سیری در نمایشنامه پرنده آبی اثر موریس مترلینگ- 3 ( بخش پایانی)

 قند وگربه و نان ، آنها را همراهي نمي كنند زيرا از نظر روشنايي :

          “ آنها نبايد به اينجا بيايند براي اين كه از آينده خبردار ميشند و ديگه اطاعت نخواهند كرد ” ( ص 92)

به يمن وجود الماسي كه همراه بچه ها هست ، آنها مي توانند كودكاني را ببينند كه درآينده پاي به دنياي مادي ما مي گذارند. اطفالي كه كودكان آبي نام گرفته اند.

تمامي “ دنياي آينده ” آبي و يا لاجوردي است و لذا تيل تيل معتقد است كه :

          “ البته  كه پرنده آبي اينجا خواهد بود چون همه چيز اينجا آبي است ” ( ص93)

كودكان آبي در ديار آينده تصور و درك درستي نسبت به دنياي مادي ما ندارند ، آن چنان كه يكي از كودكان آبي مي پرسد :

          “ ميگند زمين و زنده ها خيلي قشنگند ” (ص 95)

{حروف سياه از كتاب است }در بين كودكان آبي انبوهي از مخترعين ، مكتشفين و مبتكرين وجود دارند كه قرار است در آينده به دنيا بيايند و براي تولد خود انتظار مي كشند.

خروج كودكان آبي از ديار آينده و ورود شان به دنياي ما با نظارت زمان انجام مي گيرد{حروف سياه ازكتاب است}

زمان :

“ پيرمرد بلند قدي است و ريش بلند پيچ در پيچ سفيدي دارد ، با داس  و ساعت شني كه هميشه با خود همراه دارد روي سكان {كشتي } پديدار مي شود ” ( ص 104)

حضور زمان در “ دنياي آينده ” خداي زروان دوران باستان ايرانيان را به ياد مي آورد . زروان خدايي است كه بنا بر اعتقاد آن زمان  ايرانيان مظهر زمان است و بر موجودات مادي احاطه و تسلط دارد .

در تسلط زمان  همين بس كه وقتي يكي از كودكان نمي خواهد به دنيا بيايد و مي گويد :

          “ من بيشتر دوست دارم زاييده نشم !  ميل دارم همين جا بمانم” ( ص 105)

و زمان اعلام مي دارد :

          “ گفتم به ميل تو نيست .وقت هر كس كه سر رسيد بايد جل وپلاس را جمع كنه و راه  بيفته ”(ص105)

و در جايي ديگر وقتي عاشق نمي خواهد به دنيا بيايد و از معشوق خود جدا شود ، زيرا نمي تواند در زمين معشوق خود را ببيند ، باز هم زمان اعلام مي دارد :

“ پاك كردن اين حساب خرده ها با من نيست … شكايت هاتان را به زندگي بكنيد…من اگه شما را از هم جدا ميكنم يا بستگي ميدم ، بنا به دستوري است كه دارم.سرمويي هم ازآن سرپيچي نمي كنم ”( ص 107)

{حروف سياه از كتاب است }. اگرچه در اين گفته از كلمه “ زندگي ” به عنوان نيروي برتر سخن مي رود ، اما به هر حال نشان مي دهد كه از ديدگاه مترلينگ نيرويي زنده والاتر و متعالي تر از زمان نيز وجود دارد كه مقدرات موجودات را تعيين مي كند.

سرانجام زمان ، لنگر كشتي را مي كشد و كودكان آينده را به سوي زمين مي برد. در پايان پرده چهارم ( تابلوي هشتم) روشنايي اعلام مي دارد :

“ من پرنده آبي را گرفتم ! زير دامنم پنهان كرده ام … الماس را بچرخان … زمان رد پاي ما را گم خواهد كرد” (ص109)

پرده  پنجم دو تابلوي نهم و دهم را شامل ميشود .

در تابلوي نهم ، روشنايي و آب و قند و آتش و نان وآب و شير از بچه ها خداحافظي مي كنند. اما منازعه دائمي  سگ وگربه همچنان ادامه دارد .آتش مي گويد :‌

          “  اگه يه وقت خواستيد جايي را آتش بزنيد من براي كمك حاضرم ”( ص 114) 

نان مي گويد :

          “ اما من هميشه توي ديگ ، كنار سفره ، توي سوپ براي خدمت شما حاضرم ”(ص 113 )

آب مي گويد :

          “من مهربان وخوشگوارم و به بشر خدمت مي كنم ” (ص 114)

و در جايي ديگر، بيانش شكلي شاعرانه به خود مي گيرد ، و سكانس نهايي فيلم ستايش برانگيز خوشه هاي خشم ساخته جان فورد را به ياد مي آورد : 

“ هر وقت در روشنايي مهتاب ، كنار جويباري مي نشينيد ، سعي كنيد آن جه را كه جويبار مي خواهد بگويد بفهميد…” ( ص 114)

روشنايي اعلام مي دارد :

“ آره بايد از شما جدا بشم. كار من اينجا تمام شد. سال كهنه به آخر رسيد… سال نو آمد … حالا پري مياد و پرنده آبي را از تو مي خواد ” (ص112)

و در جاي ديگر :

          “ آن لحظه اي كه مي دونيد الان مي رسه. ما دوباره خاموش و ساكت مي شيم ”(ص 116 ) 

روشنايي در هنگام خداحافظي ، بر خلاف اصرار بچه ها براي ماندن روشنايي ، همبستگي خود را با نوع بشر اعلام مي دارد . سخنان او سخت رومانتيك و شاعرانه است :

“  من هميشه ساكتم و نمي تونم مثل آب زمزمه و سخنوري كنم . فقط روشنايي دارم كه سرو صدايي نداره … من هميشه پاسبان بشرم … به ياد بياريد كه من در هر شعاع ماه كه مي درخشد ، هر ستاره كه به شما مي خندد ، هر شفق صبح ، هر چراغ روشن ، هر فكرخوب و روشن روح شما ، حاضرم و با شما حرف مي زنم” ( ص 117)

و در جاي ديگر :

          “ پر دور نمي رم … ميرم به ديار خاموشي ماده و عنصر” (ص 117 )

مگر هنري تر و خلاقه تر از اين تصوير ، مي توان تصويري نمايشي را براي حضور روشنايي در بين انسان ها در نظر گرفت؟.

در تابلوي دهم ، بچه ها از خواب بيدار مي شوند . سفر يك ساله اي كه با روشنايي و اشياء ديگر داشته اند ، همه در يك شب و در عالم رويا اتفاق افتاده است.

پدر ومادر بچه ها از سخنان رويا گونه بچه ها چيزي نمي فهمند. در اين هنگام زن همسايه كه خيلي پير وولي شبيه به پري روياي بچه ها است از در وارد مي شود و عيد را به آنها تبريك مي گويد . بعد درباره نوه كوچك و مريض احوال خود سخن مي گويد كه :

          “ حكيم ميگه اعصابش ضعيفه .. اما من مي دونم چشه. چي علاجش را مي كنه ” (ص 124)

سپس پيرزن از آرزوي نوه اش سخن مي گويد . او قمري بچه ها را براي نوه اش مي خواهد. تيل تيل اشاره به قمري داخل قفس كرده و مي گويد :

“ آره . آره همونه… راستي نگاه كن ببين رنگش چقدر آبي است ! مثل اين كه از پيش هم آبي تر شده …شايد پرنده آبي كه عقبش مي گشتيم همينه !…  آخ ما اين همه دور رفتيم و او اينجا بود” ( ص 125)

تيل تيل قمري را به پيرزن همسايه مي دهد تا براي نوه اش ببرد. تطابق خواسته پيرزن با پري روياها . روياي بچه ها تعبير مي شود : پيرزن پري گونه اي براي گرفتن پرنده آبي به سراغ آنها مي آيد . براي بهبودي نوه اش .

تيل تيل به اشياء دور وبر خود نگاه مي كند و مي گويد :

“ راستي مادر ، هر چي نگاه مي كنم مي بينم اسباب خونه هيچ دست نخورده  اما خيلي قشنگ تر شده …… رنگ همه چيز عوض شده ، همه چيز نو شده ، مي درخشه پاكيزه است . پارسال اين طور نبود ” (ص125)

آيا خوشبختي همان نگاه نوين انسان به پيرامون خود نيست ؟

چيزي نمي گذرد كه دخترك زيبايي به اتفاق زن همسايه پا به درون كلبه مي گذارند :

          “ دخترك بسيار زيبايي .. كه موهايش به رنگ ساقه گندم است”(ص126)

دختر همسايه از شادماني مي رقصد .گويي بال در آورده است . او براي داشتن قمري خوشحال است و بنا به اظهار زن همسايه بيماريش بهبود يافته تا به جايي كه :

          “ آن وقت پريد توي كوچه مثل يك فرشته … من به زحمت پشت اين در بهش رسيدم” ( ص126)

تيل  تيل با حيرت به دختر همسايه نگاه مي كند و او را شبيه روشنايي روياي ديشب خود مي بيند. اين نكته را با خواهرش در ميان مي كذارد و او هم حرف برادرش را تاييد مي كند

دخترك از رنگ آبي پرنده تعريف مي كندو تيل تيل مي گويد :

          “ من آبي تر از اين هم ديدم . خيلي آبي ، اما مي دوني  ؟ هركاري كردم نتونستم بگيرم” ( ص 127)

تيل تيل وقتي مي خواهد با دخترك راجع به خوردن پرنده سخن بگويد و مي خواهد پرنده را در دست بگيرد ، پرنده پرواز و از دست آنها فرار مي كند .

نمايشنامه با سخن تيل تيل ، قهرمان خردسال نمايش نامه پايان مي گيرد :

“ اگر يكي از شما   آن پرنده را پيدا كرد خواهش مي كنم به ما پس بده . ما آن را براي خوشبختي آينده مان لازم داريم ”( ص 128)

با خواندن متن نمايشنامه و يا با ديدن آن به روي صحنه سوالات متعددي به ذهن مخاطب مي رسد:

آيا كودكان براي کسب خوشبختي خود به دست هاي  جستجو گر ما چشم دوخته اند ؟

آيا خوشبختي همان چيزي است كه براي خوشحال سازی وشادمانی وبهبودي اوضاع روحي ديگران به آنها هديه مي كنيم ؟

آيا نگهداري پرنده خوشبختي بسيار سخت است و به مجرد كمترين غفلت از دست هاي انسان مي گريزد؟

آيا پرنده خوشبختي ، رويايي بيش نيست كه فقط بچه ها را مي فريبد .و بزرگترها از آن پيوسته غفلت كرده اند؟

آيا واقعا مي توان هماي سعادت را بدست آورد و ديگران در جستجو گري ما چه نقشي دارند؟

آيا الماس در اين نمايشنامه نشاني از بصيرت نگاه بعضي از انسان ها نيست كه چهره باطني و صورت واقعي پديده ها را مد نظر دارند؟ همان چيزي كه در عرفان تبتي ها به چشم سوم موسوم است ؟

آيا وجود قند و آب وآتش و روشنايي و نان خود نشانه هايي از خوشبختي نيست ؟

آيا گفتگگوي آب و قند وآتش با بچه ها و يا ساير موجودات غير زنده ، اين سخن مولوي را به ياد نمي آورد كه :

جمله ذرات  عالم  در  نهان                  با تو مي گويند روزان وشبان

ما سميعيم و بصيريم و هشيم             با شما نامحرمان  ما خامشيم

چون شما سوي جمادي مي رويد           محرم جان جمادان مي شويد

آيا آيندگان يعني بچه هاي زمانه ما ، يار هميشگي روشنايي خواهند بود ؟ و آينده را رقم نخواهند زد ؟

آيا خوشبختي همان غنيمت دانستن دم است كه مولانا به ان اشاره دارد :

ليك صافي فارغ است از وقت حال         صوفي ابن الوقت باشد در مثال

هست صوفي صفا   چون ابن وقت          وقت را همچون  پدر بگرفته سخت

آيا …

 

محمد طرف mtaraf@yahoo.com