یازده روایت از عشق- 5
روایت نهم
در حکایت دیگر از مثنوی معنوی ، مولانا به عاشقی اشاره می کند که سالیان دراز معشوق خود را می جست اما به وصل او نایل نمی آمد. تا این که از بخت بد یا خوب او، معشوق به وی پیغام داد که رد فلان حجره در انتظار من باش من برایت لوبیا پخته ام . از آن بخور و منتظرم باش تا نیمه شب به نزد تو باز آیم.
همانند شبی تاریک که در انتظار پیدایش ماه از غبار ابر ثانیه شماری می کند، عاشق منتظر معشوق باقی ماند. خبر جانفرازی وصال او را بر آن داشت که قربانی ها کند و صدقات فراوان دهد.
در زمان موعود به حجره رفت و به انتظار نشست. چون لوبیا خورده بود خواب بر چشمان او غلبه کرد. خویشتن خود را از دست داد و پس از ساعتی پایداری به خواب رفت.
مـرد قـربـان کـرد و نـانـها بـخـش کـرد
چــون پـدیـد آمـد مـهـش از زیـر گـرد
شـب در آن حـجره نشست آن گرمدار
بـــر امــیــد وعـده آن یـــار غـــار
راوی حکایت از خواب عاشق در شگفت می آید. چگونه است شبی چنین فرخنده را از دست می دهد و در لحظه لحظه روشنایی چشم انسان به جمال معشوق، خواب غفلت بر عاشق مستولی می گردد؟ آیا باید در صداقت آن عاشق تردید داشت؟ تو که نتوانستی در راه معبود و معشوقت از خواب بگذری چگونه به وصل او نایل خواهی شد؟ تو که به ارزانی و رایگان فرصت های طلایی را از کف می دهی چگونه مرد راه خواهی بود ؟
چون نیمه شب فرا رسید معشوق بر بالین سالک در امد و او را در خواب دید. کمی از آستین خود را برید و چند گردو در جیب او گذاشت که تو را چه به عشق و عاشقی و سیر و سلوک؟ برو همانند کودکان گردو بازی کن !
عــاشــق خـود را فـتـاده خـفـتـه دیـد
انـــدکـــی از آســـتــیـــن او دریـــد
گــردگـانـی چـنـدش انـدر جـیـب کـرد
کــه تـو طـفـلی گـیـر ایـن مـیبـاز نـرد
سحرگاهان عاشق از خواب پرید و آستین خود را بریده و جیب خود را پر از گردو دید ؛ انگشت حسرت به دندان گزید. معشوق را سرشار از صدق و وفا و ود را در این میانه سخت مقصر دید. او می باید همانند نگهبانی می بود که در عهد قدیم بر بامهای خانه ، چوب بر طبل بیداری خود می کوبند و حضور خود را اعلام می دارند :
گـفـت شـاه مـا هـمـه صـدق و وفـاسـت
آنـچ بـر مـا مـیرسـد آن هـم ز مـاسـت
ای دل بـیخـواب مـا زیـن ایـمـنـیـم
چـون حـرس بـر بـام چـوبک میزنیم
عاشق بر خود هی می زند که دیگر زمان غفلت گذشت. از این پس باید زنجیره های پر از غفلت و تعینات مادی را از هم گسیخت :
خــواب را بــگــذار امــشــب ای پـدر
یـک شبـی بـر کـوی بـیخـوابـان گـذر
بـنـگـر ایـنهـا را کـه مجـنـون گشتهاند
هـمچـو پـروانـه بـوصـلـت کـشـتـهانـد
راستی ما در راه مطلوب خود تا چه اندازه از خواب های پر از غفلت خود گذشته ایم؟
اما گویی روزگار را عاشقان خواب آلود و غفلت زده بسیار است.
شیخ عطار در منطق الطیر نیز از عاشقی آشفته حال حکایت می کند که معشوقش او را بر سر خاکی خوابیده می بیند. پس برای او نامه ای می نویسد و بر آستین او می بندد. عاشق از خواب بیدار می شود و نامه را بر آستین ود می بیند و خون می گرید. معشوق در نامه خود عاشق را هشدار داده است که کمتر لاف زند و کمتر گزاف گویدکه تو اگر زاهدی، شب زنده دار باش و اگر عاشقی، از خوابیدن شرم دار ! مرد عاشق جز در کفن خود نمی خوابد وگرنه او عاشق خود است و طالب نفس خود ! وگرنه تو از وادی جهالتی و برای منزل عشق اهلیتی نداری:
مــرد عــاشـق بـاد پـیـمـایـد بـه روز
شب هـمه مـهـتـاب پـیـمـایـد ز سوز
چـون تـو نـه اینی نه آن، ای بیفروغ
مــیمـزن در عـشـق مـا لـاف دروغ
گـر بـخفـتـد عـاشـقـی جـز در کـفـن
عـاشـقـش گـویـم، ولـی بـر خـویشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدی
خواب خوش بـادت که نااهل آمدی
*
روایت دهم
شیخ عطار در منطق الطیر نیز از عشق مرد صاحب کمالی حکایت می کند که بر زیبا روی دل بسته بود . پس از نمدتی بیماری وجود معشوق را فرا گرفت و معشوق همانند نیی ، باریک و زرد شد و هر لحظه بیم آن می رفت که جان به جانان تسلیم کند. چون مرد عاشق از بیماری او آگاه شد کاردی بر گرفت و به سوی معشوق روانه گشت تا او را سرببرد. مردمان از کار اودر شگفت ماندند و بر او خرده گرفتند که چه جای خون ریختن است؟ سر بریدن چیزی جز نادانی نیست. اما عاشق می گوید که اگر من امروز او را بکشم، در قصاص او مرا می کشند و در رستاخیز نیز برای چنین گناهی مرا چون شمع می سوانند؛ و این نهایت رستگاری است که انسان برای محبوب خویش دوبار خویش را فدا سازد.
تــا شــوم زو کــشــتــه امــروز از هــوس
ســـوخـــتـــه فــردا ازو ایـنـم نــه بــس
پـــس بــود آنــجــا و ایـنـجــا کــام مــن
ســوخــتــه یــا کــشــتــهای او نــام مـن
شیخ عطار با بیانی تمثیلی نشانه اشق جانباز را آن می داند که ترک دو عالم بگوید و جز به عشق او نیاندیشد. عظار وادی عشق را یکی از هفت منزل سیر و سلوک می داند. عاشقان این کوی، سوخته دلانی هستند که عقل را در سودای عشق بی حاصل می دانند.
عــشــق ایـنـجـا آتـشـسـت و عـقـل دود
عــشــق کــامــد در گــریـزد عـقـل زود
عـقـل در سـودای عـشـق اسـتـاد نیست
عــشــق کــار عـقـل مادر زاد نـیـسـت
شیخ عطار بر این باور است که هرگاه سالک دیده ای حقیقت بین داشته باشد تمامی هستی را مست عشق خواهد دید و آنگاه با تمامی اجزاء هستی همدم و همراز خواهد بود.
گـر ز غـیـبـت دیـدهای بـخـشـنـد راسـت
اصـل عـشـق ایـنـجـا بـبـیـنی کز کجاست
هـسـت یـک یـک بـرگ از هـسـتـی عشق
ســر بــبـر افــکـنـده از مـسـتـی عـشـق
گــر تــرا آن چـشــم غــیــبــی بـاز شـد
بـــا تـــو ذرات جـــهـــان هــم راز شــد
ور بــه چــشــم عــقـل بـگـشـایـی نـظـر
عــشــق را هــرگـز نـبـیــنــی پــا و سـر
عشق برازنده سالکی است که در راه سیر و سلوک خود صاحب تجربه و مهارت کافی باشد؛ عنصر عشق موجب حرکت ، زندگی و پویایی خواهد بود ضمن ان که سالک کارآزموده که دلش با عنصر عشق زندگی یافته است، در هر نفس خود می باید صد جان خود را نثار نماید.
مـــرد کـــارافـــتــاده بــایــد عــشــق را
مـــــردم آزاده بــــایــــد عــــشــــق را
تــو نــه کــار افــتـادهای نــه عـاشــقـی
مــردهای تــو، عــشــق را کــی لــایـقـی
زنــده دل بــایــد دریــن ره صــد هــزار
تــا کــنـد در هـرنـفـس صـد جـان نـثـار
شیخ شهاب الدین سهروردی عشق را از عشقه می داند و عشقه نام گیاهی است که ریشه ای محکم در خاک دارد. سپس از خاک سر بر اوده و به دور درخت می پیچد تا تمامی درخت را فراگیرد. عشقه در کار حیات خود از آب و مواد غذایی که به درخت می رسد سودها می برد و چنان از درخت تغذیه می کند که درخت دچار عذاب شده و کاملاً خشک می شود. حال جای این سوال باقی می ماند که عشق باعث پویایی و حیات گردید اما چرا در این تمثیل مایه عذاب خشکی درخت شده است ؟
دشمن که فتادست به وصلت هوسش
یک لحظه مبادا به طرب دسترسش
نی نی نکنم دعای بد زین سپسش
گردشمن ازآهنست زین عشق توبسش
مولانا در دفتر سوم مثنوی معنوی معتقد است که عشق راستین، از عالم کون و مکان می گذرد و سر از وادی جنون و سرگشتگی در واهد آورد. در این صورت عشق وسیله ای است جهت رستگاری انسان و جهت گیری او به سوی احوالی برتر و متعالی.
بــا دو عــالــم عــشــق را بــیــگــانــگــی
انــــدرو هـــفـــتــاد و دو دیـــوانـــگـــی
ســخــت پــنــهــانــسـت و پـیـدا حـیـرتـش
جــان ســلــطــانــان جــان در حـسـرتـش...
مــطــرب عــشــق ایــن زنــد وقـت سـمـاع
بـــنـــدگــی بــنــد و خــداونــدی صــداع
پــس چــه بــاشــد عــشــق دریـای عـدم
در شــکــســتــه عــقـل را آنــجــا قــدم
*
روایت یازدهم
سالها آفتاب بر انسان طلوع کرد و در ان سوی دشت ناپدید شد. شبهای دراز بر انسان گذشت و ماه به نورافشانی پرداخت و بر شبهای تاریک انسان انوار نقره ای پاشید. زمان های بسیار از ان روز خجسته الست گذشت و به تدریج انسان، جاهلانه و ظالمانه، آن امانت ملکوتی را از خاطر برد. غبار کهولت روزگاران وی را در وادی فراموشی باقی گذاشت و انسان از یادش برفت که چه فضیلت بزرگی را بر عهده گرفته بود.
دیگر مجنونی با پاهای برهنه پویایی به دنبال دل خود کوه ودشت و صحرا را نپیمود.
پنجه های ایمان هیچ فرهادی کوه بیستون را نتراشید.
دیگر کسی به شیوه ای که بابا طاهر سروده بود، در کوه و در و دشت" خبر از قامت یار ندید.
و جهان به گونه ای در آمد که فروغ فرخزاد در آیه های زمینی خود خبر داده بود :
" چه روزگار تلخ و سیاهی
نان ، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشدهی عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشت ها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و چهرهای وقیح فواحش
یک هاله ی مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت... "
آدمیان امانت الهی را از یاد بردند و همچون قصابان به سلاخی یکدیگر پرداختند. آدمیان امانت عشق را از خاطر بردند و همانند قطاعات طریق، معنویات یکدیگر را تاراج کردند. آدمیان امانت ملکوتی را از یاد بردند و همجون گرگهای گرسنه شبهای سرد قطبی مقابل یکدیگر نشستند تا گرسنگی، کدامین را از پای در آورد و برای دریدن او بر سرش بریزند.
آدمیزاد روز الست را از خاطر برد و با تازیانه تحقیر ، تهمت ، ظلم و ستم بر جان دیگری افتاد. جنگها به پا کرد، خونها ریخت و جدالها کرد ...
معینی کرمانشاهی ، خسته دلی از دور فریاد می زد: " عشق این زمان افسانه گشته!" :
"ای عاشقان،ای باده نوشان،ای عارفان،ای پرده پوشان
عشق این زمان افسانه گشته،غم ساقی میخانه گشته
ای آسمان،ای آسمان،ای بی خبر از تشنگان
ابر تو هم دیگر چرا باران ندارد،برقی زند گاهی ولی طوفان ندارد
ای آسمان،ای آسمان،ای بی خبر از تشنگان
ابر تو هم دیگر چرا باران ندارد،برقی زند گاهی ولی طوفان ندارد...".
و دیگر کو آن تیشه عشق که کوه را بتراشد ؟!
و احوال آدمیان درست به همان گونه ای در آمد که فروغ فرخزاد سروده بود :
"دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید ...".