان آدم آتش ميزد :

“  اگر به خانه ام آمدي /   اي مهربان برايم چراغ بياور

و يك پنجره

كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم ”

بعد ها عزيزي نيز همين چهره و همين شعر را روي تابلويي چوبي ديده بود و  به رسم هديه برايم خريده بود كه تا مدتها برديوار اتاقم باقي مانده بود .

در سال 1373 با دو تن از دانشجویان ملاقات كوتاهي داشتم و از من پرسيدند كه آيا فلان مقاله را  درباره فروغ در فلان شماره ، و احتمالا در شماره نوزدهم ، مجله زنان خوانده ايد ؟ و تاكيد كردند ، و با دلواپسي تاكيد كردند كه درباره فروغ “ بدجور ”  نوشته اند . . . ، مي گويند كه با ابراهيم گلستان رابطه داشته است . . .  به ايشان گفتم كه هميشه در كشور بي بديل ما رسم بر اين بوده است كه وقتي آدمي مورد محبت مردم و بخصوص تحصيل كرده ها قرار ميگيرد . بايستي به نوعي شحصیت او را ضایع سازند ، بنابراين زياد جاي تعجب نيست كه چنان مقاله اي بنويسند ! و با خود بي سرو صدا و خيلي بي سر و صدا فكر كردم كه وقتي به جاي شعرها و مدحيه هاي فلان شاعره که مدت ها است از دنیا و مافیها دستش کوتاه شده است،  ، شعرهاي ديناميك فروغ را دست جوانها ببينند ، ديگرطرح اين شايعات  ، تعجبي نخواهد داشت .  

سه سال پيش وقتي به مناسبتي ، و در واقع به رسم هديه ، نواري يك ساعته ونيمه از صداي فروغ و شاعران و بزرگان ديگري كه در باره فروغ سخن گفته بودند به دستم رسيد ، نمي دانم در موقع شنيدنش به سرنوشت تلخ خود گريستم يا به تنهايي فروغ و يا به يك عشق بي سرانجام . . . ولي آنچه شايان گفتن است آنكه به زودي همين نوار ، به هر علت از من پس گرفته شد و مطابق معمول به تاريخ پيوست و اكنون جلد خالي آن ، با تصويري از فروغ فرخزاد برايم باقي مانده است ،كه البته من زرنگي كردم وجلد آنرا نگهداشتم وگرنه آنهم به سرنوشت نوار دچار گشته بود .

چقدر حرف زدم . . .  خدا به داد خواننده و مخاطب برسد . . .

گاه اين شعر فروغ را كه :

“ و اين منم   /   زني تنها   /  درآستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين  /  و ياس ساده وغمناك آسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني . ”

با كمي تغيير !! زير لب زمزمه ميكردم و عجب آنكه تصوير سازي غني و پربار خاص آن ، پهلو به پهلو شعر زمستان مهدي اخوان ثالث ميزند .

در باره فيلم “ خانه سياه است ” كه فروغ كارگرداني كرده بود زياد شنيده بودم و ديدن آن را آرزو داشتم تاحدود دو سال پيش كه نرم افزاري در باره فروغ به بازار آمد و هم زمان آن نرم افزار سهراب و مدتي مانده بودم بر سر دوراهي كه كدام يك را انتخاب كنم كه خريد هر دو را مقرون به اقتصاد توانمندم ! نمي ديدم . فروغ را انتخاب كردم به اين نيت كه با او در فراز و نشيب زندگي بيشتر دم خور بوده ام . به ديدن فيلم “ خانه سياه است ” كه درآن نرم افزار وجود داشت ، نشستم و علاوه بر آن درباره فروغ كشف ديگري كردم و اين كشف  زماني بود كه به ديدن عكسهايش پرداختم .

مي دانم  كه طرح اين مطلب چندان به مذاق ديگران خوش نمي آيد و هر كس بنا به سليقه و مشرب خاص خود درباره اين مطلبي كه مي خواهم بگويم ، قضاوتي خواهد كرد . شايد اغلب اين گونه قضاوتها، ناخوشآيند باشد ولي باكي نيست ! از چه زمان  تا به حال در گفتن نقطه نظرهاي خود ، ترس و واهمه اي داشته ام كه حالا باشد ؟ ! و مگر ما از طايفه آن بزرگاني همچون ملاصدراي شيرازي  نيستيم  كه آن چنان به زيبايي ارج مي گذاشتند كه فصلي از كتاب خود را درباره “ نگاه كردن به روي زيبا ” اختصاص داده اند و مگر ما از آن گروه آدمیانی نيستيم كه بايستي با ديدن روي زيبا فورا يادي از خدوند منان كنيم و “ تبارك الله احسن الخالقين ” بخوانيم و به اطراف فوت كنيم و از خداوند بخواهيم كه زيبارو را از گزند چشم بد در امانش بدارد ؟ و یا همانند حافظ " وان یکاد بخوانیم و در فراز " کنیم،  پس چرا بايد خود را سانسور كرد ، وقتي كه خيلي محكم و رو.ان وصاف و شفاف مي توان گفت كه فروغ نيز زني زيبا است ؟ مگر زيبايي امتياز كم وناچيزي است ؟

در بسياري از تصاويري كه از فروغ به جا مانده ، از نظر زييايي شناسي (aesthetic ) اجزاء صورت او ، لب ، بيني ، چشمها و ابروان از جذابيت وتناسب نسبتا خوبي برخوردارند . چشمان نسبتا درشت وابرواني كه “ راستي ”  شان در کژي آنها است ، وگاه طره اي از گيسوانش كه در بعضي از تصاوير ، بخشي از نيم رخ او را پوشانده ، انسان را وا ميدارد كه هم به پسراني حق بدهد كه او را عاشق بودند ، به گونه اي كه  خود فروغ به آن اشاره دارد :

“ كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهاي در هم و گردن هاي باريك وپاهاي دراز

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را

باد  با خود برد . . . ”

و هم به پرويز شاهپور حق بدهد كه مي گويند بعد از جدايي هنوز او را دوست ميداشت ، و هم به ابراهيم گلستان حق بدهد كه وقتي فروغ مُرد ، به گفته پسرش ، “ گلستان ” هم گويي مُرد . و هم به خوانندگان اشعارش حق بدهد كه او را انساني زيبارو بدانند .  خوب !! خيلي وقت پيش شاعر هم گفته بود “ عشق در دنيا نبودي گر نبودي روي زيبا ”.

×

جشنواره فيلم در دهه فجر سال 80 نويد نمايش فيلمي را داده بود كه سرگرداني جاودانيم در كوه ودشت وبيابان و صحرا ، مجال ديدن آنرا برايم فراهم نياورد .فيلم “  سرد سبز ” درباره فروغ و زندگي او . آنچه كه بهانه اي شد براي نوشتن اين نوشته ها و يادي از فروغ  و زنده كردن  خاطره اي ازاو كه فروغ شعر فارسي است .

وقتي خبر نمايش آنرا درآمفي تاتر دانشكده فني دانشگاه تهران شنيدم ، آرزو كردم كه مجال ديدن آنرا درآن مجلس داشته باشم ، وهمان شد كه خواسته بودم .وقتي به سمت ساختمان دانشكده فني مي رفتيم به همراهان خود گفتم “ بچه هاي دانشكده فني و شعر و ادبيات ؟! ” .سخني كه از مدتها قبل و خيلي قبل تر از اين جوابش را ميدانستم . اتفاقا بايد هم بچه هاي دانشكده فني و تمامي آنهايي كه با ماشين و هندسه و مسايل فني و از اين قبيل چيزهاي زمخت وخشك و جامد وصلب سروكار دارند ، چنين مجالسي تشكيل دهند تا جوابي باشد به نداي دروني هر انساني كه در طلب مسايلي ماورايي است و نام انسان را برخود دارد ، چه انسان موجودي دور افتاده از اصل خويش است و با روي آوردن به شعر و ادبيات و هنر به ياد ايامي مي افتد كه ساكن كوي يار بوده است و در واقع ، ابزاري است جهت رسيدن به تعادل روحي و رواني كه در اين دنياي وانفسا كمتر مي توان سراغ آنرا گرفت . به اين ترتيب شعر و ادبيات و هنر تعديلي است وتوازني بين احساس و انديشه انسان از يك سو ، كه تعلق به دنياي روح وعاطفه و احساس دارد ، و ماشين و استدلال كه از سوي ديگر به دنياي جسم وماتريال و ماده ارتباط دارد .

پوستر برنامه را در كنار در ورودي نصب كرده اند و مي بينم كه نام فيلم “ سرد سبز ” است و نه آنطور كه تصور ميكردم “ فصل سبز ” ، و در واقع فصل سبز هم مي تواند باشد زيرا كه فروغ هم اهل سبز شدن بودن و رشد و تعالي وهم فصل نويني را در شعر بعد از انقلاب گشوده و نشان ميدهد شخصيت پر باري بوده است كه غبار ساليان نمي تواند آنرا از دهن آدميان بزدايد . 

لويي ماسينيون كه نامش براي هر اهل كتابي آشنا است ، اعتقاد دارد كه براي آدمهاي تاريخ ، يك منحني نمايش شخصيت وجود دارد كه هرگاه پس از مرگشان همچنان حالتي صعودي داشته باشد نشانه شخصيت والا ومتعالي او محسوب ميشود. و ما اينك مي بينم كه هر روز تعداد بيشتري با نام فروغ انس مي گيرند و آثارش ، چه به صورت ديوان و چه به صورت برگزيده اشعار ، طرفداران بيشتري مي يابد .گويي شفيعي كدكني براي او سروده بود كه :

“ خاكستر تو را باد هر جا كه برد

 مردي ازآن روييد . . .”

 اما كارگردان چه عنوان زيبايي را براي فيلمش برگزيده است . كه سردي وجود نه چندان سرد او را در زير خاك زمستاني و سبزي هميشگي وجود او را در پهنه ادبيات پويا نشان داده است .

وارد سالن آمفي تئاتر كه شديم ، در گوشه اي از Scene پرچم جمهوري اسلامي به چشم مي خورد با آن سه رنگ سمبوليك ومعني دار آن و آن الله اكبرش كه ديده نميشد  ولي مي توانستي  اثر آنرا در پرچم ببيني و  نه در جاي ديگري ! .

ادامه دارد ....

 

* زیبنده شخصیت متعالی شما است که در نقل مطالب فوق به آدرس وبلاگ اشاره بفرمایید.