|
|
|
|
|
دومين بيت از غزل اول دیوان حافظ شیراز
ز بوي نافه اي كآخر صبا زآن طره بگشايد ز تاب جعد مشگينش چه خون افتاد در دل ها لغات به نقل از فرهنگ معين: نافه : كيسه اي به حجم يك نارنج كه آهوان نر در شكم خود دارند و ماده اي قهوه اي رنگ و بسيار معطر از آن خارج مي شود صبا : باد خنک و لطيفي كه از جانب شمال شرقي مي وزد طره : موي پيشاني جعد : پيچش گيسو مُشگ يا مِشگ : ماده اي معطر كه از نوعي آهو ترشح مي شود. شرحي بر بيت : به نظر مي رسد كه حافظ در اين بيت هم به معشوق الهي اشاره دارد و هم به معشوق زميني. آنجا ، مصرع اول ، كه سخن از بوي خوشي است كه از جانب طرّه حضرت دوست به مشام مي رسد نظر بر معشوق آسماني و الهي دارد. و آنجا، مصرع دوم، كه در طلب تاب گيسوي يار ، از هجران آن به خونين دلي مي نشيند ، نشان از محبوب زميني دارد. انسان در روز الست كه به خاطر پيمان خود با حضرت دوست و پيمانه اي كه از " او " گرفت، به مقام مستي نايل آمد ، شاهد جمال و جلالي ملكوتي بود و خاطره آن را در یاد خود حفظ كرد. بعدها كه از ميوه ممنوعه بهره برد و به چراغ آگاهي مجهز شد، به زمين هبوط كرد اما در اين هبوط ناخواسته و سكونتش در زمين ، آن خاطره شيرين عهد الست را در ضمير ناهشيار خود حفظ نمود . باد لطيف صبا كه نمادي از زيبايي ها و آيه هاي زميني و حتي نشانه اي از چهره زيبا و مطلوب معشوق الهي را در خود دارد، خاطره آن طره دل افروز را زنده مي كند؛ چنین خاطره ای از روزگار شيرين قربتش به حضرت دوست، خون به دل و آتش به جان سالك مي اندازد. اما هرچه مصرع اول بيت به خاطرات قربت انسان به حضرت دوست اشاره مي كند و جنبه اي غير ملموس دارد، مصرع دوم كه جنبه اي عيني و ملوس و واقعي دارد و در آن سالك زلف محبوب و چين و شكن و تاب پر پيچ و خم معشوق را مي بيند، نشانه اي از معشوق زميني است ، زيرا فقط معشوق زميني است كه به چشم مي آيد و معشوق آسماني و الهي فقط خاطره اي دور و بس بعيد است. زلف و جعد گيسوي معشوق زميني اگرچه بسيار مطلوب سالك است، اما بيم آن مي رود كه زنجيره اي بر صيرورت و سير و سلوك او باشد، زيرا طلب معشوق زميني، همچون منزلگاهي موقت است كه سالك از او عبور مي كند تا به عشقي اسماني و الهي نايل آيد. ماندگاري و سكونت دائمي در منزلگاه معشوق زميني ، شايد ياد پيمان روزگار الست را از ياد سالك ببرد و بدين لحاظ است كه
زلف معشوق با تمامي زيبايي و جلوه گري هايش ، نمادي از تعينات و زنجيره هايي است كه شايد مانع سير و سلوك و تعالي شاعر گردد. دل كه به اعتبار فرمايش حضرت دوست" من در تمامي كائنات جاي نمي گيرم اما دل مومن جايگاه من است" ، جايگاهي و نقطه اي ارزشمند در وجود سالك و در نهايت جايگاه خداوند است ، اينك از دو بابت به خون نشسته است، يكي آرزوي وصل سالك است براي قربت به معشوق آسماني، اما افسوس كه در پيچ و خم زلف يار زميني اسير مانده است، و دوم آن كه گاه هجران سالك را حتي از يار و معشوق زميني به ياد او مي آورد، زيرا كه معشوق زميني خود نشانه اي از معشوق آسماني است ، و سر در زانوي او گذاشتن ، يادآور قربت عهد الست او است ، و به قول مولانا : آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر جرعه اي بتوان چشيد محمد طرف mtaraf@yahoo.com
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:35 توسط محمد طرف
|
|
||