|
|
|
|
|
پدیده ای به نام هدی قسمت دوم
مسايل انساني و معنويات از نگاه تيز بين هدي دور نمانده است همچنان كه در همان تابلوي پيرزن ، جمله “ مادر بزرگ تنها نيست ، با فرشته هاي خدا دوست است ” كه توسط هدي نوشته شده ، نشانه منويات انسان دوستانه او است. در همين راستا يعني جانب داري از معنويات ، وقتي هدي سفره هفت سيني طراحي مي كند كه در آن ظروف نقره و گران بها به چشم مي خورد ، افسوس كننان، آن را مخصوص “ پولدارها ” مي داند و در
صدد طراحي سفره هفت سيني بر مي آيد كه از آن “ فقيران ” است و بدين سان تعهد خود را نسبت به طبقه فرودست فراموش نمي كند . هر دوي اين تابلو ها زينت بخش سالن پذيرايي او نيز در تابلويي به نام “ خداوند به همه كمك مي كند حتي به ماهي ها ” ، گروهي از ماهيان در تور افتاده را نشان مي دهد كه خدا را به ياري فرا مي خوانند ، و اره ماهيي از راه مي رسد و و با پوزه دراز
خود تور ماهي گيران را پاره مي كند تا ماهي هاي اسير ، آزاد شوند.
گرفته ، و براي انگشتانش ، زبان قايل شده است . او در باره اين تابلو مي گويد : “ با چشمانم مي شنوم و با دست هايم حرف مي زنم . وقتي مردم يك بار مي گويند خدا ، ناشنوا ده بار خدا مي گويد ” او پيش دستي ها را مقابل ما و روي ميز مي چيند . با شكلات و زولبيا و باميه و ميوه پذيرايي مي كند. با همان حركات شگفت آوري كه گردش چرخ را به ياد مي آورد و حركات فرشتگان را در عالم ملكوت در خاطر زنده مي كند ، از ما مي پرسد كه آيا باز هم چايي مي خوريم . جواب مثبت مي دهم. بعد از لحظاتي سيني چاي ، سرشار و تازه دم ، با استكان هايي استوار و خالي از لرزش احتمالي دست يا انگشتانش ، در مقابلم قرار دارد. همچنان به ديدن آثارش نشسته ايم واين تا پاسي از شب ادامه دارد. يك بار از او مي پرسم “ كدام يك از آثار خود را بيشتر دوست داري ؟ اولين جواب او براي من مهم است ، بدون انديشه قبلي مي گويد : “ همه را ” وچرا نه ؟ مگر هر يك از آثار ادبي ويا هنري كه هنرمند و نويسنده و اديب و شاعر خلق مي كند در زمره فرزندان او نيستند ، چرا بايد فرزندي را بر فرزند ديگري ترجيح دهد؟ اما پس از لحظاتي مي گويد : “ تابلوي رنگين كمان را ” موقع خداحافظي تا در حياط مي آيد و ما را بدرقه مي كند. همچنان سوالات زيادي ذهنم را به خود مشغول ساخته است : آيا معلول منم يا هدي ؟ آيا زمان تجديد نظر در نام گذاري ها فرا نرسيده است ؟ تا چه زماني صبر كنيم تا پيكاسويي ديگر ، يا ون گوگ و يا مونه ، از هدي متولد شود ؟
*برای حفظ معیارهای انسانی لطفاً در نقل تصاویر به نام هدی شهاب انداز - هنرمند نقاش اشاره بفرمایید
محمد طرف -۲۷/۲/۹۱ { ۱۲ /7/85}
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:19 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
پديده اي به نام هدي (قسمت اول)
شايد از زيباترين حركت ها ، حركت دست هايي باشد كه براي نيايش به آسمان بلند شده ، ويا حركت آرامي باشد كه دست ها هنگام سلام گفتن دو دوست به يكديگر به حركت در مي آيند و يا وقتي كه دو دوست براي اظهار ارادت خالصانه خود ، دست هاي يكديگر با مي فشارند ، يا هنگام خداحافظي باشد كه حركت دست ها ، ديدار ديگري را وعده مي دهند ، يا حركت دست نوازشگر مادر باشد بر روي طفل خردسال خود ، و يا حركت انگشتاني باشد ه اشك از چشم كودكي گريان مي زدايد … و نيز شايد زيبا ترين حركت ها ، حركت لباني باشد كه ذكر خدواند متعال را مي گيوند ، يا لب هايي كه براي سلام گشوده مي شوند و يا لبخندي باشد از دوستي براي يار و عزيزي ديگر ، و يا حتي گاه گريه اي باشد از سر شوق …
اما زيباتر از اين ها ، تلفيق حركات فوق است يعني تركيب موزوني از حركت دست ها و انگشت ها و لب ها است كه حماسه مي آفريند ، رابطه اي انساني برقرار مي كند و گاه رنگ ملكوتي به خود مي گيرد … و حركت دست و لب و انگشت گروهي از مخلوقات صاحب اراده خداوند ، كه ما آنان را ، بي علت ، معلول مي ناميم از اين گونه است . اين كه نوشته ام بي علت ، از اين نظر است كه در راديو پيام تهران ، روز چهارشنبه 12 مهرماه سال جاري -۸۵-خبر دختر 30 ساله اي را مي شنويم كه ناشنوا است اما بهترين ملودي ها را از ساز هاي موسيقي خلق مي كند . و يا از حضور معلول ديگري مطلع مي شويم كه قهرمان رشته ورزشي است و كم كم به اين باور مي رسيم كه گويي اشتباهي پيش آمده و معلول ما هستيم كه روزگار بي هنر ؟! خود را پيش مي بريم و از خود مان هم بسيار راضي هستيم ! و هدي شهاب انداز ، از آن گونه صاحبان اراده اي است كه به ما حق مي دهد در نامگذاري هاي خود تجديد نظر كنيم .دختري كه متولد دي ماه سال انقلاب ، 1357 ، است و معلوم نيست بنا بر كدام حكمتي از جانب پروردگار متعال ، از انقلاب ، به واسطه نبود بنزين و اعتصاب پزشكان ، بيماري يرقان به او رسيد و او را صاحب اراده اي محكم كرد تا بر معلوليت احتمالي ؟! خود غلبه كند. او در رشته هاي خياطي ، ابريشم دوزي ، سرمه دوزي و ماشين نويسي چهار ديپلم فني حرفه اي دارد و اين به غير از ديپلم پيش دانشگاهي او در رشته هنر است و اين هر دو به غير از آثار متنوع طراحي و نقاشي است كه بيننده را به حيرت وا مي دارد. پس به نگارنده حق بدهيد كه حداقل خود را معلول بداند و نه هدي را ! به حياط خانه اش كه وارد شديم ، به استقبال ما آمد ، نرم و آهسته ، بي هيچ تلاشي براي پنهان سازي حركات احتمالا ناموزون پاها . سلام گفت و درود شنيد . وقتي در اتاق پذيرايي نشسته بوديم ، برايمان چاي آورد ، با استكان هاي بلوري و خوشرنگ و سرشار ، بي هيچ نشانه اي از قطره اي از چاي در نعلبكي ها . مادرش مشغول صحبت بود . او در مقابل هر يك از ما ، با دستاني استخواني و كشيده ، سيني چاي را تعارف كرد و بعد در جاي خود نشست . با درودي بر او و شنيدن جوابي آهنگين و موزون از او ، صحبت هايمان را راجع به آثارش شروع كرديم ، آثاري از نقاشي و طراحي و گل دوزي و منجوق دوزي و . . . . از اولين او در زمينه نقاشي پرسيدم . تابلويي را از آلبوم بزرگي بيرون كشيد و به ما نشان داد. طراحي با مداد از ساحل دريا و آدم هايي در دريا در حال شناكردن و بعضي ديگر در روي شن هاي ساحلي در حال وقت گذراني و استراحت. او در دقت نظر ، در احوال سوژه هاي اولين اثرش هيچ چيز را از نظر دور نداشت ، تي خورشيد درخشاني را كه در بالا و وسط طرح او جاي داشت از خاطر نبرده بود. همچنان كه سايبان هايي كه مردماني در زير آن نشسته بودند. رعايت پرسپكتيو ، انداز نسبي آدم ها و يا اشياء شايسته تحسين است. از آخرين اثر او مي پرسم. تابلويي را نشانم مي دهد كه در گوشه پاييني آن قفسي جاي دارد و موجودي ناشنوا كه در آرزوي آزادي از قفس است . شايد او اين شعر مولانا را نشنيده باشد كه “ چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم ” ولي بي ترديد تابلوي مذكور ياد اين شعر را در خاطرم زنده كرد . در وسط تابلو صفي خميده از مرغان عشق را درحالات مختلف مي بينيم كه از قفس آزاد شده و فضا را با پرواز سرخوشانه خود پر كرده اند و در واقع آرزوي آن موجود مانده در قفس را عينيت بخشيده اند. دقت در جزييات از جانب اين هنرمند شگفت آور است. او در زمينه طراحي با مداد ، رنگ و روغن ، گواش و آب رنگ فعاليت مي كند ، دامنه فعاليت او از طبيعت شروع مي شود و به طراحي چهره مي رسد . او باكي ندارد كه در آثار خود مناسبات مردمي بگنجاند و يا از رابطه انسان با طبيعت سخن بگويد . تصوير زير اثر ديگري از او را نشان مي دهد. شايد بتوان نام اين اثر را “ كارگران در مزرعه ” عنوان نمود اما سنگيني خطوط منحني به گونه اي است كه انرژي حياتي جاري در بعضي از آثار ونسان ون گوگ ، نقاش هلندي را ، آن گونه كه ون گوگ خود به آن اشاره مي كند ، خاطر مي آورد .
به خطوط محكم و حجم هايي كه هدي در طراحي چشمان و يا لب هاي پيرزن و يا براي طراحي لبان پسربچه به كار برده دقت كنيد . خطوط محكم و پخته اي كه در پيشاني پيرزن و يا گونه هاي او به كار رفته ، كار او را به مكتب كوبيسم نزديك كرده است
او براي بيان احساس خلاقه خود از نماد گرايي (سمبوليسم ) استفاده مي كند. تابلوي لاله ها نمونه اي از كار نمادگرايانه او است. او براي اين تابلو در نمايشگاه اداره ارشاد اسلامي در بزرگداشت 1700 شهيد شهرستان بابل برنده جايزه اول گرديد . او در اين تابلو با سبكي نمادين ( سمبوليك ) هر شهيد را به صورت گل لاله اي نشان داده است با رنگ هاي متفاوت و احوال گوناگون.
بقیه دارد... * پایبندی به اصول انسانی حکم می کند که در نقل تصاویر این گزارش به نام هدی شهاب انداز ، هنرمند نقاش اشاره شود.
محمد طرف mtaraf@yahoo.com
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:58 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد چشم های معشوق ازلی
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست (حافظ) چشم جادوی تو : چشم جادوگر تو سواد : رونوشت / سیاهی سحر (sehr): جادو سقیم : بیمار / خمار آلود / نادرست معنای بیت : شاعر که مظهری از انسان عاشق و در نهایت عارف است خطاب به معشوق خود سخن می گوید: چشمان جادوگر تو نه تنها عاشق و تماشاگر را جادو می کند بلکه عیناً پیش نویسی است که ساحران برای تاثیر جادوی خود می نویسند. ( وقتی از جادوگری پرسیده شد که این چه خطی است که در دعانویسی خود به کار می بری، پاسخ داد که این خط سلیمانی است ، شاید به این دلیل به حضرت سلیمان نسبت می دهند که او از طریق خاتم انگشتری خود به خرق عادت و انجام کارهای فوق العاده اقدام می کرد). اما پیش نویس جادوگران سرتاسر از ارقام و حروف و رمز و رازهای جادوانه سرشار است و به سیاهی می زند، و حال آن که در مورد چشمان تو که احوالی مخمور دارد و بیشتر به سفیدی می زند، گویی اشتباهی رخ داده است. شرح : 1)به خاطر تاثیر فوق العاده ای که نگاه معشوق بر مخاطب و عاشق دارد بر پدیده ها دارد ( و اگر معشوق ازلی مورد نظر باشد به خاطر تاثیر آن بر کل پدیده های عالم اعم از زنده و غیر زنده) ، جذابیتی ویژه فراهم می کند. به دلیل این گونه تاثیرات شگفت آور چشم معشوق که بر دیگران می گذارد، به چشم جادو تشبیه شده است. به خاطر آشوبگری ها و جذابیت چشم معشوق است که ملا محمد شیرین مغربی تبریزی مشهور به شمس مغربی (۷۴۹-۸۰۹ هجری) هرگاه به چشم معشوق می نگرد جز چشم او نمی بیند و تمامی را به رنگ و شکل چشم معشوق می بیند . این گونه سروده است: ندانم چشم جادویش چه افسون خواند بر چشمم که در چشمم نمی آید به غیر از چشم جادویش و نیز حافظ در جای دیگری از دیوان خوداز فریبکاری های چشم معشوق می گوید : مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت انسان عاشق که در کمند نگاه چشم معشوق به دام افتاده است هر گونه احوالی بهنجار و عادی را فاقد است و به دین لحاظ در چشم مردم کوچه و بازار " خراب" جلوه می کند . خرابی او از تاثیر جادوانه چشم یار سرچشمه می گیرد. *** 2) اهل عرفان، جادوگری چشم معشوق را به این سبب می دانند که سالک را دانستن حقیقت و آگاهی بر آن دور سازد. شاید به این دلیل که سالک در فراز و نشیب سیر و سلوک خود به شایستگی بیشتری برای وصال معشوق نایل آید، و این شایستگی حاصل نمی شود مگر به تلاش و کوششی بس فوق العاده که قرآن کریم با عنوان " کدح" از آن یاد کرده است." اى دانستن حقیقت قبل از احراز شایستگی لازم حکایت حضرت عیسی (ع) را به یاد می آورد. مردی به اصرار فراوان از حضرت عیسی (ع) می خواست که "اسم اعظم" را به او آموزش دهد و حضرت از اموزش آن طفره می رفت. سرانجام در مقابل اصرار فراوان مرد جاهل عیسی مسیح اسم اعظم را به مرد به یاد داد. روزی مرد جاهل در راهی میرفت توده ای استخوان دید و اسم اعظم را بر ان بخواند. توده اسخوان به هم بر آمد و به شیری درنده بدل گشت و مرد را کشت و از هم درید؛ آن طور که شیخ عطار نیشابوری در الهی نامه خود سروده است: زعیسی آن یکی درخواست یکروز که نام مهتر حقّم درآموز بدین لحاظ است که راهگذاران تلاش و کوششی ارزنده را در راه سیر و سلوک سفارش کرده اند. فراز و نشیب زندگی و و رنج ها و مصایب آن انسان خام و نابالغ را به انسان اندیشه ورز و دارای بلوغ فکری بدل می شازد. همچنان که مولوی در مثنوی معنوی شریف خود از نخودی سخن می گوید که ضربه های کفگیر و ملاقه کدبانوی خانه را تحمل می کند تا خامی خود را به یک سو نهد ، پخته گردد و آماده تبدیل و تحلیل برای بدن انسان گردد به این اعتبار که بدن انسان مرحله کامل تری از سیر موجودات زنده است. و وقتی نخود زبان به اعتراض می گشاید ، بانوی خانه (ستی setti ) نیز از احوال خود می گوید که چگونه در درازنای زمان از جمادی به سوی هیئت انسانی خود تحول یافته است این جز با " جوشش در زمان" فراهم نبوده است: آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیدهام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان میدوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح پس بار دگر جوش دیگر کن ز حیوانی گذر از خدا میخواه تا زین نکتهها در نلغزی و رسی در منتها *** 3) و نیز در اصطلاح عرفانی، گاه چشم جادوگر معشوق را به این سبب به نام خوانده اند که معشوق از احوال و کوتاهی ها و تقصیرات سالک چشم پوشی می کند ( شاید به دلیل چشم پوشیدن معشوق از گناه عاشق و کوتاهی او در عشق ورزی اش) تا مبادا سالک در صدد جبران کوتاهی ها قصورات خود برآید. فایده این چشم پوشی در آن است که عاشق از قصور و عیب خود موقتاً بی اطلاع می ماند و از این طریق خلق به سرزنش او در می آیند . به این امید که سرزنش و ملامت مردم ، گوسفند نفس او لاغر و لاغرتر گرداند. و این تفسیر بر این نکنه مهم التفات دارد که عارف کار مبارزه با نفس را بس دشوار می داند و لذا پیوسته در صدد مقابله و بارزه با آن است که اگر کمترین قصوری در مبارزه نفس داشته باشد،رنگ نفس را به خود خواهد گرفت و به فرعون بدل خواهد گشت . چون که بی رنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد
محمد طرف- 1 /2/91 mtaraf@yahoo.com |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:4 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
یک پیامک و چندین جواب
چندی پیش از سر اتفاق پیامکی برای من رسید که در آن ارسال کننده پرسشی را مطرح کرده بود : " اگه یه روز از خواب بیدارشی و ببینی تموم زندگیت فیلم بوده ، اسم فیلمو چی میذاری ؟! برای همه بفرست! جواب های جالبی میگیری ، لطفاً اول جواب من ؟! 16:04 25/11/90" این دوست پرسش عمیق و جالبی مطرح کرده بود . حال چه فرق می کند که پرسشگر چه مشخصاتی دارد؟ ابتدا برای او نامی که برای این فیلم احتمالی انتخاب کرده بودم ارسال کردم : مرد نوازنده . برایش توضیح دادم که بخشی از آن را در قالب یک داستان 200 صفحه ای تدوین کرده و اگر پولی از آسمان برسد قصد انتشار آن را دارم. به سفارش او عمل کردم . پیامک را برای بسیاری از دوستان و آشنایانی که سراغ داشتم ارسال و جواب های جالب توجه و قابل تاملی دریافت کردم. اینک جواب ها به همراه مشخصات مختصری از صاحبان آن ها : 1- پسری دانشجو که حدود 25 سال سن دارد و در رشته کامپیوتر درس می خواند : بی قراری 6:54 26/11/90 2- جوانی شاغل که حدود 25 سال سن دارد و به تازگی با دختری با تحصیلات دانشگاهی ازدواج کرده است : زندگی ، خواب یا بیدار؟ 7:08 26/11/90 3- زنی متاهل که حدود 45 سال سن دارد و موسسه ای خیریه را مدیریت می کند. صاحب دو پسر دانشجو است و یا پسرانش تحصیلات دانشگاهی خود را به پایان رسانده اند : بدون بازگشت یا سرشار از عشق 7:02 26/11/90 4- مردی با حدود 55 سال سن ، دبیر ادبیات و بازنشسته و فعال اجتماعی : رویای تحقق نیافته 9:02 26/11/90 5- بانویی خانه دار که حدود یک سال پیش شوهرش را از دست داده است. اینک سرپرستی پسر و دختری نوجوان را بر عهده دارد : تلخ و شیرین ! ( با این فرق که مدت تلخیش خیلی بیشتر است) 11:00 26/11/90 6- پسری جوان . مشاور املاک . خوش ذوق و علاقمند به شعر و ادبیات : زندگی خاموش { نظر شما چیه راجع به این اسم} 7:35 26/11/90 7- خانمی با حدود 55 سال سن . دبیر بازنشسته که حدود 4 سال پیش همسر خود را از دست داده است. فعال اجتماعی . علاقمند به شعر و ادبیات و هنر : بر باد رفته 9:28 26/11/90 8- خانمی با حدود 55 سال سن . دبیر زبان انگلیسی . بازنشسته . متاهل . علاقمند به شعر و ادبیات . او دلنوشته های زیبایی دارد : سوپر استار 11:12 26/11/90 9- بانوی جوانی با حدود 35 سال سن . خانه دار . دارای یک فرزند پسر . علاقمند به شعر و ادبیات : کابوس 12:05 26/11/90 10- بانویی با حدود 48 سال سن . مجرد . در سنین جوانی به دلیل اعتیاد همسر از او جدا شده و سرپرستی تنها دختر خود را بر عهده گرفت. او تا به حال از فروش پوشاک در منزل خود ارتزاق کرده است. از نظر مذهبی بسیار متعصب است و پاسخ او به آن پرسش کاملاً با عقایدش مغایرت دارد : اسم فیلم خوشحالی شادی رقصیدن کف زدن و فریاد زدن 11:50 26/11/90 11- خانمی مجرد با حدود 48 سال سن . شاغل : امید 16:11 26/11/90 12- بانویی متاهل با حدود 55 سال سن . بازنشسته آموزش و پرورش. صاحب یک مجموعه شعر که به زینت چاپ آراسته شده است : شاهکار 19:57 26/11/90 13- بانویی متاهل دارای سه فرزند . بازنشسته آموزش و پرورش . صاحب چند کتاب که به زینت چاپ آراسته شده اند. کارهای اخیر او در زمینه ادبیات کودکان است : لطفاً فردا تماس بگیرید با سپاس 23:46 26/11/90 14- دختر خانمی با حدود 23 سال سن . دانشجو و شاغل . علاقمند به ادبیات و شعر و هنر : دردسرهای زندگی من 20:00 27/11/90 15- پرسش شفاهی از یک بنده خدا : پاسخ : نمی دانم . فکر نکردم !! - همین طور بره توی وبلاگم ؟ - خوب بره!! اگر این پیامک برای شما ارسال شود، چه نامی برای آن فیلم انتخاب میکنید؟ درذیل این صفحه، "نظر بدهید" را کلیک کنید و نظر خود را بنویسید. محمد طرف mtaraf@yahoo.com
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 17:13 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
بهاریه ای برای عشق
بهار بهانه ای است برای تقدیس وجود مهربانت. انگشتان سر سبز تو است که نوازشگری را به نسیم بهاری آموخته است و بنفشه ها، تجلی اهورایی جای پای تو است در قلبم. نگاه گرم تو است که کوه ها را واداشت تا جامه برف آلود خود را پس زنند و سرسبزی پونه های وحشی را نمایان سازند. به یاد تو است که درختان به شکوفه نشستند.
ابر ، آداب بهاری را از تو آموخت و کویرهای تشنه خاطرات سرسبز خود را از دور دست به یاد آوردند. نگاه مهتابی تو است که دریا در آرزوی آن برخاست.
و میترا نگاهبان راستین چشمان تو است و بارقه نگاهت، آذرخشی است که خدای هندو، هستی را آفرید؛ یا همانی است که با یادش، " کوه به رقص آمد و چالاک شد" * .
صدای تو ، آواز هزاردستان است در باغ زندگی ، هرگاه مرا می خوانی؛
برای لبخند تو است که مسیح از جلجتا بالا رفت و در صلیب تبسم تو است که به نیروانا رسید.
و نسیم، نفس مسیحایی تو است آن سان که شیوه زندگی را بر من آسان کرده است.
بهاران خجسته باد محمد طرف
----
* " کوه به رقص آمد و چالاک شد" را از مثنوی مولوی وام گرفته ام زیرا هیچ کس در این باره بهتر از او سخن نگفته است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 13:9 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم "شب" و سینما به تماشای فیلم شب نشستیم. فیلمی که سال 1386 آماده نمایش بود، اما به هر دلیل به روی پرده عمومی نیامد. طرح اولیه داستان از اصغر فرهادی است که اخیرا جایزه بهترین فیلم خارجی را در جشنواره فیلم اسکار از آن خود کرده است. نویسنده داستان هم کامبوزیا پرتوی است . در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر ، امین حیایی به خاطر ایفای نقش خوددر این فیلم، جایزه بهترین بازیگر مرد را به خود اختصاص داد. این فیلم اولین بخش از تریلوژی " زائر " است که رسول صدر عاملی ، کارگردان فیلم قصد تدوین آن را داشته است. وقتی در سالن انتظار سینما، سینمایی که سه سالن خود را به نمایش فیلم و کوچکترین سالن خود را برای نمایش " شب" اختصاص داده است، ثانیه شماری می کردیم، مسئول سالن از مقابل ما عبور کرد و گفت " شب فیلم قشنگی نیست به درد نمی خورد !" . و ما نتیجه گیری کردیم که " پس شب فیلم به درد خوری است!" صرفنظر از این که باید قبلاً معلوم کرد که " درد" چیست و به "درد خور" کدام است ؟ و اصولاً در این مدت 40 یا 50 سالی که فیلم های سینمایی دیده ام و حتی به خود جرات داده و کتابی در تحلیل چند فیلم ( به نام فصل های نهایی ) نوشتم، متوجه نشدم که سرانجام معیار ما برای خوب یا بد بودن یک فیلم چیست؟! حتماً متصدی سالن نمایش به تعداد تماشاگران این فیلم استناد می کند که آن شب تعداد تماشاگرانش دقیقاً به تعداد انگشتان دو دست بود؛ و معلوم است که وقتی ارقام و اعداد امروزین جامعه ما روی میلیون و میلیارد دور می زند، دیگر هزینه بلیط ده نفر تماشاگر به جایی نمی رسد!! سیستم نامناسب صوتی سالن نمایش به اضافه صدای خش خش پاکت های خوردنی در دست معدود تماشاگران فیلم مجموعه حیرت آوری را تشکیل دادند که نتیجه اجتناب ناپذیر آن ناشنیدن دیالوگ های فیلم بود . لذا مکالمات پرسوناژهای فیلم را بر اساس احتمال و شاید و نشاید ارزیابی می کردیم . بعد با خودم فکر کردم خدا را شکر ! اگر از حال هوای عارفانه دین هندوان بی بهره ایم حداقل مثل آن ها، از طریق شکم مبارک خود اندیشه می کنیم!!. و این فکر وقتی قوت گرفت که پایم به بطری نوشابه به خالی خورد که زیر صندلی افتاده بود، آن هم نه بطری کوچک، بلکه از نوع خانوادگی آن . معلوم شد که قبل از ما اینجا بساط مهمانی شام برقرار بوده است. قرار شد راجع به "شب" بنویسم : فیلم بر اساس طرحی از اصغر فرهادی ساخته شده است . آیا ایشان همان اصغر فرهادی هستند که به خاطر " جدایی نادر از سیمین" به دریافت جایزه اسکار نایل شد؟ بازیگران فیلم را عزت الله انتظامی و امین حیایی و خسرو شکیبایی تشکیل می دهند. اما امین حیایی چه دل و جراتی دارد که در مقابل بازیگران برتری چون عزت الله انتظامی و خسرو شکیبایی ظاهر می شود اما تلاش او در ایفای نقش خود ، که این بار در مایه ای کمدی نبوده بلکه رنگی از درام را در خود داشته است، به نتیجه ای مثبت رسیده و در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر جایزه بهترین بازیگر مرد را تصاحب کرد. نقش زنده یاد خسرو شکیبایی با آن دیالوگ های طولانی اغلب فیلم های خود ، اینک با دیالوگ هایی کوتاه سخت چشمگیر به نظر می آید و احرای عمیق و شایسته تحسین او همچنان تماشاگر را در سوگ فقدان او می نشاند. عزت الله انتظامی در اجرای نقش خود دراین فیلم بس توانا به نظر می رسد وخاطره اجرای نقش " مش رمضان" فیلم گاو را زنده کرد . در فیلم های اخیر او کمتر شاهد اجرای نقشی از جانب او بوده ایم که به فیزیک و ژرفای بازیگری او تناسب داشته باشد اما اینک در فیلم شب او به شکلی شایسته به توقع تماشاگر پاسخی توانمندانه می دهد. امین حیایی نیز در اجرای نقش سربازی که در پیچ و خم اتفاقات غیرمترقبه اطراف خود به سختی در هم پیچیده شده است، نیز توفیق فراوان دارد، اگرچه یک بار در مکالمه تلفنی با نامزد خود، بی اختیار دست چپ خود را بالا می آورد که در آن از دستبند اثری نیست ! اما این گونه موارد بیشتر به نقش منشی صحنه و کارگردان ارتباط دارد تا بازیگر . مگر آن که قبول کنیم که بازیگر در ارائه نقش خود بایستی همه جانبه و از تمامی جهات برای تاثیر گذاری نقش خود بر تماشاگر احساس مسئولیت نماید. وقتی نگاه دوربین از شت میله های تخت درمانگاه به قهرمان های داستان می نگرد ، به خوبی این احساس را القاء می کند که چگونه هر انسانی اسیر زندان آرزوهای خویش است. علاوه بر آن وقتی سرباز مشغول مکالمه تلفن با نامزد خود است ، دیگرانی نیز وجود دارند که گرچه به مکالمه با مصاحب خود اشتغال دارد ، ولی قرار گرفتن آن ها در کادرهای جداگانه ای که دوربین به آن ها می نگرد، خبر از تنهایی و آوارگی انسان می دهد. این آگاهی با نماهایی که به شکلی موازی در ابتدای و انتهای فیلم و از مسافران گرفته می شود، مناسبتی ویژه دارد. تمامی وقایع داستان در شبی زمستانی و سرد می گذرد: روابط و مناسبات سرد و منجمد و یخ بسته و عاری از احساس و عاطفه . صبحگاهان با نواختن سه ضربه از ساعت حرم امام رضا(ع) و بر آمدن سپیدی صبح آغاز می شود که دیگر از یخ و برف دیشب چندان اثری نیست. در چنین شرایطی است که قهرمان و ضد قهرمان را بر فراز پلی می بینیم که بالایش روشنایی و در نهایت، رستگاری است، و بخش زیرین پل را تاریکی و در نهایت، واپاشی و آوارگی است. این پل خاطره فیلم " زیستن" آکیرا کوروساوا (1998-1910) را زنده می کند. اما اگر صدای زنگ ساعت را که سه بار نواخته شد ، به عنوان هشداری برای تماشاگر فرض کنیم ، آن سان که جان دان، شاعر و واعظ انگلیسی (1631-1572) در شعر زیبای خود سروده بود : " هرگز مپرس زنگ ها برای که به صدا در می آیند ، برای تو است، برای تو" ، در این صورت باید به مهارت و عمق اندیشه سازنده فیلم آفرین گفت. اما آنچه که کمی غیر طبیعی می نمایاند این که اگر آوای سه گانه ساعت را نشانه سه نیمه شب بدانیم ، پس چگونه می توان توقع داشت که در چله زمستان ، با آن برف و سرمای فراوانی که رانندگان برای رفتن به نهربندان از آن واهمه دارند ، ساعت سه نیمه شب نشانه فرا رسیدن صبح باشد ؟ شب های طولانی زمستان که حتی ساعت شش یا هفت صبح به زحمت می توان سپیدی صبح را زیارت نمود. چه توضیحی را می توان برای این تعبیر ارائه نمود؟ نماهای پی در پی در ابتدا و انتهای فیلم از مسافرانی که در سالن انتظار مسافرتی کوتاه یا بلند را به انتظار نشسته اند، از شیوه های بیع فیلمساز است که به دل می نشیند؛ همچنان که استفاده بهینه از پیرزن روستایی نشان از تلاش ویژه کارگران در فضا سازی فیلم دارد. اما آنچه که جای بحث و توجه بیشتری دارد این که ما تا چه حد مجاز هستیم که جهت نیل به آمال و آرزو ها و نیازمندی های خود، دعا و نیایش را موثر بدانیم ؟ ان طور که از فیلم بر می آید ، از یک سو مجموعه ای از برش های موازی نمایشگر حضور پیرزن روستایی در حرم مطهر امام رضا(ع) است که نماهایی از شوهر بیمار وی را نیز در بر دارد و تلویحاً بهبودی مرد بیمار را ناشی از حضور زن و یا دعا و نیایش او می داند ( این که " یا " به کار برده ام به خاطر سیستم صوتی سالن است که تماشاگر را مجبور می کند به رمل و اضطرلاب پناه برد)؛ و از سوی دیگر ، دگرگونی دکتر و چرخش در باورداشت های او نیز در محیطی مقدس صورت می پذیرد . به علاوه، مواجهه دکتر و سرباز درمانده که اینک آینده خود را در خطر می بیند نیز در زاویه ای از حرم مطهر انجام می گیرد ( با آن نمای زیبا و قابل ستایش که دکتر در پس میله های عمودی به سرباز مسافرخانه چی می نگرد و با بازی شایسته تحسین عزت الله انتظامی و خسرو شکیبایی) . ظاهراً قرار است در این فیلم، هر اتفاق خوب و گشایش هر گره ای از مشکلات نوع انسان در محیطی مقدس صورت گیرد : دعا و نیایش ، دعا و نیایش و دعا و نیایش . پس نقش اراده انسان در این میان چه می شود؟ ای کاش حداقل مواجهه دکتر با سرباز و مسافرخانه چی در همان مسافرخانه صورت می پذیرفت. مگر نه آن که " دنیا محضر خداوند است" ؟ آیا بهبودی شوهر به واسطه حضور زن روستایی در مکانی مقدس، و یا دگرگونی احوال دکتر در همان مکان کافی نیست تا اصالت و اعتبار احساس مذهبی را نشان دهد؟ و لاجرم گشایش مشکل سرباز هم باید در مکان مزبور باشد؟ آیا رسول صدر عاملی با دعا و نیایش صِرف، فیلم شب را ساخته است؟ آیا اصغر فرهادی، طراح داستان، با دعا و نیایشِ محض به جایزه اسکار رسید ه است؟ یا باید همزبان با مولوی زمزمه کرد : " گفت پیغمبر به آواز بلند / با توکل زانوی اشتر ببند" اگر گفته مولانا درست است کدام نما یا کدام فصل از این فیلم کمی هم به اراده و تلاش انسان پرداخته است؟ آیا توکل ِ محض کافی است ؟ محمد طرف- جمعه 12/12/90 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 22:50 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
گزارش برای ملاقات یکی از دوستانم و رسیدن به خانه او سوار تاکسی شدم. پانصد تومانی نسبتاً کهنه ای را به راننده تاکسی دادم . او می بایست دویست تومان کرایه ام را از آن کم می کرد و سیصد تومان بقیه اش را به من پس مس داد. اما با کمال عجب دیدم که راننده تاکسی هم پانصد تومان مرا به من پس داد و هم سیصد تومان دیگر را. اسکناس ها را به طرفم دراز کرد . سیصد تومان را گرفتم پانصد تومانی را به او پس دادم و گفتم : - پدر جان ! اینطوری ضرر می کنی ! این پانصد تومانی را که خودم به تو دادم. ذهنش مشغول تر از آن بود که منظور مرا بفهمد. اسکناس نیمه کهنه پانصد تومانی را از من گرفت و یک پانصد تومانی نو به طرفم دراز کرد و گفت : - آقا بفرمایید، این خوبه؟! متوجه شدم که منظور مرا نفهمیده است. شاید هم ذهنش درگیر مشکلی نبود و بنده چنین تصور می کردم. گفتم: - پدرجان! من به شما پانصد تومان دادم، بقیه اش هم می شود سیصد تومان که گرفتم! چرا متوجه نیستی!؟ و زیر لب زمزمه کردم - خوب اگر بخواهی از هر مسافر پانصد تومان بگیری و هشتصد تومان به او پس بدهی که به نان زن و بچه ات نمی رسی!! تازه متوجه شیرین کاری خود شده بود. فهمید که ذهنش مشغول بوده و این باعث شده تا اسکناس های زیادتری به من بدهد. ساکت ماند و ساکت ماندم و به رفت و آمد ماشین های خیابان نگاه می کردم. چند دقیقه بعد گفت : - شما آدم خیلی خوبی هستین!! پرسیدم : - چرا این جوری فکر می کنی ؟! من می دانستم که چرا فکر می کند بنده آدم خوبی هستم. انتهای خط رسیده بودم . تاکسی ایستاد و از آن پیاده شدم. شاید اگر وقت بیشتری را با او می گذراندم ، منظور او را بهتر می فهمیدم اگرچه چندان نیازی هم به تحلیل گفته اش نداشتم. او فکر می کرد بنده به این دلیل آدم خوبی هستم که پانصد اضافی او را از او نگرفته و در جیب مبارک نگذاشته ام و او را بخیر و ما را بسلامت! دیدار به قیامت! آنچه را که در تاکسی اتفاق افتاده بود برای دوستم شرح دادم . او هم خیلی عادی به مسله نگاه می کرد. گفتم : - دوست عزیز آنچه را که وظیفه عادی من و تو است ، او به کاری خیرخواهانه تعبیر کرده است. اگر دزدی و خیانت نکنی آدم " خوبی" هستی!! مفهوم ضمنی آن این است که یک آدم " معمولی" کسی است که به مال غیر خیانت می کند و از دزدی ابایی ندارد، و حال آن که دزدی نکردن و به مال دیگری چشم نداشتن از بدیهی ترین و طبیعی ترین صفت یک شهروند است. و مفهوم ضمنی ترش ( می دانم که ضمنی تر نداریم !! اما چون به لایه های عمیق تر زندگی ارتباط دارد به صورت ضمنی تر ! آورده ام) آن است که دزدی و خیانت به مال دیگری چنان شیوع پیدا کرده است که کاری پیش افتاده و متداول محسوب می شود. در روزگاران گذشته انسان نیکوکار را کسی می دانستند که نه تنها دزدی نمی کرد و به مال دیگران چشم نداشت( که امری بدیهی بود) بلکه از جان و مال خود نیز ایثار می کرد. اما حالا ظاهراً انسان نیکوکار کسی است که تن به دزدی نمی دهد و مال دیگران را حق مسلم آنان می داند. و آیا این بدان معنا نیست که ارزش های انسانی افت پیدا کرده مردم به معیارهای اخلاقی بی اعتنا شده اند؟ ! بعد بیتی از اشعار زیبای جمال الدین اصفهانی ( فوت به سال 588 ه. ق.) در خاطرم زنده شد که : ای عحب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول زین هواهای عفن زین آب های ناگوار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:43 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
من و برتولت برشت و آذر شیوا و گلشیفته فراهانی البته بین نگارنده و برتولت برشت هیچ شباهتی وجود ندارد اگر هم به یاری " و" خود را به ایشان چسبانده ام ، این را به پای دستور زبان فارسی بگذارید که با نشستن بین چند نام باعث ارتباط بین آن ها می شود . اما بی تردید بین آذرشیوا و گلشیفته فراهانی ، هم شباهت های فراوان وجود دارد و هم تفاوت های فراوان که خواننده هشیار در جای خود به آن موارد پی خواهد برد. اما حال که سخن از برتولت برشت(1956-1898م. ) به میان آمد ، جای دریغ خواهد بود اگر ننویسم که ایشان نمایشنامه نویسی آلمانی هستند که آٍثار مشهوری چون تفنگ های ننه دلاور، گالیله، . مادر را به رشته تحریر در آورده اند و این آخری برداشتی آزاد از مادر ماکسیم گورکی(1936-1868م.) نویسنده روسی است . برشت جمله مشهوری دارد که می گوید :" آن کس که نمی داند جاهل است و آن کس که حقیقت را می داند و تجاهل می ورزد، خیانتکار است". شاید این جمله را به شکل های دیگری هم نقل کرده اند اما مضمون و معنای آن ، همانی است که در بالا آورده ام. می دانیم که گالیله (1642-1564م.) ادعا می کرد که زمین به دور خورشید می چرخد و نه خورشید به دور زمین. اما سازمان تفتیش کلسیا گفته او را بر خلاف تفاسیری می دید که درباره انجیل و اعتقادت کلیسای قرون وسطی نوشته می شد. او هم به ناچار در مقابل پاپ زانو زد و استغفار طلبید و اعلام کرد که زمین ثابت است و خورشید است که به دور زمین می چرخد ! اگرچه قرون وسطی سپری شد و حدود 500 سال از آن زمان گذشت اما بعدها برتولت برشت در نمایشنامه گالیله او را به محاکمه کشاند که اگر این گفته تو را یک آدم عامی قرون وسطی گفته بود بر او ایراد و سرزنشی نبود، اما تو که گل سر سبد دانشمندان و روشنفکران زمانه خود بودی چرا چنین گفتی؟! و ظاهراً جمله برشت در همان اثر شکل گرفت که :" آن کس که نمی داند جاهل است و آن کس که حقیقت را می داند و تجاهل می ورزد، خیانتکار است". حال نمی دانم که چگونه گفته برتولت برشت را به آذر شیوا و گلشیفته فراهانی مرتبط سازم!؟! آذر شیوا ( متولد 1319ش.)از هنرپیشگان سینمای قبل زا انقلاب است. در ابتدا او در برنامه های رادیویی شرکت داشت و در آرشیوی از کاغذ ها و نوشته های قدیمی خود، تصویری از آذر شیوا را دارم که در حال اجرای برنامه صبجگاهی رادیویی آن روزگار به نام برنامه دکتر خوشقدم است. او به سینما راه یافت و در فیلم های زیادی ایفای نقش نمود. هنر بازیگری او اگر از بازیگری بسیاری از هنرمندان امروزی بهتر نباشد ، کمتر نیست. سی دی های فیلم سلطان قلب ها که او به ایفای نقش اول زن آن پرداخت هنوز در اختیار مردم است و در ذهن آدم های میانسال امروزی ، خاطرات آن ایام را زنده می کند. باری آذر شیوا در تمامی فیلم های خود هیچگاه از هنر بدن نمایی ( اگر بتوان آن را هنر دانست) استفاده نکرد. تنها در فیلم روسپی که نقشی در مقابل بیک ایمانوردی و حمید قائم مقامی داشت ، وقتی ضد قهرمان مرد فیلم از در سلطه گری بر زن بر می آید و مانع خوانندگی او می شود، او فقط یقه خود را می گیرد و آن را نشان مرد می دهد که : " خیلی خوب ! بیا لذت ببر!" و و فیلمساز به همین صحنه بسنده می کند. دیگر از بدن نمایی خبری نیست، و حال آن که اگر هم چنان صحنه ای در فیلم جای می گرفت، می توانستی آن را به پای حوادث داستان بگذاری! سرانجام روزگار چرخید و چرخید و تهیه کنندگان فیلم در آن زمان که فقط به گیشه و فروش فیلم اندیشه می کنند و بازیگران را چون مهره ای تجارتی می پندارند و به هر گونه از ارزش های انسانی پشت پا می زنند، از آذر شیوا خواستند که تن به بدن نمایی بدهد و آذرشیوا هم از انجام خواسته آنان سرباز زد و وقتی پای تهدید تهیه کنندگان به میان آمد ، در سال 49 یا 50 ، در مقابل دانشگاه ملی ( شهید بهشتی فعلی) اقدام به آدامس فروشی کرد و با زبانی نمادین اعلام داشت که آدامس فروشی را به بدن نمایی در مقابل دوربین ترجیح می دهد ؛ و نتیجه آن که تمامی تهیه کنندگان فیلم های فارسی آن زمان، او را از شرکت در فیلم های فارسی بایکوت کردند. و چه باک؟! مگر آن داستان شیخ اشراق را نخوانده اید که چگونه جماعت خفاشان، آفتاب پرست را محکوم کردند که در مقابل آفتاب بایستد و به آن چشم بدوزد !!؟ پس از آن دیگر کسی از آذر شیوا در فیلم های فارسی اثری ندید. در ده ساله اخیر ، نگارنده خیلی به این در و آن در زدم که شاید از ایشان خبری بیابم و هر چه جستجو کردم کمتر یافتم. همین اندازه دست و پا شکسته خبر یافتم که در فرانسه زندگی می کند . عکس العمل آذر شیوا در خاطره جمعی جامعه ما باقی ماند زیرا اوایل دهه هفتاد، یعنی 20 سال بعد، وقتی مجله دنیای سخن به هر دلیل در محاق توقیف افتاد ، سردبیر، آخرین شماره خود را به پارادیم های فرهنگی و هنری واجتماعی زمانه خود تقدیم کرده بود و از جمله، نام آذر شیوا در کنار سایر شخصیت های فرهنگی و هنری می درخشید. حال آذر شیوا را داریم ، نه به عنوان بازیگر فیلم های ایرانی و یا به قول دکتر هوشنگ کاووسی ، فیلم های ایرانی، بلکه به عنوان پاردایم مقابله با زیاده خواهی تهیه کنندگان و فیلسازان دنیای سینما که بعضاً عناصر هنری کار خود را همانند کالایی تجارتی می بینند که در رقابت های بازار، فروش بیشتر و بیشتر فیلم هایش ان را تضمین کنندو شاخص های اقتصادی آن ها پیوسته رشدی تصاعدی داشته باشد و دیگر هیچ!! نگارنده با تمامی اهمیتی که به خطوط منحنی بدن انسان و ارزش های زیباشناختی آن می دهم ، هر چه فکر می کنم که در هنر بازیگری ، خطوط منحنی بخش های پوشیده بدن انسان چه تاثیری در ایفای یک نقش دارند، راه به جایی نمی برم. آنچه را که در هنرهای بصری درباره Body language و یا Figure language شنیده ام هیچ قرابتی با آن خطوط کذایی ندارند. جز ان که تهیه کنندگان سینمای غرب و شرق بار دیگر به دنبال سوژه هایی باشند که قبل از هر چیز فروش فیلم هایشان را تضمین کند ؛ و حال چه چیزی بهتر از بدن نمایی یک هنرمند که با معصومتی شرقی تلفیق یافته باشد؟! می خواستم دربارهه دودوزه بازی های سایت ها و کانال های تلویزیونی غربی هم چیزهایی بگویم ، ولی به طرح دو پرسش قناعت می کنم : آیا آن عکسی که صدای آمریکا از این خانم هنرمند ایرانی نشان داد، همان تصویری است که خبرنگاران و عکاسان از ایشان به همراه 13 یا 16 هنرمند فرانسوی گرفته بودند؟ و آیا این تصویر همانی است که نشریه فیگارو اقدام به چاپ آن کرده بود ؟ زیدی می گفت ، " بدن " خودش است، حق دارد! خوب شد ! فقط تعجب می کنم سال های قبل از انقلاب ، چرا هنرمندانی چون آذر شیوا به حقوق انسانی و اجتماعی خود آشنا نبودند و نمی دانستند که صاحب بدن خود هستند و حق دارند! نمی دانم باید من عذرخواهی کنم یا آذر شیوا و یا هر دو یا هیچکدام !؟! اما اگر این عقیده را بپذیریم پس داستان مسئولیت هنرمند که بزرگانی چون البرکامو و ژان پل سارتر سنگ آن را به سینه می زدند ، چه می شود ؟! هیچ ! هنوز هم نمی دانم بین برشت و شیوا و فراهانی چه ارتباطی است؟ اما می دانم قطعاً بین بدن نمایی و معصومیت شرقی و گیشه سینما نوعی پیوند وجود دارد که مقدرات آن را تهیه کنندگان و مجلات سینمایی تعیین می کنند. محمد طرف mtaraf@yahoo.com
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:16 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه در زیر آمده ، قطعه ای است سروده Jane Ellen Glasser که از Goodreads Team ترجمه و به دوستداران ادبیات تقدیم کرده ام. متن اصلی آن را نیز به دنبال متن فارسی آورده ام . محمد طرف mtaraf@yahoo.com
مرگ لی پوی شاعر اثر : جین اِلن گلاسر
بعضی می گویند تاثیر شراب بود. بعضی دیگر گفته اند کار عشق بود. تصویر ماه از رودخانه به او لبخند می زند. او مست بود. قایق هم مست بود. و او آرزومندانه بر پا ایستاد ، تا چنان دلربایی را تا به ابد، در آغوش گیرد. ستارگان به تماشا نشسته بودند. امواج سرکشانه می رقصیدند. و از لبه قایق بالا می آمدند. او تصویر خود را کنار قرص ماه دید، و به سلامتی آن پیوند، جامی دیگر نوشید. موج به بادبان ها افتاد، و قایق کوچک او را بیرون پرت کرد. برای نجات خود تلاشی نکرد ، رودخانه دهان باز کرد و او را بلعید. قایق در سیاهی گم شد. ساحل در دوردست استراحت می کرد. و این آخرین سروده لی پوی شاعر بود . بعضی می گویند تاثیر شراب بود. بعضی دیگر می گویند کار عشق بود.
{Goodreads Team} The Death of the Poet Li Poby Jane Ellen Glasser (Goodreads Author)
Some say it was the wine. Some say it was love , Goodreads Team
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:52 توسط محمد طرف
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد حضرت مسیح(ع) روز 25 دسامبر، 4 دی ماه ، سالروز تولد پیامبری است که قران مجید نام " پیامبر رحمت " را برای او برگزیده است. سالروز تولد حضرتش را به تمامی انسان هایی که صلیب رنج های بشری را بر دوش خود هموار کرده و بر جلجتای زندگی راه تعالی را در پیش گرفته اند، تبریک می گویم. آنچه برای نگارنده جای شگفتی است آن که نام عیسی مسیح(ع) به عنوان قدیسی که کلام و کردار مقدس او الگویی برای جامعه بشری است ، مکرراً در متون عرفانی ما آمده و گاه سایر شخصیت های عرفانی ما را تحت الشعاع خود قرار داده است. اگر شیخ فریدالدین عطار نیشابوری( فوت 618 ه.ق.) را پیشاهنگ راه عرفایی چون مولوی ( فوت 679 ه.ق.) و حافظ( فوت 792 ه.ق.) بدانیم، در این صورت سیری کوتاه در آثار مکتوب شیخ عطار شاهدی بر آن مدعا خواهد بود. نام عیسی(ع) 12 بار در منطق الطیر آمده است و از جمله حکایتی است که حضرتش از جوی کمی آب می آشامد و آن را شیرین می یابد، اما وقتی از همان آب از کاسه سفالی می نوشد، آن را تلخ می یابد. وقتی حضرت از کاسه سفالی در این باره پرسش می کند. کاسه سفالی برایش می گوید که در سال های دور ، مرد کهنسالی بودم که دار فانی را وداع گفتم و بدنم خاک شد و از خاک بدنم طغاری درست کردند؛ پس از مدتی شکسته شدم و از بدنم خمی درست کردند؛ اما دیری نپایید که از بدنم کوزه ای ساختند که آن هم شکست و سرانجام به این کاسه بدل شدم. پس بارها مزه مرگ را چشیده ام و جز ناپایداری دنیا چیزی ندیده ام ؛ لذا پیوسته تلخی مرگ را همراه خود دارم : گر کنندم خم هزاران بار نیز نیست جز تلخی مرگم کار نیز نام این قدیس در اسرار نامه عطار 7 بار آمده است و از جمله وقتی حضرت عیسی(ع) به آسمان می رفت ، به خاطر سوزن و نخی که همراه خود داشت ، توان تعالی بیشتر از او ساقط شد . شیخ عطار از این تمثیل به حجاب هایی اشاره دارد که مانع سیر و سلوکند و هشدار می دهد که حضرت مسیح با آن پارسایی و زهد و تقوای راستین خود، به خاطر سوزن و نخی از راه باز ماند تا چه رسد بر کسانی که زنجیرهای روزمرگی آن ها را در حلقه های خود اسیر ساخته است: حجاب راه عیسی سوزنی بود ترا در هر مقامی روزنی بود نام حضرتش در الهی نامه عطار 22 بار آمده است . از جمله حکایتی است که به مردی جاهل اشاره دارد که از حضرت عیسی(ع) اسم اعظم را طلب می کرد و بر اصرار خود می افزود. سرانجام حضرتش از اصرار مرد به ستوه آمد و اسم اعظم را به او یاد داد . مرد راه خود به توده ای استخوان مواجه شد و اسم اعظم را برای آن ها به کار برد. فوراً توده استخوان به هم برآمد وبه شیری درنده بدل شد و مرد را پاره کرد. عطار با این تمثیل بر این نکته ظریف تاکید دارد که : ز حق نتوان همه چیز نکو خواست که جز بر قدر خود نتوان از او خواست نام عیسی مسیح در هیلاج نامه شیخ عطار 30 بار آمده است . به اعتقاد شیخ عطار ، اگر سالک بتواند که بر سرِ دارِ (صلیب)اعتقاد خود برآید بسیار چیزها بر او نمودار و آشکار خواهد شد : اگرعیسی صفت آیی تو بردار کنم بر دارت اینجا ازنمودار اگر بر دارِ ما آیی زمانی ترا بر دار بنمایم عیانی نام این مرد الهی در اشترنامه 48 بار، در مصیبت نامه 38 بار ،و در خسرو نامه 14 بار، آمده است هر چند که پژوهشگران در انتساب خسرو نامه به شیخ عطار تردید دارند. در مصیبت نامه ، شیخ عطار به مارگیری اشاره دارد که ماری گرفت و حضرتش از مار پرسید که چگونه در دام مارگیر افتادی و مار گفت که آن مرد نام حق را بر زبان آورد. عظمت نام حق مرا واداشت که در دام وارد شوم زیرا در مقابل نام حق، جانم ارزشی ندارد : گفت من نفریفتم از افسون او می توانستم که ریزم خون او لیک چو بسیار حق را نام برد نام حق خوش خوش مرا دردام برد چون به نام حق شدم در دام او صد چو جان من فدای نام او مولوی در دیوان شمس 199 بار به نام عیسی(ع) اشاره کرده است ، از آن جمله است : (1) به فلک برآ چوعیسی ارنی بگو چوموسی که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی (2) شکر که عیسی رسید عازر ما زنده شد شکرکه موسی نمود معجزه خوب خویش (3) جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد که منم کز نفسی سازم عیسی مفسی هم او در مثنوی معنوی 84 بار از عیسی(ع) نام برده است . از آن جمله به فرار حضرتش اشاره دارد به کوه و دشت و بیابان : عیسی مریم به کوهی می گریخت شیر گویی خون او می خواست ریخت علت گریز فرار او را پرسیدند: آن یکی در پی دوید و گفت خیر در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر اما حضرتش چنان شتاب داشت که مجالی برای جوابگویی سراغ نداشت: با شتاب او آنچنان میتاخت جفت کز شتاب خود جواب او نگفت... سرانجام وقتی با اصرار مرد سائل مواجه شد ، گفت : گفت از احمق گریزانم برو می رهانم خویش را بندم مشو کان فسون و اسم اعظم را که من بر کر و بر کور خواندم شد حسن... بر تن مرده بخواندم گشت حی بر سر لاشی بخواندم گشت شی خواندم آن را بر دل احمق بود صد هزاران باره و درمانی نشد... و تاکید مولوی بر این که است انسان باید از احمق بگریزد تا مبادا که در مجاورتش با احمق ، خون ها ریخته شود : ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خون ها که ریخت مولوی در فیه مافیه تن را مریم می داند که در خود نطفه عیسی دارد : " تن همچو مریمست و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آن باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و از او بی بهره" و سرانجام خواجه حافظ شیرازی در غزلیات خود 8 بار به نان عیسی(ع) اشاره کرده، از آن جمله است : (1) انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای آب خضر ز نوش لبت کنایتی (2) حال رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت عیسی دمی کجاست که احیای ما کند در تمامی وارد فوق، فقط به نام عیسی (ع) اکتفا کرده و در شمارش و ارزیابی خود از کلمه " مسیح" صرفنظر کرده ایم. فرازهای شگفت انگیزی در رفتار و کردار او وجود داردُ، و از همه جالب تر مواجهه او با گناهکاران است. از جمله وقتی جماعتی از یهودیان می خواستند به سنگسار مریم مجدلیه اقدام کنند، حضرت مسیح(ع) از جماعت یهودیان خواست که اولین سنگ ریزه را کسی بیندازد که خود گناهی نکرده است. مردم پای پس کشیدند و مریم مجدلیه به جرگه حواریون حضرتش در آمد. اما اگرچه سخن از تولد او است و زندگی و پویایی و حرکت و دم مسیحایی او، اما گفتار زیبای او را در هنگامه تصلیبش از یاد نبریم که فرمود: " ای پدر آسمانی، از گناه این مردم بگذر چون نمی دانند چه می کنند". سالروز تولد حضرت عیسی مسیح (ع) بر تمامی انسان ها مبارک باد. محمد طرف mtaraf@yahoo.com
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:18 توسط محمد طرف
|
|
||