غروب زمستانی به یاد فروغ -2

غروب زمستانی به یاد فروغ -2

 در همين زمانها{سال 1355 } بود كه  شعر آيه هاي زميني را با موسيقي مناسبي تلفيق كردم و اثر جالبي از آب در آمده بود كه علاوه بر شعر فروغ ، بعضي از شعرهاي نيما يوشيج نيز آن را  همراهی می کرد . يكي از زيباترين اين اجرا ها ، شعر مهتاب نيما يوشيج بود با موزيك متن سمفوني شور اثر امير اوف ، با اين مطلع :

“ مي تراود مهتاب  /    مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند  /  خواب در چشم ترم مي شكند  . . . ” 

بعدها روي اين نوار  چند شعر دكلمه كردم وبراي دانشجويان مركز تربيت معلم بردم كه البته دست آنها هم به آن نرسيد و فقط سرزنش ها وملامت هاي وجدانم به جهت پاك كردن اشعار قبلی  برايم باقي ماند .  آن نوار هم در انبوه حوادث روزگار ناپديد شد .

اما در سال 1356 در يك روز جمعه ، آن هم ظهر جمعه كه هميشه برايم نوعي نوستالژي به همراه داشت وريشه اش را بايد در حوادث دنياي كودكيم جستجو كرد ، وقتي راديو مشغول پخش يكي از برنامه هاي ادبي خود بود ، شنيدم كه قرار است نواري به ياد فروغ فرخزاد منتشر شود و حتي گوينده ، كه كسي جز مسعود بهنود نبود . با آن لحن صميمي و گرم و صداي پر طنين خود . پس از زمزمه شعري از نيما يوشيج ، كه آهنگ كلام پرشور و در عين حال پرشورش هنوز در گوشم طنين انداز است :

“ فرياد ميزنم  /   من چهره ام گرفته ،  /   من قايقم نشسته به خشكي

مقصود من ز حرفم معلوم بر شما ست   /    يك دست بي صدا ست

من ، دست من كمك  ز شما ميكند طلب .

فرياد من شكسته اگر در گلو ، وگر  /    فرياد من رسا

من از براي راه خلاص خود و شما  /   فرياد ميزنم

فرياد ميزنم !  ”

قسمتي از شعر فروغ را نيز خواند. در پايان شعر زيباي “ مرثيه ” احمد شاملو را زمزمه كرد كه در رثاي فروغ سروده بود :

“ نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي گذرد

-         متبرك باد نام تو ! –

و ما همچنان  /   دوره مي كنيم

شب را  و روز را

هنوز را  . . .     ”

تابستان 56 يا 57 كه به مشهد رفته بوديم ، در آنجا انجمن سينماگران جوان ، جشنواره اي ترتيب داده بود . مخصوصا درآن زمان ، با فضاي باز سياسي كه شاه فرمانش را داده بود ، چنين مجامعي رنگ و بوي خاص خود را داشت ، در آنجا فيلمي را ديدم كه درباره سرگرمي جوانان ونوجوانان ساخته شده بود . فيلمي كوتاه كه در سراسر آن ، گوينده شعري را زمزمه ميكرد :

“ مي توان ساعات طولاني /    با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يك سيگار   /    حيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بيرنگ بر قالي  /    در خطي موهوم بر ديوار . . . ”

شعر با فيلمبرداري آگاهانه فيلمساز شديدا مرا تحت تاثير قرار داد . بعدها فهميدم كه اين شعر زيبا و با مسمي ، شعر عروسك كوكي سروده فروغ فرخزاد است .

فوراً نواري كه وعده انتشار آن را از راديو شنيده بودم ، خريدم . با آن موسيقي به ياد ماندني مجيد انتظامي و با آن صداي گرم ودلنواز ويلون سل هايش و آن احساس نوستالژي كه از شنيدن آوايش سراپاي وجودت را فرا ميگرفت .

ديگرستاره  فروغ فرخزاد در دنياي انديشه ام شروع به درخشش كرد . مجموعه آثار او را كه به صورت پالتويي ، با طرحي از چهره فروغ چاپ و منتشر شده بود ، در دبيرستان معتمدي ديدم و امانت گرفتم و هنوز كه هست ، همچنان به صورت امانت نزد من است و از اين بابت خوشحالم. چون در سال 1358 ، نه تنها كتابهاي آن مدرسه ، بلكه بسياري از كتابهاي ديگر از مدارس ديگر را در كارتونهاي مخصوص ! جمع آوري کردند. این کتاب ها  براي خمير شدن ! و سوزاندن ،  شرف صدور يافتند. و اصلا چه معني دارد كه كتاب فروغ يا كتاب هايي نظيرآن در كتاب خانه مدارس يافت شود ؟!

اما داستان آن تصوير آبي آسماني كه روزي وروزگاري ، مهدي اكبرزاده هنرمند نقاش از چهره فروغ كشيده بود و در كنار آن اين شعر زيبا و پر معناي فروغ از “ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . . ” با خطي فانتزي  نقش بسته بود كه :

“ و اين منم   /   زني تنها   /  درآستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين  /  و ياس ساده وغمناك آسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني . ”

در جای خود حکایتی شنیدنی دارد. سال 56 يا 57 بود كه آنرا از مهدي گرفتم و سالهاي طولاني آنرا به ديوار اتاقم ، كه به قول فروغ  “ اتاقي كه به اندازه يك تنهايي ” بود ، آويخته بودم با چهار سنجاق در چهار طرف آن .

كم كم گذشت ساليان شعر آنرا كم رنگ وكم رنگ تر كرد . اما تصوير آبي آسماني فروغ كه در زمينه زرد يا قهوه اي كاغذ به تدريج محو ميشد ، همچنان برايم تازگي و طراوت خود را حفظ كرده بود . بعضي از دانش آموزان یا دانشجویان که به اتاقم مي آمدند به آن تصوير علاقمند مي شدند و از كم و كيف و هويت آن مي پرسيدند .در سالهاي 67 يا 68 بود كه آنرا قاب كردم و تازه به يادم آمد كه فروغ فرخزاد ، زني تنها است “ در آستانه فصلي سرد”.

تابستان سال 72 ديدم يكي از دخترهايي كه براي تدريس خصوصي به نزدم مي آمد ، یکی از كتاب های فروغ را ، تولدي ديگر را ، حي وحاضر هميشه در كيف خود دارد ، و حتي يك بار در جلسات آخري حضورشان در منزلم آن را از كيف خود درآورد و شروع به خواندن يكي از شعرهايش كرد و همراه آن نيز دو سه قطره اشكي افشاند ، همچنانكه گويي حافظ بر سر جويي نشسته است .وبه ياد ياران ورفتگان  ابر بهاري را همراهي ميكند  ، آنطور كه خود او سروده است :

لب سرچشمه اي وطرف جويي          نم  اشكي  و با  خود گفتگويي

چو نالان آمدت آب روان پيش          مدد بخشش ز آب ديده خويش

و همچنانكه دوست وهمراهش هم چنين كرد ، ديدم هيچكس بهتر از او نمي تواند آن قاب عكس فروغ را عزيز بدارد . در يادداشتي كه همان زمان براي آن شخص نوشتم ، تابلوي فروغ را به عصاي مقدس موسي تشبيه كرده بودم كه در جاي خود مي تواند خاصيتي شگرف از خود نشان دهد ، به گمانم تابلوي فروغ كمتر از تبديل عصاي موسي به اژدها نبود .نمي دانم هميشه دوزاري من كج است يا دو زاري ديگران دير مي افتد . . .

بعدها ديدم در طرز فكر خودم درست تشخيص نداده ام ( اكنون فكر ميكنم در اولين فرصتي كه پيش آمد از آن شخص درباره آن تابلو پرس و جو كنم ) ، باري قاب عكس را داخل كاغذي پيچيدم و به او دادم . اما فكر نميكردم كه اختيار بذل و بخشش آن تابلو را نداشته باشم. به زودي تابلو به اتاقم برگشت و باز به ديوار آن جا نصب شد. سالهاي ديگري نيز گذشت .سرانجام تابلوي فروغ به تهران رفت وسال 76 يا 77 جاده پر پيچ وخم كندوان را طي كرد و به نوشهر رفت و به دست آن كسي رسيد كه فكر ميكردم شايسته او باشد. يكي دو سال بعد در تهران ، در خانه همان شخص ، تابلوي فروغ را ديدم كه در گوشه اي از اتاق و با بي مهري هر چه تمامتر ، روي زمين به ديوار  تكيه كرده است و ديگر پس از آن هيچ . . .

از سال 1360 به  بعد ديگر فروغ شده بود خداي شعر و ادب  دنياي تنهايي و بي كسي من. گاه اين ابیات را از او ، از شعر آيه هاي زمیني او ، زمزمه ميكردم :

“ ديگر كسي به عشق نينديشيد

ديگر كسي به فتح نينديشيد

و هيچكس  /   ديگر به هيچ چيز نينديشيد  . . . ”

و زماني ديگر ، اين ابيات را ، از شعر “ تنها صداست كه مي ماند ”، كه حتي  مقاله آرمان شهرم را با آن پايان بردم :

“ چرا توقف كنم ؟ چرا ؟

“ پرنده ها  به جستجوي جانب آبي رفته اند

افق عمودي است ،

افق عمودي است و حركت ، فواره وار

و در حدود بينش . . . ”

در سال 1360 كه داشتم شرح چگونه مردن !! خود را در دوران پاك سازي ها و بگير و ببند ها مي نوشتم از اين شعر فروغ الهام گرفتم :

“ و بدين سان است كه كسي مي ميرد

 و كسي مي ماند  . . . ”

پاييز 72 در شرايطي كه نه رويي در وطن داشتم و نه در غربت دلم شاد بود ، در كوچه پس كوچه هاي آوارگي و سرگرداني و بيكسي  خود ، ناگاه در پشت ويترين كتاب فروشي هاي جلوي دانشگاه ، چشمم به كارت پستالي افتاد كه چهره فروغ را بر خود داشت،  در ميان تارهاي غربت و شعري كه به جان آدم آتش ميزد :

“  اگر به خانه ام آمدي /   اي مهربان برايم چراغ بياور

و يك پنجره

كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم ”

بعد ها عزيزي نيز همين چهره و همين شعر را روي تابلويي چوبي ديده بود و  به رسم هديه برايم خريده بود كه تا مدتها برديوار اتاقم باقي مانده بود .

در سال 1373 با دو تن از دانشجویان ملاقات كوتاهي داشتم و از من پرسيدند كه آيا فلان مقاله را  درباره فروغ در فلان شماره ، و احتمالا در شماره نوزدهم ، مجله زنان خوانده ايد ؟ و تاكيد كردند ، و با دلواپسي تاكيد كردند كه درباره فروغ “ بدجور ”  نوشته اند . . . ، مي گويند كه با ابراهيم گلستان رابطه داشته است . . .  به ايشان گفتم كه هميشه در كشور بي بديل ما رسم بر اين بوده است كه وقتي آدمي مورد محبت مردم و بخصوص تحصيل كرده ها قرار ميگيرد . بايستي به نوعي شحصیت او را ضایع سازند ، بنابراين زياد جاي تعجب نيست كه چنان مقاله اي بنويسند ! و با خود بي سرو صدا و خيلي بي سر و صدا فكر كردم كه وقتي به جاي شعرها و مدحيه هاي فلان شاعره که مدت ها است از دنیا و مافیها دستش کوتاه شده است،  ، شعرهاي ديناميك فروغ را دست جوانها ببينند ، ديگرطرح اين شايعات  ، تعجبي نخواهد داشت .  

سه سال پيش وقتي به مناسبتي ، و در واقع به رسم هديه ، نواري يك ساعته ونيمه از صداي فروغ و شاعران و بزرگان ديگري كه در باره فروغ سخن گفته بودند به دستم رسيد ، نمي دانم در موقع شنيدنش به سرنوشت تلخ خود گريستم يا به تنهايي فروغ و يا به يك عشق بي سرانجام . . . ولي آنچه شايان گفتن است آنكه به زودي همين نوار ، به هر علت از من پس گرفته شد و مطابق معمول به تاريخ پيوست و اكنون جلد خالي آن ، با تصويري از فروغ فرخزاد برايم باقي مانده است ،كه البته من زرنگي كردم وجلد آنرا نگهداشتم وگرنه آنهم به سرنوشت نوار دچار گشته بود .

چقدر حرف زدم . . .  خدا به داد خواننده و مخاطب برسد . . .

گاه اين شعر فروغ را كه :

“ و اين منم   /   زني تنها   /  درآستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين  /  و ياس ساده وغمناك آسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني . ”

با كمي تغيير !! زير لب زمزمه ميكردم و عجب آنكه تصوير سازي غني و پربار خاص آن ، پهلو به پهلو شعر زمستان مهدي اخوان ثالث ميزند .

در باره فيلم “ خانه سياه است ” كه فروغ كارگرداني كرده بود زياد شنيده بودم و ديدن آن را آرزو داشتم تاحدود دو سال پيش كه نرم افزاري در باره فروغ به بازار آمد و هم زمان آن نرم افزار سهراب و مدتي مانده بودم بر سر دوراهي كه كدام يك را انتخاب كنم كه خريد هر دو را مقرون به اقتصاد توانمندم ! نمي ديدم . فروغ را انتخاب كردم به اين نيت كه با او در فراز و نشيب زندگي بيشتر دم خور بوده ام . به ديدن فيلم “ خانه سياه است ” كه درآن نرم افزار وجود داشت ، نشستم و علاوه بر آن درباره فروغ كشف ديگري كردم و اين كشف  زماني بود كه به ديدن عكسهايش پرداختم .

مي دانم  كه طرح اين مطلب چندان به مذاق ديگران خوش نمي آيد و هر كس بنا به سليقه و مشرب خاص خود درباره اين مطلبي كه مي خواهم بگويم ، قضاوتي خواهد كرد . شايد اغلب اين گونه قضاوتها، ناخوشآيند باشد ولي باكي نيست ! از چه زمان  تا به حال در گفتن نقطه نظرهاي خود ، ترس و واهمه اي داشته ام كه حالا باشد ؟ ! و مگر ما از طايفه آن بزرگاني همچون ملاصدراي شيرازي  نيستيم  كه آن چنان به زيبايي ارج مي گذاشتند كه فصلي از كتاب خود را درباره “ نگاه كردن به روي زيبا ” اختصاص داده اند و مگر ما از آن گروه آدمیانی نيستيم كه بايستي با ديدن روي زيبا فورا يادي از خدوند منان كنيم و “ تبارك الله احسن الخالقين ” بخوانيم و به اطراف فوت كنيم و از خداوند بخواهيم كه زيبارو را از گزند چشم بد در امانش بدارد ؟ و یا همانند حافظ " وان یکاد بخوانیم و در فراز " کنیم،  پس چرا بايد خود را سانسور كرد ، وقتي كه خيلي محكم و رو.ان وصاف و شفاف مي توان گفت كه فروغ نيز زني زيبا است ؟ مگر زيبايي امتياز كم وناچيزي است ؟

در بسياري از تصاويري كه از فروغ به جا مانده ، از نظر زييايي شناسي (aesthetic ) اجزاء صورت او ، لب ، بيني ، چشمها و ابروان از جذابيت وتناسب نسبتا خوبي برخوردارند . چشمان نسبتا درشت وابرواني كه “ راستي ”  شان در کژي آنها است ، وگاه طره اي از گيسوانش كه در بعضي از تصاوير ، بخشي از نيم رخ او را پوشانده ، انسان را وا ميدارد كه هم به پسراني حق بدهد كه او را عاشق بودند ، به گونه اي كه  خود فروغ به آن اشاره دارد :

“ كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهاي در هم و گردن هاي باريك وپاهاي دراز

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را

باد  با خود برد . . . ”

و هم به پرويز شاهپور حق بدهد كه مي گويند بعد از جدايي هنوز او را دوست ميداشت ، و هم به ابراهيم گلستان حق بدهد كه وقتي فروغ مُرد ، به گفته پسرش ، “ گلستان ” هم گويي مُرد . و هم به خوانندگان اشعارش حق بدهد كه او را انساني زيبارو بدانند .  خوب !! خيلي وقت پيش شاعر هم گفته بود “ عشق در دنيا نبودي گر نبودي روي زيبا ”.

×

جشنواره فيلم در دهه فجر سال 80 نويد نمايش فيلمي را داده بود كه سرگرداني جاودانيم در كوه ودشت وبيابان و صحرا ، مجال ديدن آنرا برايم فراهم نياورد .فيلم “  سرد سبز ” درباره فروغ و زندگي او . آنچه كه بهانه اي شد براي نوشتن اين نوشته ها و يادي از فروغ  و زنده كردن  خاطره اي ازاو كه فروغ شعر فارسي است .

وقتي خبر نمايش آنرا درآمفي تاتر دانشكده فني دانشگاه تهران شنيدم ، آرزو كردم كه مجال ديدن آنرا درآن مجلس داشته باشم ، وهمان شد كه خواسته بودم .وقتي به سمت ساختمان دانشكده فني مي رفتيم به همراهان خود گفتم “ بچه هاي دانشكده فني و شعر و ادبيات ؟! ” .سخني كه از مدتها قبل و خيلي قبل تر از اين جوابش را ميدانستم . اتفاقا بايد هم بچه هاي دانشكده فني و تمامي آنهايي كه با ماشين و هندسه و مسايل فني و از اين قبيل چيزهاي زمخت وخشك و جامد وصلب سروكار دارند ، چنين مجالسي تشكيل دهند تا جوابي باشد به نداي دروني هر انساني كه در طلب مسايلي ماورايي است و نام انسان را برخود دارد ، چه انسان موجودي دور افتاده از اصل خويش است و با روي آوردن به شعر و ادبيات و هنر به ياد ايامي مي افتد كه ساكن كوي يار بوده است و در واقع ، ابزاري است جهت رسيدن به تعادل روحي و رواني كه در اين دنياي وانفسا كمتر مي توان سراغ آنرا گرفت . به اين ترتيب شعر و ادبيات و هنر تعديلي است وتوازني بين احساس و انديشه انسان از يك سو ، كه تعلق به دنياي روح وعاطفه و احساس دارد ، و ماشين و استدلال كه از سوي ديگر به دنياي جسم وماتريال و ماده ارتباط دارد .

پوستر برنامه را در كنار در ورودي نصب كرده اند و مي بينم كه نام فيلم “ سرد سبز ” است و نه آنطور كه تصور ميكردم “ فصل سبز ” ، و در واقع فصل سبز هم مي تواند باشد زيرا كه فروغ هم اهل سبز شدن بودن و رشد و تعالي وهم فصل نويني را در شعر بعد از انقلاب گشوده و نشان ميدهد شخصيت پر باري بوده است كه غبار ساليان نمي تواند آنرا از دهن آدميان بزدايد . 

لويي ماسينيون كه نامش براي هر اهل كتابي آشنا است ، اعتقاد دارد كه براي آدمهاي تاريخ ، يك منحني نمايش شخصيت وجود دارد كه هرگاه پس از مرگشان همچنان حالتي صعودي داشته باشد نشانه شخصيت والا ومتعالي او محسوب ميشود. و ما اينك مي بينم كه هر روز تعداد بيشتري با نام فروغ انس مي گيرند و آثارش ، چه به صورت ديوان و چه به صورت برگزيده اشعار ، طرفداران بيشتري مي يابد .گويي شفيعي كدكني براي او سروده بود كه :

“ خاكستر تو را باد هر جا كه برد

 مردي ازآن روييد . . .”

 اما كارگردان چه عنوان زيبايي را براي فيلمش برگزيده است . كه سردي وجود نه چندان سرد او را در زير خاك زمستاني و سبزي هميشگي وجود او را در پهنه ادبيات پويا نشان داده است .

وارد سالن آمفي تئاتر كه شديم ، در گوشه اي از Scene پرچم جمهوري اسلامي به چشم مي خورد با آن سه رنگ سمبوليك ومعني دار آن و آن الله اكبرش كه ديده نميشد  ولي مي توانستي  اثر آنرا در پرچم ببيني و  نه در جاي ديگري ! .

ادامه دارد ....

 

* زیبنده شخصیت متعالی شما است که در نقل مطالب فوق به آدرس وبلاگ اشاره بفرمایید.

غروب زمستانی به یاد فروغ

غروب زمستانی به یاد فروغ-۱

به جستجوي تو /  بر درگاه كو ه ميگريم /  در آستانه دريا وعلف .

به جستجوي تو /  در معبر بادهاي گرم /  در چهار راه فصول ،

در چهار چوب شكسته پنجره اي كه آسمان ابر آلوده را ،

قابي كهنه ميگيرد . ( احمد شاملو – در رثاي فروغ )

آفتاب بي رمق زمستاني ، از روي ديوارهاي شهر پر مي كشيد كه به ديدنبرنامه گرامیداشت  فروغ رفتيم . . .

به بايگاني حافظه ام مراجعه ميكنم و به انبوه خاطرات ريز ودرشت وتلخ وشيريني كه با خود داشته ام پناه مي برم.  مي بينم در هر مشرب خاص هنري و يا ادبي هميشه فرد يا افرادي بوده اند كه ذهنم را به خود مشغول داشته اند و هر گاه مي خواسته ام در گستره پويايي گامي هر چند ناچيز بردارم ، نام اينان در ذهنم درخشش خاص خودرا داشته اند . در دنياي موسيقي بتهوون و چايكوفسكي خوش درخشيده اند .بتهوون با آن سمفوني شماره  9 خود كه مرا به ناكجا آباد مي برد و چايكوفسكي با آن سمفوني شماره 6 خود كه در پيچ وخم روحيات انساني به گردش مي پردازد و بعد ترا ، در پايان ، در عالمي نا آشنا رها ميسازد .

در دنياي ادبيات شرق و به خصوص شعر آن ، مولوي و عطار ستارگان درخشان شبهاي تنهايي من بوده اند ودر ادبيات غرب نمي توانم از هرمان هسه چشم بپوشم كه قبل از هر چيز بازيگر مهره شيشه اي او مرا به دنياي شگفت آوري برد كه شرح بخشي از آن را اگر چه براي كسي نوشته بودم ، ولي كي توانستم گوشه اي ازآنچه را كه در دنياي بي نظير و اعجاب آور قهرمان آن ، يعني كنشت  گذشته بود ، به شرح بنشينم . اين كار فقط از هرمان هسه بر ميآيد و آدمهايي مثل او يا هم رديف او ، كه توانسته باشند گردش در لابيرنت هاي روح وروان انسان را تجربه كنند .

در هنر نقاشي تحت تاثير ون گوگ قرار گرفتم ، نه از اين بابت كه در عالم نقاشي و طراحي ، انسان صاحب نظري باشم ، بلكه از آن جهت كه شرح زندگي او برايم بس جذاب و خواندني بود ، آنطور كه ايروينگ استون در شور زندگي به رشته تحرير درآورده بود .

در عالم سينما ، نام ورنر هرتزوك آلماني درذهنم مي درخشد با فيلم هاي ستايش برانگيز معماي گاسپار هاوزر و يا فيتز كارالدو. و اين به غير از استانلي كوبريك است و يا  استيون اسپيلبرگ . و از كارگردانهاي ايراني ، داريوش مهر جويي با فيلم گاو و يا بانو و محسن مخملباف با فيلم بايسيكل ران و سكوت وسفر قندهارش . و چهره محزون وغمزده برت لنكستر در فيلم شناگر ، در ايام دانشجويي و آرزوي دوباره ديدن آن. و تمامي اينها را كه نام برده ام ، هم خواسته ام گريزي به نام اين بزرگان بزنم و هم با زبان بي زباني بگويم كه مقام فروغ برايم اگر نه بیشتر، حداقل كم از اينهايي كه اسم برده ام ،  نبوده است .

اما مگر به غير از موسيقي و شعر وادب ، از هنر والاي ديگري سررشته دارم ؟ به شعر جديد كه ميرسم به نام مهدي اخوان ثالث بر مي خورم با آن سخن تلخ وگزنده اي كه در اشعار خود داشت و در سالهايیی که تنهاتر از اکنون نبوده ام، در صفحه اي سي وسه دور به شنيدن اشعار او مي نشستم ، با آن موسيقي دل انگيز فريدون شهبازيان . شعر زمستانش را اولين بار از زبان بانو پروين ،خواننده روزهاي نوجوانيم و از راديو شنيدم و بعد با هنر بي بديل شهرام ناظري و موسيقي تحسين برانگيز محمد رضا درويشي بيشتر در اطراف آن غور و جستجو كردم . 

و ازآن بيشتر نام فروغ فرخزاد .

سالهاي قبل از 1350 بود كه مجموعه اي از شعر نو ، با قطعي جيبي و با جلد مقوايي سبز خوشرنگ ، از دوستم ، نه به رسم هديه ، بلكه به اين دليل كه مي خواست دور  بيندازد ، به دستم رسيد . و نه به اين دليل كه شيفته شعر نو بودم كه اصلا ميانه اي با شعر نو و يا كلاسيك نداشتم ، بلكه به دليل اينكه خسيس بودم ويا دوست داشتم كتاب جمع كنم ،آن را نگاه داشتم . در باره جمع آوری کتاب، نشان به آن نشاني كه  بسياري كتابهاي ناخوانده دارم كه حتي اسم آنها را فراموش كرده ام و گاه كه به مناسبتي به سراغ كتابها وكاغذها ميروم ، چشمم به كتابي روشن ميشود كه سالها نامش را از خاطر برده ام .

تاثيري  كه شعر آرش كمانگير سياوش كسرايي درآن زمانها  بر روح و انديشه ناتوانم گذاشت   ، هنوز اثر ونشانه خود را دارد ، با آن مطلع زيبايش :

“ برف مي بارد  /  برف مي بارد بروي خارو خارا سنگ

كوه ها خاموش  /  دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ . . . ”

بيشتر وقتها كه به سراغ اين مجموعه مي رفتم ، آرش كمانگير را مي خواندم ، وگاه شعرهاي اخوان ثالث را ، و البته شعر پرياي شاملو را . و اين باعث ميشد كه از شعر هاي شعراي ديگر ، شعرايي مثل فروغ فرخزاد غافل شوم . ولي يك چيز يادم نمي رود و آن اينكه گاهي كه به سراغ يكي از شعرهاي فروغ ، شعر فتح باغ ، درآن مجموعه مي رفتم و آنرا زمزمه ميكردم :

” آن كلاغي كه پريد  /  از فراز سرِ ما

 و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد

وصدايش همچون نيزه كوتاهي ، پهناي افق را پيمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر . . .  ”

احساسي مرموز و ناشناخته در من زنده ميشد ، اما مگر مرده بود كه زنده ميشد ، نه . احساسي مرموز و ناشناخته در من متولد ميشد كه نه در سن 20 سالگي ، يعني در آن سني كه بودم ، بلكه بعد ها و خيلي بعد ها ، در سن 50 سالگي آنرا يافتم كه ديگر خيلي دير شده بود .

جالب آنكه آن روزها ، كلمه سرِ ما را نه “ سرِ  ما ” ( به معناي our  head ) بلكه به صورت “ سرما ” ( به معناي cold ) مي خواندم، بی آن که پیری یا مرشدی یا راهنمایی یا هدایتگری در مقام تصحیح آن برآید. . يادم نمي رود كه دو سه سال پيش ، اين نكته را در سر بالايي جاده خاكي تله كابين توچال و در سرماي خيلي سرد كوهستان ، براي همراهم ! ؟ تعريف كردم و چقدر خنديديم . و خود چه لحظاتي بود رفتن از آن سربالايي و بازگشتن آن ، و سخن از فيلم و سينما و هنر و شعر و ادب به ميان آوردن و غفلت از زمان و مكان وآينده داشتن . وچه لحظات خوبي بود  وقتي كه “ آن كلاغي كه پريد  /   ازفراز  سرِ ما /  و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد .... خبر ما را با خود خواهد برد به شهر” .

نمي دانم آن موقع كه در نوك كوه در گوشه اي نشسته بوديم و تو كتاب فروغ را از كيفت درآوردي و شعرهايش را زمزمه كردي ، حضور فروغ و شعر هايش بود كه مرا به ناكجا آباد برده بود ويا شباهتي كه تو با فروغ داشتي . يادش عزيز و گرامي  باد .

داشتم مي گفتم يا مي نوشتم كه نام فروغ را در سالهاي قبل از 1350 و در مجموعه كتاب شعر نو ديدم و گاه شعري از او را در اين مجموعه مي خواندم .

بعد ازآن در زمستان 52 ، در خانه اي كه به قول فروغ  “ به اندازه يك تنهايي ” بود ، با  با مهدي ا. و ع. فرح بخش نشسته بوديم وعباس فرح بخش كه درآن موقع  كتابهايي در زمينه زندگي فاطمه وعلي چاپ ومنتشر كرده بود ، شعر آيه هاي زميني فروغ را برايمان خواند و از تصاوير سوررئاليستي آن ( به قول او ) سخن گفت . آن شب تا صبح نشستيم و بخش از صحبت هاي ما درباره شعرهاي خوب وبي همتاي فروغ فرخزاد و تصوير آفريني هاي او در اين شعر بود .

سال 1353 بود که به همراه شعر هاي اخوان ثالث ، كمابيش با شعرهاي فروغ آشنايي بيشتري يافتم .

و در سال   1355 بود  به دبيرستاني دعوت شديم كه دبير ادبيات خوش ذوق آن به اتفاق دانش آموزان خوش ذوق ترش ، به ياد فروغ محفلي ترتيب داده بودند و صداي فروغ را شنيديم كه شعر تولدي ديگر را مي خواند ، با اين مطلع زيبا :

“ همه هستي من آيه تاريكي است / كه ترا در خود تكرار كننان

 به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد .

من در اين آيه ترا آه كشيدم ، آه

 من در اين آيه ترا  / به درخت و آب وآتش پيوند زدم . . . ”

سخنراني آن دبير ادبيات درباره فروغ ، جاذبه هاي بيشتري برايم فراهم كرد .

...

...ادامه دارد

* زیبنده شخصیت متعالی شما است که در نقل مطالب فوق به مشخصات وبلاگ اشاره بفرمایید